داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





1384/12/23

پیامی که نویسنده می‌خواهد با اثرش بدهد معمولن مزخرف است!


چندی پیش در استرالیا، من غفلتن هدف آتش‌باری ِ ناقدان واقع شدم، زیرا در یک سخنرانی رادیویی که در سراسر آن کشور پخش شد، جرات کردم در ضمن کفرگویی‌های دیگر، به این نکته‌ی کاملن پیش‌پا‌افتاده اشاره کنم که اثر ادبی، تا جایی که به ارزش و اعتبار هنری آن مربوط می‌شود، پیامی ندارد. این عقیده تازگی نداشت و خودبه‌خود می‌بایست بدیهی باشد. از همینگ‌وی نقل قول کردم که در پاسخ روزنامه‌نگاری که از او درباره‌ی «پیام» رمان‌هایش می‌پرسید، به بهترین وجه در بیان همین نکته گفته بود:
«در رمان‌های من پیامی وجود ندارد. هر وقت بخواهم پیامی بفرستم، می‌روم به پستخانه.»
بعضی از ناقدان استرالیایی برآشفتند که: «چی؟ یعنی در شاهکارهای ادبیات دنیا هیچ پیامی نیست؟ پس کمدی الهی دانته چی؟ پس بهشت گمشده میلتن چی؟» و می‌توانستند برای این‌که حرفشان بیش‌تر به موضوع مربوط شود، همچنین بپرسند: «پس دن‌کیشوت سروانتس چی؟»
البته بسیاری از شاعران و رمان‌نویسان خودشان تصور می‌کنند پیامی دارند که برسانند، و اغلب اوقات به معنا و اهمیت پیامشان اعتقاد شورانگیز نشان می‌دهند. ولی این پیام‌ها دارای اهمیتی به مراتب کم‌تر از آن است که پدیدآورندگان در اصل می‌پنداشتند. گاهی این پیام‌ها اشتباه یا یک‌سره بی‌مغز یا حتی زشت و مشمئزکننده از آب در می‌آیند. بیش‌تر اوقات، پس از چندی بی‌ربط می‌شوند، حال آن‌که خود آثار ادبی اگر مایه و شایسته‌گی ادبی واقعی داشته باشند، حیاتی مستقل از پدیدآورنده پیدا می‌کنند و معنای راستین و پایدارشان به نسل‌های بعد آشکار می‌گردد، هر چند خود پدیدآورنده احیانن از آن بی‌خبر بوده است. حتا پرشورترین خوانندگان دانته امروز به ندرت به الاهیات قرون وسطا اهمیت می‌دهند؛ و می‌توان گفت تقریبن هیچ‌یک از دوست‌داران امروزی دن‌کیشوت، ادبیات سلحشوری را که هدف حمله‌های پرحرارت سروانتس بود، نه خوانده است و نه حتی اسمی از آن شنیده است.
پس بین نیت خواسته و دانسته‌ی پدیدآورنده (که احتمالن ربطی به اصل موضوع ندارد) و معنای عمیق‌تر اثر شکافی وجود دارد، و این شکاف یگانه فضایی است که رواست منتقد در آن به نقد بپردازد. (نویسنده‌ی انگلیسی) چسترتون در یکی از مقدمه‌هایی که بر رمان‌های دیکنز نوشته است، حق مطلب را این‌گونه ادا می‌کند:
"ناقد اگر اصولن بشود گفت وظیفه‌ای دارد، تنها وظیفه‌اش پرداختن به بخش نیمه‌آگاه ذهن پدیدآورنده است که آشکارکردن آن فقط از ناقد برمی‌آید، نه بخش خودآگاه ذهن پدیدآورنده که او خود قادر به آشکارساختن آن است. نقد یا مزخرف است (موضعی کاملن قابل دفاع) یا به معنای گفتن چیزهایی درباره‌ی پدیدآورنده، که اگر خودش می‌شنید آن‌چنان یکه می‌خورد که از جا می‌جهید."
کتاب هرچه بیش‌تر به مرتبه‌ی کار هنری واقعی برسد، یعنی آفریده‌ای زنده به معنای کامل ِ کلمه و سرشار از حیات مستقل، این احتمال کم‌تر می‌شود که بتوان گفت پدیدآورنده مهار آن را کاملن در دست داشته است و می‌فهمیده که چه می‌نویسد. (رمان ‌نویس انگلیسی) دیوید هربرت لارنس که ناقدی برخوردار از بصیرت استثنایی نیز بود، چکیده‌ی این مطلب را در گفته‌ای آورده که من قبلن چندین بار نقل کرده‌ام اما هرگز نباید از تکرار آن خسته شد.
لارنس می‌گوید: "هرگز به هنرمند اعتماد نکنید، به قصه اعتماد کنید، وظیفه‌ی درست ناقد نجات قصه از دست هنرمند ِ آفریننده‌ی آن است." 


***

نقل از:
مقاله‌ی "خداوند ما دن‌کیشوت" / نوشته‌ی سایمون لایز / ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند / شماره‌ی 9 فصل‌نامه‌ی "سمرقند"  

 

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است