1- من نه فوتبالیستم و نه فوتبالیستها را دوست دارم. راستش، از شما چه پنهان، که فوتبال را عامیانهترین بازی ورزشی دنیا هم میدانم؛ و البته این اعتقاد، مانع ِ آن نشد که همهی بازیهای جام آلمان را با علاقه نگاه کنم.
2- یکیدو سال پیش در کتابی خواندم (و شاید از دوستی که آن کتاب را خواندهبود، شنیدم) که جذابیت فوقالعادهی فوتبال برای تودههای انسانی، به نوعی ابراز میل جنسی است در شوقشان برای دخول قهرمانانه در دروازهای که از یک طرف، جز " مجرای دخول" بودن فلسفهی وجودی دیگری ندارد؛ و از طرف دیگر سرسختانه و "شرقیانه" در مقابل این هجوم ِ عاشقانه برای دخول و فتح، مقاومت میکند.
3- پس ظاهرن، "عمل" ِ فوتبال، ذاتن مردانه است: تلاش برای فتح آن نیمهی دیگر؛ و غیرت و حمیت برای حفظ نیمهی "خودی" از دخول.
4- آنچه در سطح جام جهانی روی میدهد، اما رنگهای دیگری از معنا به خود میگیرد: ارضاء میل ِ تودهها در احساس تعلق به "ملت"ی برتر و قویتر. توده بدون ِ "تعلق" زنده نیست، و این "تعلق"، هرچه برتر،بهتر و خواستنیتر. معنای وجودی "انسان ِ تودهای"، بهرسمیتشناختهشدن به عنوان عضو و جزئی از یک کلّ ِ برتر و والاتر است: قطره، اما در دریا.
5- و مگر اساس "اسطوره" نیز بر "همسانسازی" و همسانبودهگی" جزء با کل نیست؟ یعنی یک جزء در عمل، آینهی کل میتواند باشد؛ و نیز، کلّ. حتا در مورد یک انسان، اسطوره معتقد به همین وابستهگی و یکسانی است: مثلن کلّ انسان در مو یا ناخن یا حتا در لباس و ردّ پای او نمایان شود؟ (هنری تودر- اسطورهی سیاسی)
6- و "حماسه"، امتداد هنری و زیباشناختی ِ اسطوره است؛ در مقابل ِ "تاریخ" که امتداد ِ عقلانی آن میتواند باشد. "حماسه" بدون وجود ِ ابرقهرمان و ابرقهرمانان، معنا ندارد: شاهنامه بدون "رستم"، اودیسه بدون "اودیسه"، انهاید بدون "انه"، نیبلونگن بدون "زیگفرید" و... چه جذبهای دارد؟ و نیز ایران بدون "دایی" (البته نه دایی ِ متاخر!)، برزیل بدون "رونالدو"، پرتقال بدون "فیگو"، انگلیس بدون "بکهام" و البته فرانسه بدون "زیدان"؟
7- پس یک ستارهی فوتبال، تجسم ِ عینی ِ خوابها و آرزوهای جمعی ِ یک تودهی انسانی است، همانطور که یک ابرقهرمان ِ حماسه؛ با این تفاوت ِ هراسناک که، قهرمان ِ حماسه، بخشی از طبیعت ِ سرنوشت خویش و ملتش، و در نتیجه یک "تیپ" و "نمونه"ی بیاحساس و بیفردیت است، اما یک ستارهی فوتبال، علاوه بر اینها (که تنها وظیفهی عمومی و "تودهای" اوست)، انسانی است از گوشت و خون و احساس، و بالاتر از اینها، صاحب وجدان و خودآگاهی، و ترس از شکست؛ حسی که قهرمان ِ خنگ حماسه از آن بیخبر است.
8- زینالدین زیدان، ستارهی درخشان تیم ملی فوتبال فرانسه، با تعاریف ِ متداول ِ "تودههای استادیومی" (به قول شهریار مندنیپور) به مدت ده سال نماد ِمهارت، هنرنمایی، قهرمانی و جوانمردی بود. زیدان ِ اسطورهای، قرار بود در انتهای بازیهای این جام، با جهان فوتبال وداع کند؛ و همهی کارشناسان (چه اصطلاح عجیبی است این "کارشناسان"!)، حداقل بعد از آنکه تیم فرانسه با چند بازی دور اول ِ جام، و به فراموشیسپردن ِ بازیهای ضعیف و حتا احتمال عدم راهیابی به جام، امیدها را برانگیخت، معتقد بودند که وداع زیدان، وداعی در اوج خواهدبود. این اعتقاد در دور نیمهنهایی به اوج رسید، و در یکیدو روز و شب ِ پیش از بازی فینال، دیگر قطعیت یافتهبود: زیدان، تیمش را قهرمان جهان خواهدکرد و آنگاه، با جام طلایی بر فراز دستها، فوتبال را وداع خواهدگفت و اسطورهی مطلق ِ مجسّم خواهدشد! چه تصویر نفسگیری برای یک انسان!
9- و زیدان بازی کرد. یک پنالتی را بهزور گل کرد (البته از شانس ِ غریبش، توپی که به نحو مفتضحانهای به میلهی افقی خورده بود، به نحو عجیبی به پایین کمانهکرد و چند سانت آنطرف ِ خط دروازه به زمین خورد و کارشناسان (همان عجبای فوق) آن را هم به حساب نبوغ زیدان گذاشتند). کمکم حتا ایتالیوفیلهای دوآتشه هم داشتند قهرمانی فرانسه را باور میکردند؛ تا اینکه گل مساوی ایتالیا زدهشد و بازی مرگ و زندگی، "خوان" ِ آخر قهرمانان، تا انتهای وقتهای قانونی و غیرقانونی بدون گل ادامه یافت؛ و مگر نابغهی در آستانهای چون زیدان، میتوانست درنیابد که ایتالیا آشکارا در یک موضع برتر قرار گرفتهاست؟
10- پس هوش ِ خطاناپذیر ِ قهرمان، به غریبترین انتخاب ِ ممکن دست زد: اسطوره نباید بشکند! اخلاق در مقابل اسطوره مگر تاب ایستادن دارد؟ قهرمان نباید شریک ِ شکست باشد! چه فکر ِ بکری!
11- با خروج زودهنگام و اجباری زیدان، او نه تنها شریک ِ شکست تیمش نمیبود بلکه حتا شکست تیمش را هم به دلیل غیبت ناگزیر او میدانستند! نیمهی شیطانی ِ نبرد (که در اینجا ایتالیا نام داشت) به یاری و به دست سرنوشت ِ مقدّر (به نمایندگی داوران)، "مردانهگی" و "تقدّس" قهرمان را مورد اهانت قرار داد تا با بهرهگیری از تنها ضعف او، پاشنهی آشیل ـ چشم اسفندیار ـ غیرت زیدان، بار دیگر "آه" ِ اسطورهای تاریخ را بر لب ِ تودهها بنشاند!
12- با وجود ِ گذشت چند روز از اتمام بازی و هزاران تفسیر و تحلیل، و قولهای مکرر زیدان که دلیل عمل خلاف ِ اخلاقش را بگوید، هنوز هم خبر موثقی از وی نیست. اشاره کرده که بازیکن ایتالیایی به او توهین کرده. میگویند مادر و خواهرش را فحش داده. گویا تروریستاش خوانده. و البته آن ایتالیایی هم اینها را تکذیب کرده است.
13- زیدان همچنان قهرمان است. او شریک شکست نیست. او همچنان در اوج ماند. زدن کلّه به سینهی یک آدم هتاک، حتا در یک بازی به آن اهمیت، گناه بزرگی نیست. (حتا کلّهاش هم یک کلهی اسطورهای است لاکردار: با خونسردی برگشتن و چنان با کلّه بر سینهی شغاد کوبیدن و در یک آن نقش زمین شدن ِ آن خائن!).
14- زیدان بدون هیچ دلیلی، تنها بر اساس شمّ خطاناپذیر ِ فرخزادهگیاش، مرتکب آن خطا شد؛ تا بار دیگر جهان به مدار خویش بازگردد و روح برآشفتهی قبیله، تا بازگشت ِ جاودانهی بعدی، همچنان پاسدار ِ توده باشد، گو که اینبار تودهاش، استادیومی است!
***
خالد رسولپور