لویی فردینان سلین
(1961 - 1894 )
... فکرش را بکن! دلم میخواست از شرّ جنگ خلاص بشوم. شرمنده، اما در عین حال زنده به صلح برگردم، همانطور که آدم بعد از شیرجهای طولانی، خسته به سطح آب برمیگردد... چیزی نماندهبود موفق هم بشوم... ولی جنگ واقعن بیش از این حرفها طول میکشد... هرچه بیشتر طول میکشد، اشخاص منفوری که از وطن متنفر باشند، کمتر پیدایشان میشود. وطن حالا دیگر همهجور قربانی و هر جور گوشتی را بدون توجه به مبداء و منشاءش قبول میکند... وطن در انتخاب شهدایش پاک سربههوا شده. امروز دیگر سربازی نیست که شایستهگی حمل اسلحه و مخصوصن مردن زیر آتش اسلحه و کشتهشدن را نداشتهباشد... آخرین خبر این است که میخواهند از من قهرمان بسازند!... جنون کشتار حتمن فوقالعاده قدرتمند است که میتواند از دزدی کنسرو چشمپوشی کند! چشمپوشی که نه، فراموش کند! اگرچه ما عادت کردهایم هر روز راهزنهای عظیم را ستایش کنیم، همانهایی را که تمام عالم، همزبان با ما گندشان را ارج میگذارد، ولی همینکه موجودیتش را از نزدیک بررسی کنی، مثل جنایت دنبالهداری است که هر روز تجدید شود، اما این آدمها از شکوه و افتخار و قدرت برخوردارند، جنایتهاشان را قانون تقدیس میکند، در حالی که تا جاییکه در تاریخ سراغ داریم ـ میدانی که به من پول میدادند تا از تاریخ حرف بزنم ـ سرتاپایاش حاکی از آن است که آفتابهدزدی، مخصوصن دزدی خورد و خوراک، مثلن یک قرص نان، یک تکه گوشت یا پنیر، بدون برو-برگرد برای فاعلش ملامت رسمی و نفرت اجتماعی را در کنار مجازاتهای سنگین، و بهخودی خود ننگ و شرمساری پایانناپذیر به همراه میآورد. به دو دلیل: اول اینکه کسی که مرتکب جرم شده، معمولن آدم بدبختی است و خود ِ همین وضعیت از ارزشش در نظر اجتماع کممیکند، و بعد به این خاطر که عملش به نحوی سرزنش بیکلامی است نسبت به جامعه. دزدی آدم فقیر به انتقام کینهجویانهی فردی بدل میشود، متوجه هستی؟... نتیجهی این کار چیست؟ دقت کن که سرکوب آفتابهدزدها در همهی کشورها صورت میگیرد آن هم با شدت عمل، نه فقط به عنوان وسیلهی دفاعی اجتماع، بلکه عُمدتن به عنوان گوشزدی جدی به همهی بدبختها که سر جای خودشان بنشینند و طبقهی خودشان را بشناسند ـ جا و طبقهی همان محرومینی که در تمام قرون و اعصار با خوشحالی تمام به مردن از فقر و گرسنهگی تن دادهاند... ـ ولی تا اینجا در جمهوری، برای اینجور دزدیها امتیازی وجود داشت، امتیاز محرومیت از اسلحه بهدوشگرفتن در راه میهن. اما از فردا، این وضعیت عوض میشود، از همین فردا، من ِ دزد، سر جایم در ارتش برمیگردم... دستور این است... از بالا تصمیم گرفتهاند روی چیزی که اسمش را "تعلیق موقتی" ِ من گذاشتهاند، سرپوش بگذارند، و این کار، دقت کن، فقط با درنظرگرفتن چیزی است که با عنوان "افتخار خانوادهگی" از آن اسم میبرند. چهقدر مهربانند! دوست عزیز، از تو میپرسم آیا خانوادهی من است که باید نقش آبکش و غربال را در مقابل گلولههای دشمن بازی کند؟... نهخیر، من این نقش را باید بازی کنم، من به تنهایی. و وقتی که مُردم، آیا افتخار خانوادهگیام دوباره زندهام خواهدکرد؟... نگاه کن، من میتوانم خانوادهام را بعد از تمامشدن جنگ و باقی قضایا مجسم کنم... چون بالاخره هر چیزی تمام خواهدشد... از همینجا و از همین الان، خانوادهام را میبینم که در تابستان آینده در یک یکشنبهی آفتابی روی چمنها نشستهاند... و آنوقت، در سهقدمی زیر خاک، من، پدر خانواده، کرم گذاشتهام و از یک تل پهِن روزهای تعطیل هم بدبوترم، و تمام تن فریبخوردهام بهصورت مسخرهای در حال پوسیدن است... کود کشتزارهای گمنام شدن، این است سرنوشت واقعی سرباز واقعی! آه، دوست من! این دنیا چیزی نیست جز اقدام عظیمی برای اینکه همه را بیسیرت کند! تو جوانی. باید از هر کدام از این لحظات فرزانهگی به اندازهی یک سال استفاده کنی. خوب گوش کن. دوست من، دیگر نگذار اعلام خطر همهی دوروییها و ریاکاریهای کشندهی جامعهی ما از کنار گوشت بگذرد، مگر اینکه بهخوبی اهمیتش را درک کنی. اعلام خطر این است: "همدردی با سرنوشت و وضعیت فقرا..." با شما هستم، مردم بیچیز، پسماندههای زندگی، ای همیشه کتکخوردهها، غرامتدهندهها، عرقریزها، به شما اعلام خطر میکنم، وقتی که بزرگان این عالم عاشق چشم و ابروتان شدند، معنیاش این است که میخواهند گوشتتان را در جنگشان کباب کنند. علامتش این است... علامت واضحی است... همیشه با مهر و ملاطفت شروع میشود. لویی چهاردهم، اگر یادت باشد، تمام مردم را به گور سیاه حواله میداد. لویی پانزدهم هم. حتا لایقشان نمیدانست که با آنها در ِ ماتحتش را پاک کند. البته آنروزها زندگی به سختی میگذشت. برای فقیر بیچارهها زندگی هیچوقت سهل نبوده. اما لااقل آنوقتها به اندازهی جباران امروزی ِ ما در بیرونکشیدن دل و رودهی مردم، این همه کلهشقی و پررویی نشان نمیدادند. برای زیردستان هیچ آرامشی وجود ندارد جز در نفرت از زبردستان که فقط از طریق منافع شخصی یا از طریق آزار به مردم فکر میکنند... حالا که به اینجا رسیدهایم باید بگویم که فلاسفه بودند که برای اولین بار پای مردم فقیر را به میان کشیدند... مردمی که جز شرعیات چیزی نمیدانستند! گفتند که کمر به تعلیمشان بستهاند!... بله! حقایقی را باید برایشان عریان کنند! انهم چه حقایقی! نه حقایق کهنه و مندرس! نهخیر، حقایق براق و درخشان! آنقدر درخشان که چشمشان خیره شد! مردم بیچاره گفتند: بله درست است! همین است! درست همین است! باید در راه حقیقت جان داد! مردم هرگز جز مردن چیزی نمیخواهند! همیشه همینطور بوده. نعره زدند: " زندهباد دیدرو!" (1) بعد گفتند:"آفرین بر ولتر!" (2) فلاسفهی واقعی اینها هستند و زندهباد کارنو (3) که اینهمه راحت پیروزیها را کسب میکند! زندهباد همه! لااقل این آدمها مردم بیچاره را در جهل و خرافات به حال خودشان رها نمیکنند! اینها راههای آزادی را نشانشان میدهند! تشویقشان میکنند. زیاد طول نمیکشد! بگذار اول همه روزنامهخواندن را یاد بگیرند! راه نجات این است! و بهسرعت، انشاالله! دیگر بیسوادی باید ریشهکن شود! دیگر بیسواد لازم نداریم! فقط سرباز و شهروندی میخواهیم که رای بدهد، بخواند و بجنگد! مشق نظامی برود و بوسه بفرستد! با این رژیم مردم کمکم پختهشدند. آخر شور و اشتیاق به آزادی، باید کاربردی هم داشتهباشد، نه؟ حرفهای دانتون (4) که باد ِ هوا نبود. با چند نعرهی بلند، چنان بلند که هنوز هم میتوانیم بشنویم، در طرفةالعینی مردم را مسلح میکرد! و به این ترتیب اولین گردانهای مشتاقان جنونزده گسیل شد! اولین رایدهندهها و پرچمداران احمقی که "دوموریه" (5) به فلاندر برد تا مثل آبکش سوراخسوراخ بشوند! خود دوموریه که خیلی دیر به این بازی ناب ِ خواب و خیالهای خام آمده بود، بالاخره سکّه را به همهچیز ترجیح داد و دررفت. آخرین مزدور ما او بود... سرباز مفت و مجانی هنوز نوبر بود... آنقدر نوبر که "گوته" (6) با همهی گوتهبودنش وقتی به میدان کارزار "والمی" (7) رسید، با دیدن این صحنه نتوانست به چشمان خودش اعتماد کند. در مقابل این قوای ژندهپوش و پرشور و حرارت که بهخاطر دفاع از افسانهی تازهساختهی میهنپرستی با پای خودش آمدهبود تا به دست ِ شاه ِ پروس پارهپاره بشود، گوته احساس کرد که هنوز باید خیلی چیزها یاد بگیرد. به روش نبوغآمیز خودش، با شکوه تمام اعلام کرد که: " از امروز، عصر تازهای آغاز شدهاست!" بله دیگر! وقتی دیدند فکر بکری است، برای اینکه کار نظام روی غلطک بیفتد، شروع کردند به ساختن یک رشته قهرمان، اینطوری خرجش کمتر میشد. همه در این گود به میدان آمدند. بیسمارک، هر دو تا ناپلئون و بارس(8). پرستش پرچم بلافاصله جانشین دین آسمانی شد، جانشین آن ابری که بهخاطر "رفرم" سوراخسوراخ شدهبود و از مدتها پیش در خزانههای اسقفها روی هم انباشته میشد. آنوقتها مُد ِ ارتجاعی این بود: "زندهباد مسیح! ملحدین را بسوزانید!". اما با وجود این، ملحدین زیاد نبودند، و با پای خودشان به میدان میآمدند... در حالی که حالا، در عصر ما، فوجهای عظیمی با این فریاد بسیج میشوند: "همهی بچه بیریشهای بیرگ را دار بزنید! ای تودههای ملیونی، حقتان را بجویید!" آنهایی که نه میخواهند کسی را جر بدهند و نه بکُشند، همهی آرامشطلبهای بوگندو را بگیرید و چهارشقه کنید! با هزار و یک راه کثیف، سرشان را زیر آب کنید! برای اینکه زندگی را حالیشان کنید، فقط دل و روده را از شکمشان، چشم را از حدقههاشان و سالها را از عمر نکبتی کثافتشان بیرون بکشید! کرور کرورشان را بفرستید بمیرند، نفسشان را بگیرید، خونشان را بریزید، توی اسید بخوابانید، فقط بهخاطر اینکه کشورشان دوستداشتنی و شاد و زیبا بشود و اگر این وسط بدبختهایی هم هستند که از این کارهای ظریف سر درنمیآورند، بهتر است هرچه زودتر بروند و خودشان را با بقیه چال کنند، ولی نه، با آنها نه، بلکه در انتهای قبرستان، زیر سنگنوشتهی ننگآوری که مخصوص بیجُربُزهها و بیهدفهاست، چون اینها، این بیحیثیتها، از حق باشکوه ِ برخوردارشدن از سایهی بنای یادبودی که جامعه برای گرامیداشت مردههای عزیزش در خیابان اصلی گورستان برپا کرده، نباید چیزی گیرشان بیاید، همینطور از حق استماع اندکی از بازتاب صدای جناب وزیر که یکروز تعطیل به خانهی آقای رئیس شهربانی میآید که برود دستبهآب و نهاری بخورد و بعد بر فراز گورها پوزهاش را با احساسات تمام بلرزاند...
---------------------
1- دنی دیدرو (1784 – 1713 ) نویسنده و منتقد فرانسوی. نمایانگر آرمانهای فلسفی قرن هجدهم فرانسه.
2- ولتر (1778 – 1694 ) نویسنده و فیلسوف آزادیخواه فرانسوی.
3- لازار کارنو (1823 – 1753 ) ژنرال ارتش فرانسه، ملقّب به سازماندهندهی پیروزیها.
4- دانتون (1794 – 1759 ) حقوقدان و خطیب انقلاب فرانسه.
5- شارل دوموریه (1823 – 1739 ) فاتح جنگهای والمی و فاتح بلژیک. وی در سال 1793 پس از شکست به صفوف دشمن پیوست و در ارتش انگلستان استخدام شد.
6- گوته، شاعر و نویسندهی آلمانی
7- والمی، ناحیهای در بخش لامارن شمال فرانسه.
8- موریس بارس (1923 – 1862 ) نویسنده و سیاستمدار فرانسوی
---------------------
نقل از: سفر به انتهای شب / نوشته لویی فردینان سلین / ترجمه فرهاد غبرایی / نشر جام / تهران 1373