داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد







چهار داستانک برای صمد بهرنگی

راستی صمد بهرنگی را هنوز هم می‌خوانید؟

 

 

1

 

لک‌لک‌ها

 

آن‌سال تنها یک جفت لک‌لک‌ به ده آمدند و بر مناره‌ی مسجد لانه ساختند، و پسربچه‌های ده که در انتظار "خیل"‌ی از لک‌لک‌ها بودند، دلشان گرفت و روزی، آن‌قدر سنگ به طرفشان پرت کردند که لانه‌شان افتاد زمین، و جوجه‌شان مرد.

لک‌لک‌ها روی سر ِ آن‌ها می‌چرخیدند.

پدرهای ده، بچه‌هایشان را گرفتند و به خانه بردند.

لاشه‌ی جوجه همان‌جا ماند، پوسید و آب شد.

کسی به فکر لک‌لک‌ها نبود تا این‌که با اولین برف، چشم‌ها به مناره‌ی مسجد دوخته‌شد.

لک‌لک‌ها نرفته بودند و آن سال زمستان نرفتند.

سال بعد هیچ لک‌لکی نیامد و آن جفت همان‌جا ماندند.

باز زمستان رسید و باز نرفتند.

باز زمستان رسید و باز نرفتند.

پیرها مردند. جوان‌ها پیر شدند. پسربچه‌ها پدر شدند.

پدرهای ده برای بچه‌هایشان تعریف می‌کنند که سال‌ها پیش، زمانی که بچه بوده‌اند، خود، این جفت لک‌لک را به ده آورده‌اند و آن‌ها سال‌هاست که ماندگار شده‌اند و تنها زمانی خواهند رفت که بچه‌دار شوند و پسربچه‌های ده که در طول عمرشان، این جفت ِ خسته‌کننده را همیشه دیده‌اند، هر روز به لانه‌شان چشم می‌دوزند.

منتظرند تا منقار سوم کوچکی ببینند.

اما نمی‌بینند.

 

2

 

گرگ‌ها

 

امروز برف نباریده است.

از مینی‌بوس که پیاده‌می‌شوم سرما به سینه‌ام هجوم می‌آورد. یقه‌ی بارانی‌ام را بالا می‌زنم.

جاده‌ی یخ‌زده‌ی روستا را، ردّ‌ ِ ماشین‌ها خط‌خطی کرده‌است. اما هیچ‌جا ردّپای گرگ‌ها دیده‌نمی شود. انگار گرگ‌ها دیشب بیرون نیامده‌اند.

انشاهای کلاس پنجم زیر بغلم است. موضوع انشاء "آینده‌" بود. آن‌چه بچه‌ها از آینده نوشته‌اند، مو بر تنم راست‌کرده‌است. دیشب بعد از خواندن انشاءها، تا صبح خواب ِ آینده را می‌دیدم.

اما این ردّ ِ چرخ‌ها خیلی عجیب است. هیچ‌وقت این‌همه ماشین از این جاده رد نشده‌است.

*

به ده می‌رسم.

به حیاط مدرسه که وارد می‌شوم خشکم می‌زند.

گرگ‌ها در حیاط قدم می‌زنند. پوزه‌هایشان خونی است.

خدای من... غیر از من که کسی دیگر این انشاءها را ندیده؟!

 

... نکند دیشب در خواب لبخند زده باشم؟

 

3

 

نامه

 

امروز، پستچی نامه‌ای برایم آورده که مال من نیست.

پلاک خانه‌ی ما 27 است، و گیرنده‌ی نامه، پلاک 29.

نامه، مال ِ همسایه‌ی دیوار به دیوارمان است.

همسایه‌ی دیوار به دیوارمان معلم است و من تا به‌حال ندیده‌امش.

گویا مرد خوبی است.

پسرم می‌گوید: دوستم می‌گوید که سر ِ کلاس همیشه لبخند به لب دارد.

زنم می‌گوید: می‌گویند پسری در خارج دارد که سال‌هاست نامه‌ای نفرستاده و خبری نداده.

نامه‌ای که امروز رسیده، بر یک طرف کاغذ تایپ شده و تنها نصف صفحه است. یک نامه‌ی اداری است.

نامه درباره‌ی پسرش است اما از خارج پست‌نشده است.

 

نامه را به او نخواهم داد. چون شاگردهایش، به‌خاطر لبخندش، دوستش دارند.

 

3

 

سفیر

 

عصر یک‌روز کسالت‌بار تابستانی، پسرک برای اولین بار دیده شد.

در ابتدای راسته‌ی خواربارفروش‌ها ایستاد. لاغر بود و پیراهن گشاد ِ رنگ‌و‌رو رفته‌ای به تن داشت.

با لبخندی شیطنت‌آمیز، سرش را از اولین مغازه‌ی راسته تو برد و وقتی نگاه ِ حیرت‌زده‌ی پیرمرد فروشنده بر او افتاد، با همه‌ی توان فریادی کشید و گریخت. پیرمرد، یکی‌دو قدم دنبالش رفت و بعد، با عصبانیت برگشت.

و این آغاز آشفته‌گی بازار بود.

از آن‌روز به بعد، هر روز، وقت و بی‌وقت، پسرک پیدایش می‌شد و در مغازه‌ها فریاد می‌کشید. هیچ‌یک از خواربارفروش‌ها نمی‌دانست کدام روز نوبت ِ کدامشان است. و پسرک ناگهانی می‌آمد و ناگهانی گم می‌شد.

تا این‌که فهمیدند با وجود پسرک، کسب‌وکارشان ممکن نیست.

در جلسه‌ای که همه‌ی اعضاء صنف خواربارفروش‌ها شرکت داشتند قرار بر این شد که یک روز، از صبح تا شب، هر فروشنده‌ای پشت ِ در مغازه‌اش کمین کند و حتا به مشتری‌ها هم وقعی نگذارد تا گرفتن پسرک.

 

و پسرک آمد. مثل همیشه. لاغر، خندان و فرز. و بازار یک پارچه توطئه بود.

اولین مغازه‌دار راسته، همان پیرمرد، با دیدن پسرک با همه‌ی توان در بوقی که خواربارفروش‌ها مشترکن خریده‌بودند دمید. از هر مغازه‌ چند نفر بیرون پریدند. چماق‌به‌دست و خشمگین.

لبخند از لبان پسرک محو شد. برگشت. و گریخت. و بازار به دنبالش دوید.

زمین زیر پایشان می‌لرزید و فریادهایشان در شهر پیچیده بود.

-          بگیریدش!

-          بگیریدش! حرام زاده!

پسرک خیابان‌ها و کوچه‌ها را پشت سر گذاشت. شهر را پشت سر گذاشت، و پشت سرش، سیل خواربارفروش جاری بود.

خوب... بعد... پسرک خسته شد. شاید از دست آن‌ها خسته‌شد. شاید هم از دست خودش. جایی، در نقطه‌ای از بیابان خدا نشست و به آن‌ها خیره شد.

آن‌ها آمدند و دوره‌اش کردند.

پسرک لبخند می‌زد و این‌بار، لبخندش از همیشه شیطنت‌آمیزتر بود...

*

آن‌ها بازگشتند، و از آن به بعد هیچ کودکی در مغازه‌هایشان فریاد نکشید.

چماق‌های خونین‌شان را نگاه‌داشته‌بودند و با آن‌ها از کودکانشان چشم‌زهر می‌گرفتند.

 

 

***

(خالد رسول‌پور)



نظر خوانندگان: 6 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است