اگر همین حالا در وبفارسی جستجو کنید کمتر چیز بهدردخوری دربارهی "ریمون آرون" خواهید یافت، اما در تکرار همین جستجو دربارهی "ژان پل سارتر"، با صدها صفحه مواجه خواهیدشد؛ در حالیکه ایندو، دو دوست، دو همپیمان، دو همکار، و بعدتر دو رقیب، دو دیدگاه متفاوت و حتا دو دشمن ِ هم بودند، گذشته از آنکه شهرت ِ آرون به هیچوجه کمتر از سارتر نبود و نیست. جالب است که حتا اکنون، بعد از گذار از سالهای سلطهی ایدئولوژیها بر محافل روشنفکری جهان و ایران، ما ایرانیها همچنان در خم ِ همان یک کوچهی آن دوران ماندهایم: همچنان مترصّد شور آرمانگرایانهای که دلهایمان را بیاشوبد و به خواب فردایمان فرو ببرد.
امروز چهاردهم مارس (23 اسفند)، مصادف با یکصدودومین سالروز تولّد "ریمون آرون" است که در سالهای آخر عمر، خود را "تماشاگر درگیر" ِ جهان نامیدهبود. 24 سال پس از مرگ آرون، جهان به نحو حیرتانگیزی به همان راه میرود که او پیشتر دانسته بود.
آرون و سارتر، در سالهای همدورهگی دانشسرا، چنان به همپیوسته بودند که با هم پیمان بستند که در صورت مرگ هر کدام، دیگری یادنامهای در سوگاش بنویسد؛ امّا، نیمقرن بعد از آن دوران، و پس از مرگ سارتر، آرون اعلام کرد که از برآوردن پیماناش ناتوان است، بسکه از سارتر دلگیر بود. (به نقل از نادر انتخابی / هرمس / 1380)
آرون، در سالهای شور و سردرگمی پیش از جنگ جهانی دوم تا پس از آن و دوران جنگ سرد و یکّهتازی چپ اردوگاهی در اذهان نسلهای پیدرپی اروپا و به تبع آن جهان سوّم، یک استثنا بود: ناظری خونسرد، بیکمترین شور آرمانطلبانه، سازشناپذیر، منتقدی تیزبین و مستقل؛ و در عین حال تلخ و در چشم ِ تودهها، ناخواستنی. دشمن سرسخت ِ هرگونه تودهگرایی اقتدارگرایانه از قبیل فاشیسم، نازیسم و کمونیسم رسمی.
در آن روزها که محافل سیاسی اروپا، خسته و هراسان از تجربهی جنگ جهانی اول، خواهان حفظ صلح به هر قیمتی بود و در این راه حتا از قربانیکردن کشورهای ضعیف اروپا نیز ابایی نداشت، آرون بر ایستادهگی در مقابل قدرتیافتن فاشیسم اصرار میکرد و معتقدبود که پیش از آغاز جنگ توسط هیتلر، باید به جنگ او رفت؛ یعنی برای حفظ صلح، باید جنگ را آغاز کرد.
در سالهای جنگ سرد، و در حالیکه وفاداری و دستکم رفاقت با شوروی و اردوگاه اقماریاش، مد روز روشنفکری بود، آرون به بهای انزوا و انگ سرسپردهگی امپریالیسمخوردن، به مبارزه با کمونیسم رسمی برخاست و از همهی حلقههای ریز و درشت اندیشهگی کشورش راندهشد؛ و در همین حال راستگرایان نیز او را نفوذی کمونیستها میدانستند، چرا که آرون، به هیچ چارچوب مشخّص سیاسی وفادار نبود، جز به تعهد همیشهگیاش به نظارهکردن، و بیطرفانه سنجیدن، و بی محابا گفتن و اعلامکردن.
در روزگار سالاری ِ ایدئولوژیها، که استقلال فکری، به معنای خیانت به حقیقت بود و روشنفکران، ناگزیرانه چشم بر سیاهیهای استالینیزم میبستند تا اردوگاه "سرمایه" احساس قدرت نکند، آرون اعلامکرده بود که نقد، باید همهجانبه، فراگیر، رُک، روشن و دور از تقابلهای دوگانهی سیاه و سفیدی باشد که ذهن اسطورهاندیش، هر جنبش و حرکتی را در چارچوب آن میفهمید و میسنجید.
آرون، سیاست را کار "مغز سرد" میدانست نه "قلب گرم" (همان مرجع بالا)، و به همین دلیل به سختی با اندیشههای سارتر که در قالب کتابها و نوشتههایی پرشور و احساساتی، مروّج روح قهرمانیگری و شورش بر جهان و انسان و رویای عدالت و برابری بودند، مخالفت میکرد؛ و آنها را عوامفریبی و مغلقگوییهایی بیمایه میدانست، که در نهایت به تمامیتخواهی از نوع هیتلر یا استالین منتهی میشدند.
پس، عجیب نیست که در ایران دهههای چهل و پنجاه شمسی، که همه شور آزادی و برابری و جستوجوی راه برونرفت از خفقان بود، در مقابل سرخوردهگی از رهایی ِ نوع روسی، گزیری جز رهایی ِ "سارتر"ی نباشد که هم چپ بود، هم روسی نبود، هم اخلاقی مینمود، هم مد روز بود، هم روشنفکرانه بود و هم امیدبخش بود. در این میانه، از بیطرفی ِ تحلیلگرانه و سرد و بیروح ریمون آرون، چه کاری برمیآمد؟ و به راستی، در چنان زمانهای، آنچه یک "مغز سرد" میاندیشد، چه توان برابری دارد با آنچه یک "قلب گرم" میگوید و میخواهد؟
امّا عجبا... که بعد ِ آن سالها و بعد ِ آن گذارها، که سر به سنگ کوبیدیم و مغز و قلب از دست دادیم، هنوز هم از "ریمون آرون" خبری نمیگیریم.
دعوتتان میکنم به خواندن زندگینامهی خودنوشت ریمون آرون که ترجمهای گاه ناهموار و نادقیق دارد انگار؛ امّا بسیار خواندنیاست:
خاطرات ریمون آرون، پنجاه سال اندیشهی سیاسی / ترجمهی عبالحسین نیکگهر / انتشارات علمی / دو جلد / 1366
و نیز کتاب بسیار ارزشمند آقای نادر انتخابی، دربارهی آرون:
رمون آرون: نقد تاریخ و سیاست در روزگار ایدئولوژیها / نادر انتخابی / هرمس / 1380