اعتقادداشتن و اعتمادکردن، عادات خطرناکی هستند. همهی معلمان و مربیان ما، اعتمادکردن و اعتقادداشتن را به عنوان یک فضیلت به ما معرفی میکنند. مربیان ما به هر کس که اعتقاد داشتهباشد و اعتمادکند، میگویند آدم خوبی است. برای اینکه تمرینکنیم و در اعتقادداشتن و اعتمادکردن ورزیدهشویم، درسهای زیادی را در این مورد، به برنامهی درسی مدرسههای ما واردکردهاند.
وقتی که اعتماد و اعتقاد از جمله عالیترین فضائل انسانی بهشمار میرود، وقتی اینقدر از اعتماد صحبت میشود، باید فکرکرد: اشخاص زیادی وجود دارند که امیدوارند از این اعتماد نفعی عایدشان شود. هرقدر فریاد اعتمادطلبی بلندتر باشد، کلاهبرداری بیشتر است.
وقتی به بانکی مراجعهمیکنیم تا پولی وام بگیریم، متوجهمیشویم که نصیحتکردن به کارمند بانک، که: به ما اعتمادداشته باش! هیچ نتیجهای ندارد. به نظر میرسد که بانکها به اعتمادکردن و اعتقادداشتن، عقیدهندارند. هرقدر فرد، پولدارتر باشد،بیشتر حواسش جمع است که برای هر کاری قرارداد ببندد. هر کسی که پای قراردادی را امضاء کند، میتوان به کمک پلیس او را وادار نمود که مفادّ قرارداد را رعایت کند (حتا اگر شخص از روی بیچارهگی، یا نادانی قرارداد را امضاء کردهباشد.) تمام قدرت دولت، شهربانی، دادگاهها و ارتش در اختیار سوداگران است. سوداگر لازم نیست اعتماد کند، او اعتماد مردم را میخواهد، اما خود اعتماد نمیکند.
از رفتار قدرتمندترین گروههای جامعه به این نتیجه میرسیم که اولن: اعتمادکردن از مورداعتمادقرارگرفتن بسیار آسانتر است، و دوّمن: اعتماد همیشه از سوی ضعیفترها به قویترها است و نه بالعکس. البته ممکن است اتفاق بیفتد که طرف قویتر موقّتن به صورت ضعیف درآید و یا طرف قویتر، رل ضعیف را بازی کند.
با وجود اینکه قویترها ترجیح میدهند بیشتر بر زور و جهل تکیهکنند تا بر اعتماد، تقریبن محال است که نطقی بکنند و از تمام کسانی که زیر سلطهی آنها هستند، طلب اعتماد نکنند. این کار را پدر و مادر با بچهها، معلمها با شاگردان، کارخانهدارها با کارگران و سیاستمدارها با انتخابکنندهگان میکنند. آنها به اعتماد دیگران محتاجند، البته بیآنکه خود ناچار باشند به کسی اعتمادکنند. اولن به این دلیل که اعتماد ارزانتر از زور تمام میشود، دوّمن: برای اعمال زور هم انسان لازم است و این انسانها باید اعتماد داشتهباشند که بهکار بردن زور عمل خوبی است. اگر اینگونه انسانها وجود نداشته باشند، باتوم و سلاح و توپ و تانک، بهدرد سطل آشغال میخورد.
یک حداقل ِ اعتماد، برای برپاداشتن بیعدالتیها، ضروری است.
مثلن اگر یکنفر که صاحب چند مجتمع مسکونی است، بخواهد از مستاجرین خود پول بیشتری دریافت کند، اگر بخواهد این خواست خود را علیرغم میل ِ صد یا دویست خانوار بر کرسی بنشاند، احتیاج دارد به قاضی، مامور اجراء، و تعدادی پاسبان که اعتمادداشته باشند که اندوختن ثروت با استفاده از نیاز مردم به "مسکن"، عادلانه است. هرگاه صاحب این مجتمعها، اینگونه قضات و مامورین شهربانی را پیدانکند، مستاجران اجارههای طلبشده را نمیپردازند. اگر این مستاجران متوجهشوند که پلیس و دادگاه در خدمت مالک نیست، یک شاهی هم پول به او نمیدهند، بهخصوص اگر بفهمند که با پرداخت اجارهبها، تا بهحال چندین بار قیمت اصلی خانه را پرداختهاند. در این صورت مستاجران یک صندوق همگانی درست میکنند و فقط آنقدر که برای مرتبنگهداشتن خانه و مجهزکردن آن لازم است پول به آن واریز میکنند.
اعتقاد و اعتماد، مهمترین پیششرط ِ ادامهی سیستم ِ ثروتاندوزی است.
انسانی را که اعتماد میکند، آسانتر میتوان اغفال کرد، تا انسانی که حساب میکند.
کسی که خیال ندارد سر ِ ما کلاه بگذارد، احتیاجی به اعتماد ما ندارد. چرا باید اعتمادکردن بهتر از دانستن باشد؟ بعضیها میگویند: اگر انسانها به هم اعتماد نداشتهباشند، همزیستی آنها ناسالم میشود. معمولن آدمهایی بیش از همه اعتماد ما را میخواهند که کمتر از هر کس دیگری با ما همزیستی سالم دارند. این واقعیت که تاجران و سوداگران بر قرارداد و ضمانتنامه تکیهمیکنند و نه بر اعتماد متقابل، بههیچ وجه رابطهی میان آنها را خراب نمیکند. ضمانتنامه و قرارداد به حُسن روابط آنها کمک میکند. آنها احتیاجی ندارند که به یکدیگر سوءظن داشته باشند، زیرا از یکدیگر ضمانتنامه در دست دارند؛ اعتماد میخواهند چه کنند؟ قرارداد، ضامن و همگونکنندهی علایق آنهاست.
مردم ِ ندار و بیچیز، هرقدر خواستهای خود را بیشتر تحقق بخشند، کمتر ضرورت دارد که در روابط خود به اعتماد کورکورانه تکیهکنند.
این اعتماد نیست که "انسانیت" را بهوجود میآورد؛ بالعکس، انسانیت اعتماد را غیرضرور میسازد. تزویر و ریا از سلاح ِ اعتماد و اعتقاد استفاده میکند. برای مبارزه با ریاکاری، باید این عادت را در مقابل قویترها هم کنار گذاشت، و به جای آن، به سوالکردن و حسابکردن عادت کرد.
زیردستها سرباز در اختیار ندارند. قدرتمندان میتوانند زیردستانشان را به زور ِ ارتش، پلیس و یا گرسنهگی، وادار کنند که در جهت منافع آنها کارکنند. وقتی که ضعف خود و قدرت دشمن چنین بزرگ باشد، انسان به آسانی به اعتقاد و اعتماد پناهمیبرد. انسان وقتی نمیتواند از خود دفاع کند، ناچار اعتماد میکند که حریف پا را از حدّ خود فراتر نگذارد. مسلّمن، تحمل بار خشونت دشمن، همهروزه از بام تا شام، در حالت هوشیاری غیرممکن است – این در حقیقت در حکم تن به بردهگی دادن است -. کمی پس از پایان آخرین جنگ آلمان، همهجا شنیدهمیشد که مردم به یکدیگر اطمینان میدادند که هیتلر از فجایع نازیها اصلن خبر نداشتهاست: زیردستانش او را گول زده بودند. این آدمها ترجیح میدادند به هیتلر اعتمادکنند تا اینکه خود اعتراف کنند که گول ِ هیتلر را خوردهاند. مشهور است که میگویند یهودیهای دربند، کوشش میکردند آخرین دقایق عمر خویش را به این وسیله قابلتحمل کنند که (همانطور که سربازان نازی بهاشان گفتهبودند) باور کنند که اطاقهای گاز، واقعن حمام هستند. آنها به قاتلین خود اعتماد میکردند.
اگر ما بپذیریم که همهی اطلاعاتی که در مدرسه میگیریم، با منافع ما سازگار است، این پذیرش تاثیر فاجعهباری در زندهگی ما خواهدداشت. ما به جای اینکه به درسهایی که به ما میآموزند اعتمادکنیم، باید آنها را بیازماییم. باید بدانیم که طراحان برنامهی آموزشی ما را گول میزنند یا خیر. ما نمیتوانیم به این مساله که آنها قول میدهند "قصد گولزدن ما را ندارند"، قانع باشیم. آنها این قول را نسلاندرنسل به ما دادهاند و سر تمام نسلها را شیره مالیدهاند. چه دلیلی میتواند داشتهباشد که در مورد ما استثناء قایل شوند، جز اینکه "ما" در مورد آنها استثناء قایل شویم؟
چند ماه قبل، فردی یک همهپرسی انجام داد تا ببیند مردم دربارهی "وفاداری" چه نظری دارند. معلوم شد که: هرچه درآمد سوالشونده بالاتر است، کمتر به وفاداری عقیده دارد؛ و هرچه درآمدش پائینتر، بیشتر به وفاداری معتقد!
- متن بالا، فصل دوازده از کتاب کوچک اما سخت خواندنی و البته نایافتنی ِ زیر بود:
( چگونه انسان برده میشود؟ / نوشتهی ارنست راوتر / ترجمهی نسرین بصیری / نشر توس / سال 1361 )