تازهترین رمان رضا قاسمی، "وردی که برّهها میخوانند"، کلاف دوّار ِ نیمهکارهماندهی از نو بافتهشدهی نیمهکارهماندهای از دهها و صدها تصویر است؛ شاید همان کلاف "هلنا"ی ارمنی ِ رمان. و میدانیم که رضا قاسمی استاد تصویرسازی است. سبک خاص نویسنده در فصلبندی رمان و درهمریختن کاتهای تصویری در برشهای کوتاه و گاه بسیار کوتاه روایی، از سویی به تاثیرگذاری ِ این تصویرها یاری داده و از سویی دیگر، دست نویسنده را در اینگونهنوشتن باز گذاشته؛ بهنحوی که این رمان میتوانست همینطور ادامه یابد، گستردهشود، هر از گاهی برگردد به آن چند تصویر ثابت ختنهشدن یا عرقریزان ساختن ساز، و دوباره گریز و گریزهایی به گذشتهی آن شهر اسطورهای. اصلن انگار این رمان را هم هلنای ارمنی نوشته و همراه همان شال نیممتری، به آن شیوهی نمایشی، تحویل راوی دادهاست؛ و عجبا که انگار به همان بیهودهگی آن شال.
انصافن که چند شخصیت رمان، فراموشناشدنیاند: جمعه، البته اگر آنطور ناجوانمردانه توی رمان گموگور نمیشد تا تنها از دهان ننهدوشنبه و در چند جملهی سلّاخیشده، سلاخیشدناش را نمیخواندیم؛ خود ننهدوشنبه که با آن ورود و حضور تابناکش تا نیمههای رمان، اصلن نمیبایست آنطور تمام شود توی چند خاطرهگویی از گلوی چاکچاک ِ جمعه؛ هلنا و کلاف و شال نیممتریاش؛ و خود شهر دوران کودکی راوی، که بسیار زیبا و محکم در رمان نشسته، هرچند که گاهگداری عجیب به شهرهای مارکز شبیه میشود.
همزمانی تقریبی اولین جرّاحی با انفجار برجهای نیویورک و گریز مداوم راوی به آن و اشارهاش به مونپارناس، شخصیت برونوی باانصاف که کمکم ناچار ِ از نژادپرستشدن میشود و هراس راوی از اینکه جرّاح، تنها چشمش را هم درآورد (مثل درآوردن زنانهگی! شمبولاش در کودکی) همه در رمان خوش نشستهاند؛ البته اینکه دوست دختر ایرانی قبلی برونو، همان "ش" راوی است، با هیچ اصول و منطقی نمیخواند؛ شاید هم برای عمیقترشدن هراس راوی از عمل جراحی، که انگار ختنهشدنی دیگر است، سهتارساز ِ رمان، چارهای جز این نداشتهاست.
من امّا فکر میکنم که درست نیست راوی اسطورهاندیش ِ مدرن رمان (که خودش هم حدس میزند که یک اسطورهاندیش مدرن باشد)، بعد ِ سالها خون دلخوردن و بیمارشدن و عطسهکردن و زیرپاگذاشتن سراسر "مملکت" به دنبال درها و دارهای توت و ساختن سیونه تا سهتار، به آن سادهگی سهتار نساختهی چهلّم را بگذارد لای خرتوپرتهای داخل کمد به این فکر که: "از کجا معلوم که این سهتار چهلم هم یک پُخی نشود مثل همهی آن چیزهای دیگر؟". البته جز اینکه خود راوی هم خسته شدهباشد از آن همه تصویرسازی و گسستهگویی و خواستهباشد داستان را یکهو جمعوجور کند و پایان دهد، چرا که اگر سهتار چهلّم ساختهشود، ادامهی داستان از دو حال خارج نیست: یا اتّفاق بزرگی که راوی در انتظارش بوده روی میدهد و یا هیچ اتّفاقی روی نمیدهد، و البته هر دوی اینها، به منطقی محکم و "زیرسازی" ِ گستردهای نیاز خواهندداشت که از حوصلهی راوی ِ تصویرگو خارج است.
فصل اوّل رمان، آن خطابکردن مفیستو، فونتهای ایتالیک و ... با ادامهی رمان همخوانی و همآهنگی ندارند. البته طبیعی است که هر رمانی به تدریج که پیش میرود و "گرم میگیرد"، کمکم خود ِ واقعیاش را بیابد و در بستر ِ متناسب ِ منطق درونی خود جریان یابد، و این وظیفهی نویسنده است که بعدترک و در بازنویسیهای چندباره، "آهنگ" رمان را تنطیم کند و جمله یا جملات یا فصل یا فصلهای اولیه را (که الهام خدایان هستند) در چارچوب کلّی رمان "جا" بیندازد، کاری که فکر میکنم در این رمان به اندازهی کافی انجام نگرفتهاست، تا جایی که در چند پاراگراف نخست رمان راوی میگوید: "همهی خرج (بیمارستان) را بیمهام میدهد، از دستمزد جراح و هزینهی بیمارستان تا دوا و درمان"؛ اما همو در انتهای رمان و هنگام مرخصشدن از بیمارستان با صورتحسابی در دست به حسابداری بیمارستان میرود و مینویسد:
"پروندهی مرا باز کرد: چک میدهید یا پول نقد؟
دسته چکم را درآوردم.
- تلفن که نداشتهاید... سیصد فرانک.
چک را امضاء کردم."
***
رمان را نیم ساعت پیش تمام کردهام. دربارهاش کلّی حرف دارم. رضا قاسمی را سخت دوست دارم و "چاه بابل" و "همنوایی..."اش را از بهترین رمانهای ایرانی میدانم. تا چند روز آینده این رمان را هم دوباره میخوانم و دربارهاش بیشتر خواهمنوشت. فعلن، مست ِ تصویرهایش، میروم بخوابم.
تا بعد.
22 فروردین 86