..........
..........
..........
اکبر سردوزامی ، کم و بیش به عنوان نویسندهای رک، زیادی رک، بیتعارف، بددهن (البته بددهنی در راه دفاع از ادبیات و وجدان ادبی) در فضای مجازی شناختهشده است. تقریبن کمتر نویسندهی شناختهشدهی زندهای هست که از نیش زبان او در امان ماندهباشد، بهویژه نویسندهگانی که کتاب یا کتابهایشان با اقبال عمومی ِ خوانندهگان "تقریبن حرفهای و حرفهای" مواجه میشود. او در اینگونه موارد معمولن با دو سه تا فحش "سهکاف"انه (که ظاهرن از دیدگاه او مهمترین "انگشتگاه"های یک انسان هستند)، نویسندهی مذکور را میکوبد و میلَوَردَد. در اغلب موارد، این لَوَردیدنهای جنسی، با اشاره به مشخصههای شخصی خود سردوزامی صورت میگیرد: یعنی او معمولن در مقام مقایسهی قربانی با خود برمیآید، و البته این مقایسه، به نشان ِ بینیازی، آزادگی و سلامت سردوزامی، نهایتن همهی پرتوهای ارسالی او را به خودش برمیگرداند: قهرمان در وسط صحنه ایستادهاست و همهی چراغها بر او زوم کردهاند: پاک، بی ریا، بیتعارف: کف بزنید. من هم از این کفها زدهام.
سردوزامی به رمز و راز "قانعکردن ایدئولوژیک" آگاهی دارد. بزرگترین حربهی یک ایدئولوژی، حملهی بیامان به همهی چیزها و همهی کسانی است که در جبههی خودی قرار ندارند، و از معروفترین ابزارهای این حمله، "انگزدن"، "متهمکردن" و "بر اساس تعاریف خود، شناساندن" طرف دیگر است. در اینگونه موارد، ایدئولوژی معمولن به پیش پاافتادهترین انگها میچسبد: وقتی که یک دین، همهی پرسشهای مخالف را "بدعت" یا "کفر" یا "ارتداد" میخواند، وقتی که یک کمونیست، همهی راههای دیگر مارکسیسم را "رویزیونیسم یا تجدیدنظرطلبی" میداند، وقتی برای خرابکردن کمونیسم میگویند "کمونیست یعنی خدا نیست!" و ... دیگر جایی برای سخن ِ مدلل و منطقی نمیماند: گفتوگویی در کار نیست: هر چه هست جنگ است و جدال: حق و باطل، خیر و شر، دوست یا دشمن.
ایدئولوژیها تنها دو دسته آدم را تحمل میکنند: مردهها و پیروان. مردهها نه تنها هیچ زیانی ندارند بلکه اغلب میتوان با توسل به گفتهها و کردههای آنها، دشمن را تعریف و نابود کرد. و پیروان: آه که چهقدر دوستداشتنیاند! پیروان، گمناماناند. میتوان دست بر سرشان کشید، نواختشان، شیفتهشان کرد. پیروان، همیشه ممنوناناند، همیشه مدیونان: تنها یک بار نامشان را بیاورید تا چهاردستوپا به سویتان بخزند و پابوستان شوند، یا پلنگوار و به فرمان شما، بر دشمنی که شما تعریف کردهاید و برساختهاید، هجوم برند و نابود کنند.
پس نخستین اقدام یک ایدئولوژی، که البته همیشه ادامهاش خواهدداد و اصلن با آن زنده است، جلوهدادن رقبا به عنوان دشمنان ابدی است: دشمن انسانیت، دشمن آزادی، دشمن عدالت، دشمن ادبیات... برای این که دیگران، رقبای شما را دشمنان خویش بدانند باید از روانشناسی همانها استفاده کنید: لازم نیست دلیل بیاورید، لازم نیست توضیح دهید: فحش بدهید، انگ بزنید، هوار کنید، مقایسه کنید، متهم کنید. مهم این است که نشان دهید که به خودتان و گفتههایتان اطمینان دارید. و مطمئن باشید که آن دیگری نمیتواند از خودش دفاع کند: در مقابل شور و شیدایی ِ انگ و اتهام یکسویه، متانت ِ عقلآوری هیچ جذابیتی برای تودهها ندارد.
و اقدام بعدی ایدئولوژی، ساختن تودهی پیروان است: پیروانی که کسی نمیشناسدشان، در زندگی خود و در زندگی دیگران، عامل مهمی نیستند و نامی ندارند. همهی ایدئولوژیهای موفّق، تودههای میلیونی گمنام امّا یکپارچه و جنگآوری پشت سر دارند. برکشیدن ِ گاه-گُدارانهی فردی ناشناس، از او پیروی جانباز میسازد: یکی را که برمیکشید، امید برکشیده شدن در میان همهی گمنامان شعلهور میشود.
امّا اغلب، قدرتمداران همینجاها اشتباه میکنند: یعنی که چنین عوامفریبی، تنها خوراکی موقّت است: برای چند سال، یا شاید حتّا چند ماه. و اغلب در میان همان برکشیدهگان، نخستین نغمههای همآوردی برمیخیزد. قدرتمدار خودکامه، چنان مست یکّهتازی و لگدکوبی است که پوسیدهشدن عصایاش را درنمییابد: دریافتن آن پوسیدهگی، متاسفانه همزمان با مرگ خودکامه است.
برخلاف آنچه در مقدمهاش گفته و در ابتدای این یادداشت نقل کردم، اکبر سردوزامی تمام انتخابهایش را بر اساس مصلحت شخصیاش انجام میدهد و در بیشتر "نقد"هایش، ادای "وجدان" را در میآورد. او تمام کسان (و در اینجا تمام داستاننویسانی) را که از جانب آنها احساس خطر میکند به عنوان اشخاصی بیمایه، دزد، بیاستعداد، تاجرصفت، مبتذل و مصلحتمدار معرفی میکند و با همهی مهمّات ِ قورخانهاش (که اغلب جز چند فحش و اشارهی جنسی ِ رایج در جامعهی توسعهنیافتهی بندتنبانی ِ ناموسمدار ِ عوام ِ ایرانی چیز دیگری نیست) میکوبد و لجنمال میکند. او چند داستاننویس مُردهی بیآزار را که کموبیش موقعیت تثبیتشدهای دارند و دیگر تثبیتتر از آنچه هستند نمیشوند، دوست دارد و دوستیاشان را به رخ میکشد. میماند افراد گمنام یا تازهکار، که سردوزامی چون هر قطب و نقطهی پرگاری، بدش نمیآید دستی به سرشان بکشد و "کشف"شان کند و راهشان بنماید و حتّا اگر خدای ناکرده اسمی در کردند، گاهگاهی زیر شنلاش، گردشان آورد. امّا وای به روزی که یکی از این تازهکارها بر استاد و استادیاش خردهای – هر چند خرد – بگیرد. اینجا را نگاه کنید:
http://www.joqd.com/stories/30/#comments
و نیز البته خردهی کوچک من را.
آشفتهبازاری است این دنیای کوچک ادبی ما. به نویسندهگان بیادعایی فکر میکنم که اینروزها، در خلوت هنرمندانهشان، مینویسند و میآفرینند تا در فردا و فرداها، ما را شریک لذّت بیپایان متنهایشان کنند.
آن فردا زودتر بیاید.
-------------------------------------------------------------------
توضيح بعد از انتشار
پس از انتشار اين يادداشت آقاي سردوزامي در سايتش اعلام كرد كه هيچگونه تغييري در صفحهي "داستاننويسهاي آينده" دادهنشده و نويسندهي اين يادداشت دروغ گفتهاست. با مراجعه به صفحهي مذكور آن را پس از چند هفته سر جاي خود - و همانطور كه پيشتر بود - ديدم. خوشبحتانه ايشان لينك را درست كرده - هرچند كه متاسفانه اينكار را بدون هيچ توضيحي انجامداده است.
من نيز به احترام همين فاكُنِش مطالب مربوط به آن را از اين يادداشت حذف كردم اما البته باقي مطالب -همانطور كه بود - باقي خواهدماند.
14/4/86