داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





صلاح عباسی

چه‌ کسی از گلشیری می‏ترسد؟


ادبیات دومیدانی نیست، میدان رقابت هم نیست، همچنان‌که‌ با فضل‌فروشی و اندرزگویی و حتی با امر به‌ معروف هم مناسبتی ندارد که‌ به‌ قول ناباکوف نویسندگان توزیع‌کنندگان کمک‌های اولیه‌ی‌ اخلاقی هم نیستند. البته‌ شمار مدعیان زیاد بوده‌ و هست اما این هیچ ربطی با مدال طلا یا نقره‌ در المپیک نویسندگان ندارد. سوالی که‌ احتمالا بی‏پاسخ خواهدماند این است: چرا هوشنگ گلشیری با وجود شایستگی‏هایی که‌ داشت به‌ یک نویسنده‌ی‌ جهانی مبدل نشد؟ لابد می‏گوئید جهانی‏شدن بخورد توی سرمان، چرا باید دنبال تأئید دیگران باشیم؟ از میان نویسندگان معاصر هیچکدام به‌ اندازه‌‌ی گلشیری واجد برخی شرایط لازم برای احراز مقام یک نویسنده‌‌ی جهانی نبود. گلشیری نویسنده‌ای بود رک و صریح و چنین صفاتی در ادبیات ایران برای صاحبش دشمنان فراوانی می‏تراشد. گلشیری در زندگی به‌ غیر از جاه‌طلبی ادبی هیچ جاه‌طلبی دیگری نداشت. دنبال جاه‌ و شوکت هم نبود.
ما از گلشیری بیشتر از هر نویسنده‌ی‌ ایرانی‌ دیگری آموختیم. از او بیشتر از هر نویسنده‌ای انتظار داشتیم. نویسندگان زیادی بودند که‌ ما را به‌ خیرشان و شرّشان امیدی نبود چه‌ آن‌ها را همان به‌ خواب نیمروز تا هرچه‌ کمتر بنویسند. اما گلشیری نویسنده‌یی بود که‌ اعتمادمان را جلب می‏کرد. صداقت و شرافت هنری و انتقادی، شفافیت، صراحت، بی‏ریایی، سخت‌کوشی، بلندنظری و بی‏تعارفی از مشخصات بارز او بود. وسعت بضاعت او مثال‌زدنی بود. هم در نثرنویسی و هم از لحاظ شعور انتقادی. نویسنده‌ای بود که‌ به‌ هیچ کس باج نداد، تسلیم "من خوبم، تو خوبی و همه‌ خوبیم و آثارمان هم‌ عالی است" و از این قبیل نشد. هرچند انصافا در مورد آثار خودش داوری بود که‌ با سعه‌ی‌ صدر و حتی اغماض دست به‌ قلم می‏برد یا سخن می‏گفت و انصافا اینگونه‌ از خودراضی‌بودن به‌ مذاق حتی کسانی که‌ بسیار کمتر از گلشیری منصف بودند، خوش نمی‏آمد و باز هم انصافا همان‌ها بودند که‌ بیشتر به‌ گلشیری اعتراض داشتند و اعتراضاتشان هم نه‌ کتبی که‌ اغلب شفاهی بود و در پسله‌. آدم‌های منصف بزرگوارانه‌ سکوت اختیار کرده‌ بودند. گلشیری خودش را نهنگ ادبیات ایران می‏دانست. البته‌  باید این را هم افزود که‌ در حوضی کوچک نهنگی بزرگ را نمی‏توان جای داد.
گلشیری نویسندگانی تربیت کرد که‌ تعدادی‌شان، از نویسندگان خوب ایران هستند (خوب در همان معنای معمولی) و البته هیچ‌کدام هم‌قامت استاد نیستند. آنها سایه‌ی‌ نگران‏کننده‌ و گاه‌ تشویق‏کننده‌ی‌ استاد را همیشه‌ بر خود احساس خواهند کرد و البته‌ تا زمانی که‌ مرتکب جنایت پدرکُشی (ادبی) نشده‌ باشند، همچنان داغ استاد را بر پیشانی دارند و خود هرگز استاد نخواهند شد. این را هم بگویم که‌ پدرکشی ادبی منافاتی با عشق و احترام به‌ پدر ادبی ندارد. جان کلام این‌که‌ اگر این پدرکشی به‌ وقوع نپیوندد شاگردان همیشه‌ شاگرد باقی خواهندماند. برخی این کار گلشیری را مرید و مراد بازی درشمار آورده‌اند یا درست‌کردن گروه‌های ضربت ادبی و باندهای هواداران و... اما راست‌ آن‌که صرف وقت گلشیری به‌ پای جوانان فقط نشانه‌ی‌ شیفتگی بی‌اندازه‌‌ای بود که‌ او به‌ ادبیات داشت. سخن‌گفتن از ادبیات هرگز گلشیری را خسته‌ نمی‏کرد و جوانان در این میان تنها گروهی بودند که‌ او به‌ آنها امید بسته‌ بود یا بهتر است بگوییم تنها گروهی بودند که‌ او از آنها قطع امید نکرده‌ بود. جوانان حساس‏ترین شاخک‌ها را داشتند و هنوز به‌ سلک نویسندگان جا افتاده‌ای که‌ گلشیری از آن‌ها دست شسته‌ و قطع امید کرده‌ بود، در نیامده‌ بودند. جوانان مستعد شکل‌گیری‌اند و هیچ نویسنده‌ای به‌ اندازه‌‌ی گلشیری بر نویسندگان جوان و تازه‌‌کار اثر مثبت نداشت. بدون گلشیری، بلبشوی حاکم بر دنیای ادبیات تا مرزهای یک هرج و مرج تمام عیار ادبی پیش می‏رفت. این گلشیری بود که‌ امیدهای واهی و توهمات را نقش بر آب کرد و مدعیان را بر سر جا نشاند. این گلشیری بود که‌ محدودیت‌هایی را که‌ مدعیان بر آن آگاهی نداشتند بر آن‌ها آشکار کرد و علناْ آن‌ها را گفت که‌ در تماشاگه‌ راز جای‌شان نیست. از بزرگترین هدف‌هایی که‌ گلشیری برای خود تعیین کرده‌ بود ازبین‌بردن توهماتی بود که‌ برخی از نویسندگان درباره‌ی خود و آثار خود داشتند یا مستعد ابتلای به‌ آن بودند. باید از همان اول به‌ طرف متوهم حالی می‏کرد که‌ وخامت وضع تا چه‌ حد و از چه‌ قرار است. مبتلایان البته‌ همیشه‌ مستعد شفا نیستند و چه‌ خوش است ماندن در توهم؛ و انصافاْ که‌ یک نویسنده‌ی‌ بزرگ هرگز نباید جنین هدفی برای خود تعیین کند. او را چه‌ که‌ از پشه‌های ناچیز، بخاری برنمی‏خیزد؟ چه‌ لطفی دارد که‌ متوهمان را بگوییم روشنی آفتاب را نمی‏بینند و معشوق برایشان نقاب از رخ برنمی‏کشد؟ طلب شفای عاجل برای خودبزرگ‏‏بینان ادبی وقتی که‌ خود بزرگترین مدعی هستیم چه‌ فایده‌ای دارد؟ گلشیری می‏گفت آقایان شما نویسنده‌ نیستید، کیلویی می‏نویسید، متوسط و میان‌مایه‌ و کوتوله‌ و غیره‌ هستید، اگر خودتان از این بابت اطمینان ندارید، من، هوشنگ گلشیری، بزرگ‌ترین نویسنده‌ی‌ ایران، به‌ شما اطمینان خاطر می‏دهم. بروید آسوده‌ بخوابید. رضا شاهی هم حضور نداشت که‌ بگوید اما من که‌ دیوانه‌ نیستم من خود رضا شاه‌ هستم. نه‌ آقایان شما دوایتان را نخورده‌اید، بیایید تا توهماتتان را فوت کنم بلکه‌ تا هرگز دوباره‌ دچار چنین اوهامی نشوید. لازم نیست تردیدی داشته‌ باشید یا به‌ رمل و اسطرلاب متوسل شوید. از میان‌تان نویسنده‌ یا منتقد بزرگ برنخوهد خواست. امیدی اگر هست به‌ همان جوان‌هایی است که‌ تازه‌ شروع به‌ نوشتن کرده‌اند. آن‌ها که‌ شاگرد خودم هستند تا لبه‌ی‌ نوشتن شاهکار پیش می‏آیند، چیزی نمانده‌ به نوشتن‌ شاهکارشان نمانده که در جا می‏زنند، فاصله‌شان با نوشتن شاهکار یک وجب بیشتر نیست اما متاسفانه‌ همان قدم آخری را  نمی‏توانند بردارند. این از شاگردان. و آن‌هایی که‌ شاگرد خودم نیستند همگی میان‌مایه‌، متوسط و حتی برخی از آنها کوتوله‌ هم هستند. کوتوله‌های ادبی‏ای که‌ خودشان را بالا و پایین می‏اندازند تا دیده‌ شوند اما به‌ علت کوتاهی‏شان زود در میان ازدحام جمعیت گم می‌شوند. باید دید که‌ چطور جبران مافات می‏کنید، شاید چند سانتیمتری بر قدتان افزوده‌ گردد. جان دلم که‌ شما باشید از جبران مافات خبری نبود و فقط بر خسارت‌هایی که‌ این طایفه‌ به‌ بار می‏آوردند افزوده‌ می‏گردید. گلشیری همه‌‌ی این خسارت‌های ریز و درشت را در لیست خود و کارنامه‌های مردودی و نمره‌هایی که‌ می‏داد منظور می‏کرد. واقعاّ چه‌ تعداد نویسنده‌، مستقیم یا غیر مستقیم از دست گلشیری کارنامه‌ی‌ مردودی گرفته‌اند؟ چه‌ تعداد کوشیدند تجدیدی‌هایشان را با‌ شعرها و داستان‌ها و نقدهایی که‌ حکم امتحانات اواسط یا اواخر تابستان را داشت، جبران کنند؟ گلشیری، سختگیرترین معلم ادبیات ایران بود و البته‌ با انصافترین‌شان هم نبود، اما لایقترین‌شان بود. در کلاسش رفوزه‌گان اکثریت قریب به‌ اتفاق را داشتند. البته‌ مخالفتهایی هم وجود داشت. در تاریخ ادبیات معاصر ایران هیچ نویسنده‌ایی به‌ اندازه‌ی‌ گلشیری موافق و مخالف نداشته‌ است. از موافقان که‌ بگذریم مخالفان از گلشیری می‏ترسیدند و هنوز هم از شبح او می‏ترسند، و البته‌ دلایل ترس‌شان کاملاْ به‌‌جاست. لابد آقای گلشیری از آن دنیا هم با ناامیدی به‌ آن‌ها و آثارشان می‏نگرد و سر تکان می‏دهد. آن‌ها این را برنمی‏تابند و انصافاْ کم‌تر کسی چنین چیزی را برمی‏تابد. اما بالاخره‌ باید کسی سد تعارفات را بشکند وگرنه‌ قمر در عقربی می‏شود که‌ در آن هیچ‌کس کم‌تر از گل به‌ دیگری نمی‏گوید و اسمش را هم می‏گذارند رعایت حال، احترام. تواضع. این یا آن نویسنده‌ موی‌ش را در آسیاب سفید نکرده‌، که‌ حالا بیاییم پنبه‌اش را بزنیم. پس بیایید به‌ همه‌ بگوییم استاد، به‌ همه‌ جایزه‌ بدهیم و جلسه‌ بگذاریم و خشنود و مؤدب همگی به‌ خانه‌ بازگردیم. جل‏الخالق، حق این است که‌ متوهمان و سفسطه‌‏سازان و پریشان‌گویان و نقالان و کیلویی‌نویسان، زنده‌‌زنده‌ پوست کنده‌‌شوند، چهارشقه‌ شوند یا در منجنیق عذاب افکنیده‌ گردند. جرمشان همان، که‌ عالی نبودند و دانی بودند، و حرمت قلم را شکسته‌ بودند، که‌ گلشیری بزرگ هم خود گاهی می‏ترسید آن را شکسته‌ باشد. نباید از گلشیری یک بت ساخت، چون بت‌ها فقط برای شکستن خوبند. من، به‌ گلشیری انسان بیش از گلشیری نویسنده‌ علاقه‌ دارم. گلشیری شاید نویسنده‌ بزرگی نباشد، اما انسان بزرگی حتماْ بود، و حتی یک رند. رند در معنای واقعی کلمه‌.
این که‌ خط بطلان بر بیلان و کارنامه‏ات کشیده‌ شود و ناگهان کاشف به‌ عمل آید که‌ هرآنچه‌ نوشته‌ای و به‌ چاپ سپرده‌ای یا کاشته‌ای و درویده‌ای، جز باد هوا نبوده‌، می‏تواند نه‌ تنها توهمات را فروبریزاند بلکه‌ اثراتی سخت پریشان‌کننده‌ بر قربانی نیز داشته‌ باشد. زندگی در فریب و توهم بسیار دلفریب‌تر است. بزرگترین قربانی گلشیری البته‌ رضا براهنی بود، که‌ تقریباْ همه‌ی اعتبار داستان‌نویسی و بخش بزرگی از اعتبار انتقادی خود را در این میان از دست داد. البته‌ گلشیری نه‌ مجری تاریخ بلکه‌ تنها شتاب‌دهنده‌ برخی از احکام ادبی بود که‌ در غیر این صورت با تأخیر زمانی صادر می‏شدند و البته‌ و صد البته‌ که‌ احکام گلشیری وحی منزل نیست و او هم جزو معصومان که‌ قطعاْ نبود. این را هم باید افزود که‌ زمان بسیار سختگیرتر به‌ محکومیت ادبی جمعی از نویسندگان و منتقدان حکم خواهد داد: با فراموش کردن‌شان. گلشیری از روزگار خود جلوتر بود و در ادبیات ایران کسی وجود نداشت که‌ درباره‌ی او، به‌ همان‌گونه‌ که‌ او درباره‌ی دیگران به‌ صدور حکم می‏پرداخت، حکم صادر نماید. کسی هم‌مرتبه‌ی‌ او، هم‌شأن او وجود نداشت. دیگران هم تلویحاْ یا علناْ این را فهمیده‌ بودند و گلشیری هم از هیچ کوششی برای فهماندن این نکته‌ به‌ دیگران فروگذار نمی‏کرد: فضل جای دیگر نشیند. این امر همان‌گونه‌ که‌ رسوبات را پس میزد و می‏زدود و فضا را پاک می‏کرد و مرزها و معیارها را برقرار می‏کرد، اثرات و جوانب منفی عدیده‌ای هم داشت: این‌که‌ شاگردان گلشیری هرکدام خود به‌ گلشیری‏هایی تبدیل شوند و در عین نداشتن صلاحیت‌هایی که‌ استاد داشت، به‌ تکذیب آثار دیگران و تمجید آثار خویش برخیزند. حتی کسانی که‌ هرگز گلشیری را ندیده‌ بودند اما غیر مستقیم و از طریق آثارش و از فاصله‌ی‌ دور شاگرد او بودند، ممکن بود به‌ ترویج فرهنگ نفی و خوارداشت ادبیات معاصر بپردازند: ادبیات ملال‌آوری که‌ در آن پرنده‌ پر نمی‏زند و جز چند ستاره‌ که‌ شاگردان گلشیری هستند و تنها به‌ آن‌ها امید می‏رود، جرقه‌‌ی دیگری نمی‏توان دید، و از بقیه‌ کاملاْ قطع امید شده‌ است. قضیه‌ بسیار عجیب جلوه‌ می‏کند، این‌که‌ گلشیری بزرگترین و باسوادترین نویسنده‌ ایران ادبیات معاصر را قبول نداشت و این‌که‌ آیا در این کار محق بود یا نه‌ و آیا این را باید به‌ عنوان اعمال سلیقه‌، دیکتاتوری ادبی یا سرکوب راه‌ و روش‌های دیگر در عرصه‌‌ی متوسع ادبیات دانست که‌ در آن بر و بحر فراخ است و برای هر روش و شیوه‌ای جا‌ هست و هیچ‌کس جای کس دیگر را تنگ نمی‏کند و... آیا گلشیری انحصارطلب بود یا به‌ علت بلندی طبع و همت، در سرزمین قدکوتاهان احساس برحق ِ خشم و تحقیر از کوتوله‌گی و میان‌مایه‌گی به‌ او دست می‏داد؟
اما گلشیری با همه‌‌ی جد و جهدی که‌ کرد چرا نتوانست ادبیات ایران را در سطح جهانی مطرح سازد؟ چرا نویسنده‌ای با سواد جهانی نتوانست نویسنده‌ای جهانی شود و رمان‌ها و داستان‌هایش خوانده‌ شوند، نقد شوند و به‌ عنوان بخشی از فرهنگ بشری مطرح گردند؟ بسیاری گناه را بر گردن مهجوربودن زبان فارسی و مشکل ترجمه‌ می‏اندازند اما شاید علت چیز دیگری باشد: جوان‌مرگی در ادبیات معاصر ایران. مبحثی که‌ گلشیری خود شکافته‌ و بررسی کرده‌ است. چرا نویسندگان ما بعد از نوشتن یک اثر درخشان یا به‌ تکرار می‏افتند یا به‌ خاموشی و یا در جا می‏زنند؟ استعدادهایی که‌ جرقه‌ می‏زنند و ناگهان می‏درخشند و بعد دیگر خبری از آنها نمی‏شود و گلشیری از آن‌ها به‌ عنوان نویسندگان یک‌کتابی یاد می‏کرد. گلشیری همه‌‌ی جد و جهد خویش به‌ کار انداخته‌ بود تا خود یکی از آن یک‌کتابی‌ها نباشد. آیا این نشان می‏دهد که‌ نویسندگان ما هنوز بر فرم رمان تسلط کافی ندارند؟ نمی‏توانند این فرم سرکش را رام خود سازند؟ یا آن‌ها این کار را کرده‌اند و جهان قدرشان را نمی‏داند؟ نمی‌خواهم در این‌جا برای این سوالها پاسخی پیش نهم.
همچنان‌که‌ گفتیم بر شمار کسانی  که‌ گلشیری از آنها قطع امید کرده‌ بود هر سال افزوده‌ می‏شد و با هر اثر تازه‌ای که‌ چاپ می‏کردند امیدهای قبلی را بیش‌تر و بهتر! بر باد می‏دادند. شمار کسانی که‌ از آن‌ها قطع امید شده‌ بود رقم درشتی بود و روز به‌ روز هم کسان تازه‌تری وارد لیست گلشیری می‏شدند. آخرین کسی که‌ طبق اطلاع بنده‌ به‌ لیست آقای گلشیری پیوست محمد محمد علی بود، شاید کسان دیگری هم بعد از آقای محمد علی به‌ لیست وارد شده‌اند که‌ من خبر ندارم. تعداد کسانی که‌ آقای گلشیری آن‌ها را تأئید نمی‏کرد و نمی‏توانست تأئید کند اما کجدار و مریز با آنها به‌ هر صورت کنار می‏آمد نیز کم نبودند، هم در میان منتقدان و هم در میان داستان‌نویسان. در این طایفه‌، گلشیری بارقه‌هایی از نور یا جرقه‌هایی از خلاقیت می‏دید اما نه‌ به‌ آن اندازه‌ که‌ مقبول طبع سخت‌گیرش قرار گیرد. در مقابل، کسانی که‌ از دست گلشیری نمره‌های مردودی می‏گرفتند یا نمراتشان بسیار پایین بود، یا به‌ تلافی برمی‏خواستند و یا به‌ نفی گلشیری برانگیخته‌ می‏شدند و خط بطلان بر قضاوت‌هایش می‏کشیدند و قضاوت‌ها و حتی آثار او را نیز کاملاْ بی‏اعتبار می‏خواندند و یا این‌که‌ بر سر نمره‌های کمی که‌ گرفته‌ بودند با او چک و چانه‌ می‏زدند. شاخص‏ترین فرد قبیله‌‌ی چانه‌زن‌ها، رضا براهنی بود که‌ البته او برای خود قلمروی و کیا و بیایی داشت و خود را یکی از تولیدکنندگان اصلی اندیشه‌ در این سرزمین بی‌ برو بار به‌ حساب می‏آورد.
با مرگ گلشیری، نخستین فکری که‌ شاید به‌بسیار ذهن‌ها رسید این بود که رمه‌ی‌ ادبیات بی‌شبان شد. هرچند در این مورد، شبان خود در محاصره‌‌ی گرگ‌ها بود. احساس می‏شد در ادبیات ایران مرجع قابل اتکایی غیر از گلشیری وجود ندارد (البته‌ غیر از نجف دریابندری و چند کس دیگر که‌ همان احساس اعتماد را در من به‌ وجود می‏آوردند، بقیه‌ اغلب اساتیدی بودند که‌ چهاردستی کرسی‏هایشان را چسبیده‌ بودند تا کلاهشان را‌ باد نبرد، در حالی‌که‌ گلشیری از هرگونه‌ محافظه‌کاری یا حتی ملاحظه‌کاری مبری بود و همچنان‌که‌ گفته‌‌شد، شایسته‌ و برازنده‌ صفت رند بود: رندی واقعی و در عین حال معاصر). چه‌ نویسندگانی که‌ از سوی گلشیری نفی شده‌ و به‌ شکاندن حرمت قلم متهم‌شده‌بودند، و چه‌ آن‌ها که‌ با اغماض و چشم‌پوشی بر نقائص و کاستی‌هایشان به‌ گونه‌ایی نه‌ چندان جدی و صمیمی تأئید شده‌ بودند، سایه‌‌ی نگران‏کننده‌ و بازدارنده‌ی گلشیری را بر سر خود می‏دیدند: ما چه‌ می‏نویسیم؟ آقای گلشیری چه‌ خواهد‌گفت؟ گلشیری جرأت و جسارت و صراحت لهجه‌ را به‌ حدی رسانیده‌ بود که‌ هرگز هیچ رندی در تاریخ ادبیات ایران به‌ آن پایه‌ از شوخ‌چشمی نرسیده‌ است. خیلی‌ها گمان می‏کردند که‌ این صراحت لهجه‌ ناشی از حسادت، یا توطئه‌ای است برای تثبیت حاکمیت یک نفر بر یک امپراتوری ادبی (در حقیقت همان حوض کوچک ادبیات ایران). هیچ انسانی نمی‏تواند فارغ از حسادت یا جاه‌طلبی باشد. جاه‌طلبی گلشیری کاملاْ آشکار بود اما آن‌چه‌ از چشم ظاهربین پنهان بود این بود که‌ او اشتیاق و حتی آرزوی خواندن شاهکارهای نویسندگان دیگر ایرانی را داشت، و از این لحاظ کاملاْ بلندنظر بود و می‏خواست پیشاپیش به‌ استقبال استعدادهای تازه‌ بشتابد. برخی می‏پندارند که‌ گلشیری در مقابل نسل جوان‌تر نگران جا و مقام خود بود و می‏ترسید که‌ به‌وسیله‌‌ی آنان از میدان به‌ در شود. به‌ عقیده‌ی‌ من قضیه‌ کاملاْ عکس بود. گلشیری منتظر بود و آمدن  سواری را انتظار می‏کشید و دریغا که‌ همیشه‌ گرد می‏آمد و از سوار خبری نبود. البته‌ کسی که‌ چنین بی‏پروا و در گستره‌ای چنین وسیع درباره‌ی‌ همه‌ نویسندگان و آثار ادبی به‌ اظهار نظر و داوری می‏پردازد حتماْ دچار اشتباه‌ و بی‏انصافی و حتی در مواردی اجحاف و حق‏کشی هم می‏شود. در هر صورت گلشیری در مقام منتقد داستان، یک سر و گردن از تمام کسانی که‌ به‌ حق یا به‌ ناحق مورد حمله‌‌اش قرارمی‏گرفتند بلندبالاتر بود. البته‌ بلندبالایی مجوز رفتار تحقیرآمیز‌ با کهتران، عدم رعایت غرور و جریحه‌دارکردن احساسات آن‌ها نیست. سکه‌ همیشه دو رو دارد. روی دیگر قضیه،‌ کسانی بودند که‌ مرعوب می‏شدند و به‌ سلک مریدان درمی‏آمدند، با وجود این‌که‌ می‏دانستند که‌ استاد به‌ آنها امید چندانی ندارد. البته‌ به‌ چنین مریدانی زیاد اعتماد نمی‏توان کرد چون هر لحظه‌ امکان دارد بر مرادشان بشورند و او را به‌ پای میز محاکمه‌ بکشند. وقوف بر این نکته‌ی‌ تلخ که‌ مرادشان آنها را قبول ندارد و فقط از سر خطاپوشی و معلمی و اغماض، خطاهای ادبی‏شان را برمی‏تابد، می‏تواند برآنها اثری مثبت یا منفی داشته‌ باشد. مثبت به‌ این معنی که‌ آن‌ها را به‌ تلاش و کوشش برانگیزد تا شایسته‌‌ی نظر استاد گردند، و منفی آن‌جا که‌ باعث از بین رفتن اعتماد به‌ نفس‏شان می‏گردد. البته‌ گلشیری در حق شاگردانش از احسان و گذشت دریغ نمی‏کرد و هرازگاهی قصوراتشان را نادیده‌ می‏گرفت یا ناچیز می‏انگاشت. با توجه‌ به‌ تمامی جوانب قضیه‌ و با توجه‌ به‌ فضای ریاکارانه و پر از تعارف و رنگ‌رنگ بوده‌گی ایران، عجیب است که‌ گلشیری در میان نویسندگان از محبوبیت برخوردار باشد. البته‌ هستند کسانی که‌ پاورقی‏نویسان را بر گلشیری‏ها مرجح می‏دارند به‌ این دلیل ساده‌ که‌ پاورقی‏نویسان در میان عامه‌‌ی مردم از امثال گلشیری‏ها بیشتر محبوبیت دارند و آثارشان به‌ چاپ چندم می‏رسد و کتاب‌هایشان به‌ فروش می‏رود در حالی‌که‌ کتاب‌های گلشیری و همگنان او مانده‌اند و چندان استقبالی از آنها نمی‏شود. مردم پاورقی‏ها را مانند زرورق می‏برند. به‌ همین دلیل برخی می‏پندارند که‌ پاورقی‏نویسان نویسندگانی مردمی‏تر و حتی بهتر و برتر از امثال گلشیری‏ها هستند. نقل است که‌ فهیمه‌ رحیمی در جایی گفته‌ است برای رماندن یا فراری‌دادن کسی که‌ تازه‌ شروع  به‌ مطالعه‌ کرده‌ کافی است "دست روشن، دست تاریک" آقای گلشیری را به‌ دستش بدهیم. گویا چنین فردی دستش را داغ خواهد کرد و تا عمر دارد دیگر به‌ طرف مطالعه‌ نخواهدرفت. حتماْ مطالعه‌‌ی آثار خود خانم رحیمی هم کم‌کم همان فرد را به‌ آن‌جا خواهد رسانید که‌ شروع کند به‌ مطالعه‌‌ی آثار گلشیری. البته به‌ هیچ وجه‌ نباید پاورقی و پاورقی‌نویسی را کم‌ارج شمرد، که حتی پاورقی‌ برای ادبیات اصیل یا هنری حکم ماده‌‌ی خام را دارد. پاورقی‏نویسان گاهی اوقات نادانسته‌ و ناخواسته‌ مسائل بسیار مهمی را در آثارشان منعکس می‏سازند، گیرم که‌ همه‌ چیز را وارونه‌ می‏نمایانند اما به‌ راحتی می‏توان از طریق همان چیزی که‌ گفته‌اند و نوشته‌اند به‌ آن چیزی رسید که‌ نگفته‌اند و ننوشته‌اند یا می‏بایستی بگویند و بنویسند. پس بگذارید بگوییم که‌ پاورقی به‌ هیچ وجه‌ تهدیدی برای ادبیات جدی نیست، کاملا برعکس در برخی موارد کار ادبیات جدی را ساده‌تر می‏کند، این که‌ گلشیری به‌ خود زحمت داد و بر سر مولودی‌خوانان ِ رمان "بامداد خمار" فریاد کشید و آن را نازل و بی‏ارزش شمرد، آیا همان‌گونه‌ که‌ برخی می‏پندارند نشان‌دهنده‌ی‌ حسادت او به‌ فروش بالای بامداد خمار بود؟ فکر می‏کنم گلشیری نگران مخدوش‌شدن مرزها بود. آن‌جا که‌ معیاری وجود ندارد و مرزها در هم تداخل می‏کنند، آن‌جا که‌ اساتید و اعاظم زبان به‌ تمجید پاورقی‌ها می‏گشایند و در مقابل ادبیات جدی سکوت می‏کنند، بالاخره‌ یکی باید خط‏‏کش به‌ دست، متر و معیار را تعیین کند و به‌ قول معروف سره‌ را از ناسره‌ جدا نماید. گلشیری حتی از این‌که‌ "شوهر آهو خانم" مورد تجلیل دریابندری قرار گرفته‌ بود، دلخور بود چه‌ رسد به‌ تجلیل برخی اساتید معاصر از "بامداد خمار" که‌ قابل مقایسه‌ با "شوهر آهو خانم" نبود. انصاف آن‌که دریابندری در این‌که‌ "شوهر آهو خانم" را رمانی قابل توجه‌ یافته‌بود، کاملا محق بود و نسل ما نه‌ فقط از این لحاظ، بلکه‌ به‌ انحاء مختلف مدیون او بوده‌ است. گلشیری چه‌ بسا که‌ به‌ راه‌ افراط می‏رفت و چه‌ بسا که‌ تر و خشک را با هم می‏سوزاند. او، دولت‌آبادی را اگر نه‌ کاملاْ، که‌ تقریباْ، نفی کرده‌ بود ( غیر از "جای خالی سلوچ"‌اش که‌ به قول او با حذف دویست صفحه‌ می‏توانست رمان خوبی باشد). رمان‌ها و داستان‌های براهنی کاملاْ نفی شده‌ بودند و حتی توهینی بودند به‌ ذهن و شعور ایشان. دولت‌آبادی که‌ فکر می‏کرد جهان او را جدی گرفته‌ اما آقای گلشیری او را جدی نمی‏گیرد، با مناعت طبع سکوت اختیار کرده‌ بود و بر خلاف براهنی، بر سر ارزش آثارش از در چک و چانه‌زنی درنیامد. نگاه‌ ناامیدی که‌ گلشیری بر دیگران می‏افکند، اگر هم مورد قضاوت‏قرارگرفته‌گان را در جا به‌ سنگ تبدیل نمی‏کرد چه‌ بسا که‌ دچار فلج ذهنی می‏نمود. این‌جا لزومی ندارد که‌ از تک‌تک نویسندگانی که‌ نمراتشان را از دست آقای گلشیری گرفته‌اند نام ببریم، تنها دوست دارم این را بیافزایم که‌ تمامی ماجرا فقط و فقط به‌ سود ادبیات فارسی بود، گیرم که‌ دل‌های زیادی شکست و چه‌ بسا آزردگی‌ها که‌ به‌ بار آمد، اما تمامی ماجرا نه‌ حاصل هیچ توطئه‌ای بلکه‌ فقط و فقط نتیجه‌‌ی دغدغه‌های ادبی گلشیری بود. گلشیری ادبیات را بالاتر از هر دوستی و رفاقتی قرار داده‌ بود، نگاهی که‌ به‌ آثار دیگران می‏افکند اگرچه‌ با طنز و دلجویی تلطیف می‏شد اما در حقیقت جلوه‌ای از همان دوزخ سارتری بود. نگاهی که اغلب موجه،‌ و گاهی هم ناموجه‌ بود، که‌ همچنان‌که‌ گفته‌‌شد، او معصوم و بری از اشتباه‌ و حتی غرض نبود. گلشیری از جو و فضای ادبیات ایران ناامید بود و نمی‏توانست نباشد. به‌ هر سوی نظر می‏کرد، کوتوله‌ها را می‏دید، اصطلاحی که‌ خودش رواج داده‌ بود و درباره‌ی برخی اشخاص به‌ کار می‏برد و با توجه‌ به‌ بلندبالایی خودش بر دیگران اثری خردکننده‌ داشت.
هنوز زود است که‌ تأثیرات حضور گلشیری را بر ادبیات سی سال اخیر تبیین کرد. باید گفت هنوز هم بسیار کسان از گلشیری می‏ترسند و البته‌ نه‌ کسانی که‌ او را دوست دارند و خاطره‌اش را گرامی می‏دارند.
یادش گرامی، و سایه‌ی‌ ترس‏آورش هرگز دور مباد.
---------------------------------------------------------------------

مرتبط:

نگاه وبلاگ خروس‌خون به این یادداشت



نظر خوانندگان: 20 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است