تا بارانی دوباره
آن چتر تنها خواهدماند
و "بارانی"
نمناک گوشهی آویز
از یاد خواهدرفت
مثل من
مثل تو
که تا های هویی دیگر
پشت میزی شاید
یا کنج رؤیایی
(ابراهیم رزمآرا)
پریروز جمعه، هیجدهم آبان، ابراهیم رزمآرا، شاعر ارومیه و دنیا درگذشت: در چهلسالهگی، و بر اثر ایست قلبی: اما نه اینجا، کمی آنطرفتر: آنطرف ِ دیگر دنیا، در ونکوور ِ کانادا.
ابراهیم رزمآرا را هرگز ندیدم، هرچند تا همین چهار پنج سال پیش، همین جاها بود: همین جا، کنار کنار کنار ِ خودمان. در جلسات ادبی که گاهگاه میرفتم، همیشه حرفی از او بود: همیشه کسی بود که چیزی را که از او آموخته بود به یاد دیگران بیاورد. شعرهایش را میخواندند. از نمایشنامههایش میگفتند. در سال هفتاد و نه، داوران جایزهی شعر مجلّهی کارنامه: منوچهر آتشی، سیمین بهبهانی، علی باباچاهی، محمد حقوقی، محمد سپانلو، شمس لنگرودی، علی صالحی و حافظ موسوی، از میان 210 قطعه شعر، جایزهی شعرشان را مشترکاً به ابراهیم رزمآرا و شاعری دیگر دادهبودند. این خبر را هم خوانده بودم. اما ابراهیم رزمآرای همشهریام را باز هم ندیدم.
من واقعاً نمیدانم چهطور شد که بعد ِ سالها عذاب ِ وطننشینی و چاپ کتاب و همکاری با مجلّات ادبی، ابراهیم ِ عزیز از آنور ِ دنیا سر درآورد. اینها را قرار است دومان ملکی تا چند روز دیگر بنویسد و در رمزآشوب منتشر کند. دومان، رزمآرا را دوست داشت: شعرهایش را، بیقراریهایش را، بیاعتناییهایش را، و خودش را.
در همین چند روز گذشته، خبر مرگ پنج عزیز را شنیدهام. مرگ دارد همین دور و برها میپلکد. یکی دارد "فوت میکند چهرهی طلایی مرگ" را. و مرگ شاعر، "مرگ هر کسی نیست." هماو که 15 سال پیش سروده بود:
" من خسته نیستم هنوز
بیست و پنج زمستان در من باریده
و فرصت برای قد کشیدنام هست به قول مادرم
پناه بر آینه
پس چرا چشمهای من
مثل چشمهای پیرمردی که کودکیهای ناصرالدینشاه را بهخاطر میدارد
مسخ ِ دیروزهای دور و مهالود است؟
یا شناسنامهام قلابی است یا ...
فرو ریزد این آینه ایکاش
که هرگز دروغ نمیگوید"
مرگ ِ ابراهیم رزمآرا را به همسر هنرمند و فرهیختهاش (پروانه حسینخانی)، و همهی بچههای ارومیه تسلیت میگویم.
***
مرتبط:
- مرگ نابهنگام یک همکار / نشریهی شهرگان
- جايزه مجله کارنامه به شعر امروز ايران / بیبیسی
- شعری از ابراهیم رزمآرا / مانیها
- دو شعر از ابراهیم رزمآرا / رمزآشوب
- دو شعر از ابراهیم رزمآرا / رمزآشوب