داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





دومان ملکی
dooman_maleki@yahoo.com

با ابراهیم رزم‌آرا

برای پروانه حسین‌خانی و تسلای تسلی ناپذیر
      
      یک بار که در جمعی احتمالاً به این بهانه‌ که بخشی از نامِ خانوادگیِ دوستی به معنایِ نمی‌دانم چه نوع گیاهی است، از نام‌ها و معنای‌شان سخن می‌گفتیم، ابراهیمِ رزم‌آرا از دلالت‌های صریح و ضمنیِ نامِ خودش گفت. او هم هم‌چون خیلی از ما به نام فکر می‌کرد: «نام که آدم را گرم نمی‌کند/ گیرم آتشکده باشد یا ابراهیم»، «دارم سرسام می‌گیرم که نام می‌گیرم: ابراهیم/ تنها یک سانتی‌متر است     ظهور می‌کند/  ـ باید تبر را از شانه‌ی آخرین ترانه   آویخت-/ قافیه جور می‌کند»، «روایتی از این دست/ که روزی رزم‌آرا ترور شد/ و چیزی عوض نشد» رزم‌آرا به نام فکر می‌کرد و این‌که نام، هم‌چون مرگ(به قولِ استیون دان) برای همیشه ما را در کلماتی کوچک خلاصه می‌کند. ابراهیم رزم‌آرا هر لحظه به شعر فکر می‌کرد. «تسخیرِ سادگی» یکی از دغدغه‌هایش بود(لااقل تا آن‌جا که من می‌دانم در دوره‌ای از زندگی‌اش) که موجب می‌شد روی لبه‌ی مرز حرکت کند و نفس بکشد. همیشه می‌گفت می‌داند که عمرِ درازی نخواهد کرد و تراژدیِ زندگی‌اش این است که معلوم است بر اثرِ چه حادثه‌ای خواهد مرد: «ای قلب!       به ایست/ مثلِ اسبی سرگشته بر این سینه سم مکوب/ آتش گرفته‌ام/ مرگ!      مثلِ آب/ مثلِ آبِ خوردن چرا مرا/ کنار نمی‌گذاری» کدام شاعر و نویسنده است که نخواهد مطرح شود. اما ابراهیم گویی همیشه از پسِ چنین میلی یک «آخر که چی؟» خرج می‌کرد. ابراهیم تنها شاعر نبود. در تئوری صاحب نظرِ منحصر به فردی بود، که باید در مجالی دیگر به آن پرداخت. در مصاحبه‌ای در پاسخ به پرسشی پیرامونِ آینده‌ی شعرِ دهه‌ی هشتاد بازیِ جالبی با مفهومِ تعهد می‌کند:« ...شعرِ دهه‌ی هشتاد شعری متعهد بوده، اما رفتارِ آن با واژه‌ی تعهد حاملِ هیچ‌گونه تعهدی نخواهد بود.»  نمایش‌نامه می‌نوشت و در کنارِ همسرش پروانه حسین‌خانی اجرا می‌کردند. ابراهیم بیش‌تر بارِ تئوریک را بر دوش می‌کشید و پروانه استادِ عمل‌گرایی بود. البته این نقش‌ها ثابت نمی‌ماند و گاه جابه‌جا و در هم می‌شد. سال‌ها پیش که برای نخستین بار روی صحنه رفتم، اصلاً نفهمیدم پروانه که به درستی از بسته بودنِ حرکاتِ من سخن می‌گفت، چه‌طور بازیِ مرا رتوش زد و اصلاً من کی بازیگر شدم. در جریانِ کاری که به اصطلاح «در نمی‌آمد» ابراهیم از حلقه‌ی گم‌شده‌ای سخن می‌گفت که باعث شده کار در نیاید و روزها و روزها به آن فکر می‌کرد.
     برای ابراهیم هیچ جا فرقی نداشت. به قولِ پروانه هر جا می‌رفتند آسمان‌شان را با خودشان می‌بردند. در سال‌های آخر که با تحملِ رنج و مرارتِ بسیار تن به مهاجرت داد، تنها به «غربتی دیگر» کوچید. او ذاتاً یک تبعیدی بود. از اوایلِ دهه‌ی هفتاد شعرها و مقالات‌اش به طورِ پراکنده در نشریاتی از قبیلِ آدینه، کارنامه، کلک، معیار، نافه، کتابِ هفته، همشهری... به چاپ رسید و این اواخر هم در نشریات و سایت‌های آن‌ور از جمله سایتِ شهروند و شهرگانِ کانادا. خواندنِ تنها مجموعه شعرش( هنوز مرا نیافریده‌اند، نشرِ آرویج) بر هر کسی که با شعر زندگی می‌کند واجب است. در اولین دوره‌ی جایزه‌ی شعرِ کارنامه در بخشِ شاعرانی که هنوز مجموعه‌ای منتشر نکرده‌اند، برگزیده شد. امیدوارم آثارِ منتشر نشده‌اش روزی چاپ برسند.
      ویرانی؛ فشارهای روحی، وضعیتِ نامناسبِ جسمانی، سرگشتگی،.... همان حکایاتِ همیشگی. آن روزی که در بیمارستان داشت با حبس و رها کردنِ ناگهانیِ نفس‌اش با نوسانِ نوارِ قلبی‌اش روی مانیتور بازی می‌کرد، و بعد همه را از سینه کند تا پرستار نگاهِ مشکوکی از پسِ پرده به تخت‌اش بیاندازد، ما داشتیم می‌خندیدیم. مفهومِ «بازی» را خوب درک کرده بود، و در برخی بازی‌هایش «بازی را هم به بازی می‌گرفت.» آن روزی که مرا به فلامینگو و خودش را به لاک‌پشت تشبیه می‌کرد می‌دانست که «حتماً خدا هم فهمیده است/ در این روزها- شکل همان محتواست/ و در شترمرغ کردنِ ناپلئون/ (در این چندمین تناسخ)/ چندان نبوغی به خرج نداده است».
      من مرثیه‌سرای خوبی نیستم. خوش‌حال‌ام. در حالِ نوشتن بودم که خبرم کردند که... حال او رفته است و من هنوز اسیرِ «اسطوره‌ی نوشتن‌»ام. هنوز «رؤیای ریقوی شاعری خاک بر سرم». اصلاً به من چه که «دریا در حوضِ کوچکی خلاصه می‌شود». به شما چه که این «بهتِ ابدی» تا ابد مرا با خود خواهد برد.
                    
                                           22/8/86

 

پاره‌هایی بر «هنوز مرا نیافریده‌اند» اثرِ «ابراهیم رزم‌آرا»

                        

توهّمِ تسلیمِ زبان
                                                             
                                      

- هنوز مرا نیافریده‌اند
- مجموعه‌ی شعر(80-1372)
- ابراهیم رزم‌آرا
- نشرِ آرویج، 1382

    


       «هنوز مرا نیافریده‌اند» اعتراف به تسلیم در زبان است. ترکیبی گاه نوستالژیک و گاه رمانتیک که نفیِ آن‌ها را در حذف‌شان نمی‌جوید. بل‌که با احضارِ واقعه کلیشه‌ی عناصر را به ریشخند می‌گیرد. قیام بر ضدِ کلیشه‌ها نه در حذفِ آن‌ها، که در حضورشان شکل می‌گیرد. حضوری که در غیاب نقش می‌بندد تا متن مخاطبِ هوشیار را دستخوشِ انگاره‌ی فریب نماید. فریبِ متن بر اثرِ ناآگاهی از فریب خوردن حاصل نمی‌شود. ما می‌دانیم که فریب می‌خوریم و این ناگزیری را در متنی که تسلیمِ واژه‌هاست و می‌داند که کلام یگانه راهِ ننوشتن است، تجربه می‌کنیم (ما وقتی می‌نویسیم که حرفی برای گفتن نداریم؟).
      شاید از مؤلفه‌های گذار از شعرِ سپید تبدیلِ شعر به موضوعی برای خود باشد:
.../ باز فردا هم می‌پری میانِ حرف‌هایم/ من و تو/ من و تو دریا نشویم- اگر ما نشویم)/ به لعنتِ خدا هم نمی‌ارزد/ منیدن و ماییدن و توئیدن‌هایت/ این به اصطلاح ضمایری که فعل    می‌شوند/ یقین جایی از کار می‌لنگد/ و این گونه است که من/ هرگز شاعر نمی شوم.(ص17)
با فراموشیِ ردِ پای نوستالژیک (که مرادِ این متن از آن شعر و ادبیاتِ گذشته است)  نمی‌توان دهه‌ای در شعر آفرید و آن را در بی شعری‌اش جست‌و‌جو کرد. شعرِ امروز هنوز به خوبی      نمی‌داند که: تپاله‌ی گاوی که شعر می‌نویسد/ تپاله‌ی گاو نیست/ شاعر است. (ص25).  شدتِ به یاد آوردن در همین نعمت سنتیِ فراموشی است. بسامدِ ترانه، رؤیا، دریا، پنجره، گردسوز،   مجنون‌ترین فرهاد، ستاره و ... همان حضورِ تخریب‌گر است. حتا بازیِ نوستالژی:
.../ چه روزگاری نه/ همان چه روزهایی/ و هنگام هم نه/ همان وقتی که/ چسب و عکسِ وثوقی و گوگوش و یک کلاف نخ/ روی دستِ بچه‌گی          مثلِ بچه که روی دستِ پدر/ باد می‌کند/...(ص18)
زبانِ شعرها در صورت بسیار ساده‌اند. دست‌کاری در نحو نه در سطح، که در عمقِ زبان به وجود می‌آید، تا اندازه‌ای که خوانشِ سهل‌الوصول فریبی در جهتِ القای بحران است. زبانِ شعرها از کاربردِ عناصرِ نزدیک به هم و حتا جناس تا ایجادِ هستیِ زبانی در تصویر در نوسان است:
.../ کابوس گربه‌های خیس از باران/ کلاف رؤیاهایم را کلافه می‌کند/...(ص45)
تو کودک بودی/ و من چهار دست و پا می‌نوشتم/...(ص54)
گم/ در هیاهوی انگشت‌های شوخی و شاید/ وقتِ خواهشِ یک نشانی/ و تنها/ مثل غربت یک لهجه در پایتخت.(ص62)
که «انگشت‌های شوخی و شاید» میانِ تصویرِ زبانی و غیرِ زبانی معلق است. نمونه‌ی بارزتر: .../ افتاده‌ام آن جا/ که دیگر جا نیست/ .../ و جا نیست/ یا نبوده/ همان بی‌جایی/...(ص77)
بازخوانیِ شعر از خود احترام به مخاطب است. کمک به افزایشِ نیروی تأویل و آفرینش:
زمانه/ زمانه‌ی بی ناگهانی است
 یعنی که هی می‌چرخیم- دور می‌زنیم
 یعنی که اتفاق و ناگهان
غوغایی در متنِ من یا تو
 خوب یا بد/ فرقی نمی‌کند
و این بار/ خوشاخوش چرخیده است
قرعه به نام من

راستش/ تأویل نزدیک‌ترین آشنایان و دوستان دور
به پچپچه‌ی یک مخاطب می ماند
                                             (سحر و جادویی در کار است
دعایی - چیزی)
این که تو از حوالی پایتخت و من/ گمنامِ این نواحی پرت
یعنی که بختک و بخت
دست‌های تو در دست‌های من
یک اتفاق ساده نیست
حضورِ تو رؤیاست همچنان/ راز است
و این متن عاشقانه
بی معنای مسلط این نزدیکی‌هاست (صص29و30)
مثلِ این است که شعر خودش را زیرِ نظر دارد و هر لحظه ما را آگاه می‌کند که مرا بخوان! شاید وجودِ عناصری هم چون متن، تأویل، مخاطب، معنای مسلط، و... به این اندیشه دامن زده باشد ( هر چند کاربردِ آن‌ها بعدها کلیشه‌ای دمِ دست شد). شاعر به آن‌ها اجازه‌ی ورود به شعرِ خویش را می‌دهد. شاید به قصدِ تهی کردنِ آن‌ها از خود. شعر بدین طریق خود را موردِ بازخوانی قرار می‌دهد تا ما را از نزدیک‌ترین معنای دور، به دورترین معنای نزدیک پرواز دهد. شعر با وام گیریِ پیشینه‌ی رمانتیک، اصطلاحاتِ معمول در زبانِ تئوری و... بحرانِ متن را در عمقِ خویش نمایان می‌سازد. خود را مخاطبِ خویش می‌کند. نقدِ این استیلا با عناصرِ آن صورت می‌گیرد ( آیا می‌توان یک عاشقانه‌ی تئوریک را درونیِ متن کرد؟)
      متن بر قدرت و استبدادِ زبان آگاه است. استیلای زبان آن قدر هست که اگر صابون را با سین بنویسیم دیگر کف نمی‌کند:
.../ با این صرف و صد البته صف یا صفوفی از آدم‌ها تنهایی را صرف نمی‌کند/ صاف نمی‌کند      صوف نمی‌کند/.../ مثلِ این سابون/ که هیچ وقت کف نمی‌کند/ «روایتی از این              عظیم‌تر؟»(صص73و74)
زبانِ شعر پرسشی است بی پاسخ. جست‌وجو در میانِ آن‌چه شعر هست یا نیست صورت      نمی‌گیرد. در میانِ آن‌چه شعر «هست و نیست» ادامه دارد.
بعضی شعرها هم‌دیگر را به هجو می‌کشند و گاه گونه‌ای پارودیparody)) می‌آفرینند:
.../ نه این که حالا دلم تنگ است/ یا جای چیزی در من نعره می‌زند/ نزدی‌ک‌ترین دلالت این نشانه-من-/ یک تار موی تو باشد/ کافی است/ تا متنی و هزاران تأویل/ من می‌ترسم/ همیشه می‌ترسم/ معنای مسلط این نزدیکی‌هاست.(صص40و41)
یک پنجره و گردسوزی کنار آن/ در حوالی ساعت نه یا ده شب/ نزدیک‌ترین دلالت این نشانه/ یک هزارم بیژن که عاشق باشی/ در گودترین چاههای نفت/ جز حدیث انتظار و منیژه نیست/...(11)
.../ حضور تو رؤیاست هم چنان/ راز است/ و این متن عاشقانه/ بی معنای مسلط این نزدیکی هاست(ص29)
دارم تارک دنیا می‌شوم          دارم تاریک می‌شوم/ و حالا که معلوم شد« شعر»  می‌نویسم/ اصلا باریک می‌شوم/ یعنی قافیه جور می‌کنم/ مثل «لیو» که روی روایت بزرگ« تار» می‌تند/ روایتی از این دست/ که روزی رزم آرا ترور شد/ و چیزی عوض نشد/ ...(ص21)
چگونه در غیاب و حضور           نزدیک می‌شود          هی/ نزدیک می‌شود به دره‌ای عمیق/ (استعاره‌ای از مرگ)/ و اکنون زبان را بشنو/ مرگ ماوراءطبیعه‌ی خود را چنان به سوگ/ نشسته          خسته/ «در حقیقت (کدام حقیقت) شئی که فی ذات و فی نفسه ارایه نشدنی است/ خود را نشان می‌دهد/ خود را به قول «لیو» که حالا تار می‌تند/ نمودار     می‌سازد»/...(ص83)
این هجویه کاملا جدی با رابطه‌ی بینامتنی به بازی می‌پردارد. بازیِ زبانیِ مضحک با نامِ «لیوتار»، هجوِ استیلای زبان در استانداردِ مضحکِ نحو، و تکرارهایی هم‌چون         «نزدیک‌ترین دلالتِ این نشانه» و «بی معنای مسلطِ این نزدیکی‌هاست» در دو شعرِ متفاوت، تفاله‌های جدیِ یک فریبِ رمانتیک‌اند.
(شعرها کم‌تر خودشان را لو می‌دهند. یک نمونه از صفحه‌ی83 در پایان‌بندی:
*تمام مأخذها در اتاق مؤلف که دیگر مرکز جهان نیست/ موجود می‌باشد.
این اجرا در سطح باقی مانده و فاقدِ تیزهوشیِ لازم در مناسبت با سطرهای رندانه‌ی قبلی است.)
بازیِ کودکانه با نامِ «لیوتار» و نظریه‌ی امرِ ارائه نشدنی در هنر، وحشتِ متن از استبدادِ نام است. نامی که گریبانِ مؤلف (به عنوانِ متن) را رها نمی کند:
.../ نام که آدم را گرم نمی‌کند/ گیرم آتشکده باشد یا ابراهیم/...(ص22)
.../ دارم سرسام می‌گیرم که نام می‌گیرم: ابراهیم/...(ص21)

      در پیچیدگی فریبی معماگونه بیش نیست. اما ذاتِ پیچیده‌ی متن حرکت از سطح به ژرفا و از ژرفا به سطح را ناگزیر می‌کند. معیاری برای سنجشِ ژرفا وجود دارد؟ در هم ریزیِ کنشِ دلالت‌گر در نوعی متنِ سهل و ممتنع که مخاطب را به روندی استفهامی وارد می‌کند، به ناگزیر جست‌وجو در پیِ شعر را نیز به مخاطب وامی‌گذارد. به عنوانِ مثال عناصرِ عاشقانه دیگر وام‌دارِ تاریخِ صرف نیستند. بل‌که نماینده‌ی سیری درهم ریخته و ویران‌اند که حضورشان در جهتِ محوِ آشنایی است. احتمالا مخاطبِ چنین متنی جسارتِ ویران کردنِ پیشینه‌ی ذهنی را به خود خواهد داد. چرا که او در وهله‌ی اول فریب می‌خورد و این فریب او را واردِ بازیِ جسارت آمیز با ساختارهای ذهنی می‌کند. دلالت‌های اجتماعی، سیاسی، عاشقانه، و... در زبانی شکل می‌بندند که شعر شدن را به عنوانِ پرسشی از خود به چالش می کشد و با این عمل از خود قطعِ امید  می‌کند. بلوغِ حرکتِ آغاز شده از نیمه‌ی دهه‌ی شصت به سمتِ سادگی و گفتاری شدنِ زبان در این‌جاست. امکانِ حضورِ کلیشه‌های دمِ دست، وسوسه‌های ذهنیِ ما که میل داریم پنهان بمانند، و ویران نمودنِ ما با آن چه میل داشتیم پنهان بماند.
      چرا این زبان گاه از حدِ خود فراتر نمی‌رود؟
غروب/ دختران خسته از چیدن انگور/ باز می‌گردند/ و من از سحرگاه/ در هیاهوی انگشت و انگور/ گم شد‌ه‌ام.(ص34)
خسته‌تر از آنم/ که خیالات برم دارد ببرد/ کنار دخترانِ شهریور/ دختران انگار کال و انگار رسیده/ تا هیاهوی انگشت و انگور/...(ص82)
این ارجاع در حدِ نوستالژیِ صرف باقی می‌ماند. اتفاق رخ نمی‌دهد. هجویه‌ی انگشت و انگور در کار نیست.
      «هنوز مرا نیافریده‌اند» از آفرینش سخن نمی‌گوید. پیشروی تا سر حدِ محو شدن، در پاره‌ای جاها سوسو می‌زند. کم‌تر شعرهایی را در این سال‌ها می‌توان سراغ گرفت که با بحران برخوردِ بیرونی نداشته باشند. برخورد با بحران به عنوانِ عاملی بیرونی به حاشیه راندنِ شعر و راضی شدن به آفرینش در روساخت است. این شعرها با درونی کردنِ بحران، متن‌هایی برای نبودن و نشدن‌اند. و کتمان نمی‌توان کرد که هنوز اسیرِ دال‌هایی هستیم که به دنبالِ مدلول‌های مشخص‌اند. حتا اگر سطرها فاصله بیافرینیم، باز هم‌دیگر را پیدا خواهند کرد.
      در حافظه‌هایی که کم‌تر شعری را در این سال ها به یاد می‌آورند، میلِ به محو شدن، میلِ به«نشدن»، حرکت به سوی شعر است. شعر در تأویلِ آن‌چه در جست‌وجویش نبوده‌ایم. حضورِ کلیشه اعتراف به تسلیم است و مبارزه با آن شکست در تسلیم. «هنوز مرا نیافریده‌اند» چنان بر مرزها گام بر می‌دارد که قضاوت در موردِ خوب و بدِ شعرها به عنوانِ مسئله‌ای ثانوی مطرح می‌شود.
میلِ به محو شدن می‌گوید: «چرا این شعر، شعر نمی‌شود؟» 
                                                                           
                                                                   ×



نظر خوانندگان: 10 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است