1- استفن دان (شاعر معروف و معاصر امریکایی)، شعری دارد به نام: "به خاطر آنکه ما را جدی نمیگیرند":
(شبی آرزو دارم در ِ خانهام را/ بکوبند ماموران حکومتی/ در جستجوی شعری از حقایق ساده/ که مردم از بر، زمزمه میکنند/ و وقتی تمام خواب من از سکوت شد/ و فرزندانم تبعیدشدند به کوهها/ و زنم در ملاء عام مرا انکار کرد/ من شاعر امریکایی خواهم بود/ که تنهاییاش، بالاخره، مناسب است/ که کوچکترین حرکتاش در سراسر کشور موج خواهدزد/ و وقتی انقلاب مرا آزاد سازد/ و رهبراناش از من بخواهند شاعر انقلاب شوم/ نخواهمپذیرفت/ و لیستی نگهمیدارم از انتقامهای وحشتناکشان/ و همهی آن چیزهای سیاهی که دوستدارم و/ آنها منسوخشان میکنند/ با روح مندلشتام بر یک شانه/ و لورکا بر شانهی دیگر/ شعر بعدی را خواهمنوشت/ شعری که بعد از اینکه خواندهشد/ باور خواهد شد.)( ترجمهی فریده پورگیو)
2- نمیدانم کدام نویسندهی اعدامشدهی روس گفته بود که ادبیات در هیچ کجای جهان به اندازهی شوروی (زمان استالین) ارزش ندارد، چون در شوروی به خاطر یک بیت شعر، آدم را میکشند!
3- و انصافاً هم که آن توجهی که در کشورهای با نظامهای بستهی سانسورگر به نویسنده میشود، هیچگاه در کشورهای آزاد وجود ندارد. استفن دان در حسرت آن توجه و اعتبار است. در یک نظام بسته، تنها با سرودن یک غزل در انتقاد از سردمداران و حاکمان (هر چند بیارزش و مستعمل)، میتوان معروف شد، به زندان رفت، اعدام شد، شهیدشد و اسطوره شد. یک شاعر معاصر امریکایی یا انگلیسی یا فرانسوی، از چه و برای که و تا کی، باید بنویبسد تا بتواند خودش را بشناساند؟ در حالیکه در یک نظام بسته، تنها کافی است این بیت از شعر سیف فرغانی را در نشریهی در پیتیتان منتشر کنید تا هم نشریهتان توقیف شود، هم به زندان بیفتید و هم مشهور شوید: "این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید/ نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد!"
4- یکبار دوستی از من پرسید که چرا شعر کُردی فاقد نمونههای حتا اندک ِ بازیهای زبانی است و چرا در آن، جلوههای عادی ِ طبیعت، آنهمه انتزاعی، فرادست و آرمانی تصویر میشوند و چرا آن همه در بهکاربردن واژههای اصیل کردی افراط میشود؟ من پاسخ دادم که اگر انسانی را تا مرز مرگ گرسنه نگاهداری، بیشک او جز به نان فکر نخواهدکرد و اگر اجازهی سخنگفتناش دهی، بیشک جز نان نخواهدخواست. بازی، از سر فراغت و آسودهگی است. وقتی که حتا وجود زبانی به نام "زبان کردی" انکار میشود، وقتی که در هیچ کلاس و مدرسه و مکتبی نمیتوانی به آن زبان بخوانی و بنویسی، وقتی که هیچ نهاد و قدرت مسلط سیاسی به آن زبان سخن نمیگوید و آن را پاس نمیدارد...، بیگمان همان فرصت اندک ِ شعر ِ آوارهی کُرد، تنها میتواند صرف ِ فریاد ِ "اثبات وجود" و "اصالت" گردد. ما همیشه چیزی را میخواهیم که "نداریم". داشتن ِ چیزی که داریم، حقّ ِ ماست. لازمهی خواستن ِ چیزی که نداریم، آگاهیداشتن به "حقّ ِ داشتن ِ آن چیز" است.
5- پس سانسور ادبی، از دو سو فاجعه میآفریند: از سویی نیروی سرکش ِ خلّاقهی آدمی را میمیراند؛ و از سوی دیگر، خواستهای والای از سر ِ آسودهگی ِ بشر را تا سرحدّ ِ نیازهای یک حیوان فرومیکاهد. مطمئناً "آب" و "هوا" و "غذا"را هر حیوانی میخواهد؛ اما "حق بیان" و "آزادی اندیشه" را تنها یک انسان میتواند بخواهد. بیخود نیست که نظامهای بسته، آنچنان بر "گرسنهگان" تکیهمیکنند.
6- امّا آیا سانسور، تنها یک "عمل" سیاسی است که "قدرت حاکم" مرتکب میشود؟ آیا با تغییر حاکمیّت سیاسی میتوان از شرّ ِ سانسور رها شد؟ در کشور پاکستان یک نظام پارلمانی مبتنی بر احزاب حاکم است. مهمترین مقامهای سیاسی کشور با رای مستقیم و مخفی مردم در انتخاباتی کموبیش دموکراتیک برگزیدهمیشوند. امّا در همین کشور، کمترین اشارهی انتقادی ِ نوشتاری و حتّا ادبی به دین، رسومات مذهبی، مسائل جنسی و تابوهای قومی با شدیدترین مجازاتهای رسمی و غیررسمی و حتا مرگ روبه رو میشود؛ و جالب آنکه پاکستان منشاء و خاستگاه گروههای افراطی مذهبی و تروریستی چون القاعده و طالبان است که رسماً از طرف حاکمان برگزیدهی مردم و با تایید انبوه مردم، پشتیبانی و تغذیه میشوند. افغانستان نمونهی دیگری است: بیگمان افراطیون مذهبی (که حتّا داشتن تلویزیون و دوربین عکاسی را حرام و شایستهی مرگ میدانند)، در میان مردم افغانستان محبوبیّت بسیار زیادی دارند. همین یکی دو ماه پیش،در دادگاههای افغانستان، روزنامهنگار جوانی تنها به جرم در اختیار داشتن مقالهای انتقادی دربارهی "جایگاه زن در قرآن"، به مرگ محکوم شد.
7- داریم به تکمیل دور باطل ِ تسلسل ِ استدلالهایمان میرسیم!: سانسور ضمن خفهکردن خلّاقیتهای بالقوهی انسان و محرومکردن او از امکانات ِ انسانیاش، نوعی حماقت و سادهانگاری ِ رسمی (در جبههی موافقان و بیطرفان)، و نوعی آرمانگرایی ِ خشن و زیرزمینی ِ غیررسمی (در جبههی مخالفان) را ترویج میدهد که در نهایت، به بازتولید سرکوب و فرهنگ سرکوب منتهی میشود، که آنهم دوباره بیشتر سرکوب میکند و...
8- یعنی که: ما همه زادهی این فرهنگ سانسوریم، و خود سانسورگریم. بدون سانسورشونده، سانسورگری وجود نخواهدداشت و بالعکس. دموکراتیکترین نظامها، در جامعهی سرکوبگر، به یک نظام غیردموکراتیک استحاله خواهدیافت. تحلیلگران از "خورده شدن فرزندان انقلابها توسط همان انقلابها" نوشته و گفتهاند؛ امّا من فکر میکنم هر انقلابی، به دلیل ِ آنکه قادر به تغییر شرایط عینی (اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی) جامعه نیست، ناچار است که بعد از چند صباحی کشاکش و بدهبستانِ آزادی و استبداد، به همان سنتهای پیشین ِ آن شرایط عینی باز گردد و به همان "تاریخیّت" سر بسپارد. شرایط ِ موجود هر جامعهای، محصول ِ تاریخی و ناگزیر ِ آن جامعه است که "باید" طی شود. اگر همین امروز و در یک رایگیری عمومی و آزاد، قرار باشد که مردم ایران برای اعطای حقوق برابر جنسی، خانوادگی و مالی زنان و مردان، "آری" یا "نه" بگویند، به نظر شما کدام را برخواهندگزید؟
9- جالب آنکه محصولات فکری و ادبی نویسندهگان و روشنفکران ِ جامعهی سانسورشده، حتّا مورد اعتماد خود ِ تودهی خاموش آن جامعه هم نیست! و به همین دلیل آن محصولات را نمیخوانند و نمیبینند؛ چرا که میدانند " اینجاها چیزهایی بوده که سانسور شده!". یک تماشاگر معمولی سینمای ایران میداند که هیچ زنی در منزلاش با روسری و مانتو نمینشیند و نمیخوابد!، و یک پدر حتماً هرازگاهی دختر نوجواناش را میبوسد!، و یک زن و شوهر، علاوه بر مشورتها و دعواهای خانهگی، قطعاً کارهای دیگری هم روی هم انجام میدهند و حتّا دقیقاً بهخاطر همان کارها دارند با هم زندگی میکنند؛ امّا همان بیننده به راحتی پذیرفته که یک فیلم داخلی از این صحنهها خالی و پاکسازی شدهباشد. او تنها میتواند به دیدن آن فیلم نرود؛ و در نتیجه فیلمساز ایرانی ناچار میشود برای داشتن یک پشته موی مواج زنانه در فیلماش، یک بازیگر ِ زن ِ دست پنجاهم ِ ترکیهای یا آلمانی را به بازی بگیرد و بازیگر ِ مومن و مودب ِ ایرانیاش را به سفری خارجی بفرستد. نکتهی جالبتر اینکه بر اساس فرهنگ ممیّزین، یک فیلمساز ایرانی میتواند یک زن خارجی بیحجاب را به بازی بگیرد، امّا یک بازیگر زن ایرانی نمیتواند در همان فیلم، روسریاش را بردارد؛ حتّا در همان ترکیه یا آلمان کذایی!
10- ناشر ِ خوب و فعّالی که مجموعهداستان من را برای چاپ پذیرفته بود، چاپ کتابم را منوط به حذف تعداد زیادی جملههای مشکوک و حذف کامل چند داستانم کرد. البته بنا به گفتهی ایشان، با همهی این حذف و تعدیلها، کتاب نهایتاً باید در ممیّزی ارشاد هم بتواند مجوز نشر بگیرد. پرسیده بودم که حالا که قرار است ادارهی ارشاد کتاب را کاملاً بیخطر کند، دیگر شما چرا به خود زحمت میدهید؟ تازه! شاید برخی نکاتی که شما غیرقابل چاپ دانستهاید در ارشاد مجوز بگیرد؛ سلیقهها که یکی نیست. ایشان گفتهبود که "ما یکی از معدود ناشرانی هستیم که حداقل ِ کتابهایمان در ارشاد به مشکل برمیخورد، چون خودمان وظیفهی خودمان را میدانیم"!
11- ببینید فرهنگ سانسورگری چهقدر بینظیر و خودکار عمل میکند: در مرحلهی نخست، من ِ نویسنده که میخواهم کتابم را در ایران منتشر کنم، سعی میکنم داستانم، کمترین گیر ِ اخلاقی یا سیاسی را داشته باشد. پس نخستین سانسورگر، خود ِ من هستم. بعدتَرک، ناشر ِ دیریافتهی گرانبها، داستانم را برمیرسد تا شرمندهی ممیّزین نشود و زحمتاش نیز هدر نرود. البته او برای تیغزدن داستانم با من مشورت میکند و حتّا راههای فرار و جملات مشابه هم پیشنهاد میکند: مثل داروهای مشابهی که داروخانهچیها پیشنهاد میکنند. بعد میماند ممیّز محترمی که بنابهوظیفهی سازمانیاش، داستانام را مثله میکند تا قابل انتشار باشد. امّا سانسورچی ِ بزرگ و مهیب، بعد از انتشار داستانام، ظهور میکند. خواننده، داستانام را نمیخرد و نمیخواند!: آخر یک داستان ِ سه بار سانسورشده هم به درد خواندن و پول هدردادن میخورد؟
12- پس نویسندهی ایرانی که هم میخواهد بنویسد و هم نمیخواهد خودش و کتاباش را سانسور کنند، چارهای جز "چاپنکردن" کتاباش ندارد. امّا کتابی که چاپ نشود و به دست خواننده نرسد، به چه دردی میخورد؟ و اصلاً مگر قرار نیست که نویسندهی بدبخت، شغلاش نویسندهگی باشد و از راه ِ نوشتن، "نان" بخورد؟
13- این یادداشت را به دعوت پونه بریرانی ِ عزیز، و برای او نوشتم. البته او همهی اینها را که من نوشتم، میداند و منظورش از دعوت من و چند دوست دیگر، یافتن راه چارهای برای "بهتعویقنینداختن ِ خلاقیّت" به بهانهی سانسور بود. امّا متاسفانه من جواب همین یکی سوال او را نمیدانم؛ هرچند که تا چند روز دیگر مجموعهداستانم را به صورت کتاب الکترونیکی در همین سایت منتشر میکنم! گویا قرارشده که من نیز چند دوست دیگر را به پاسخگویی ِ آن پرسش دعوت کنم؛ و من علیالحساب، از دوست عزیزی که خودش در وبلاگاش اظهار تمایلکرده، دعوت میکنم در بازی ما شرکت کند: با همان دل و قلوهی همیشه عاشقاش.