داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





صلاح عباسی
salahabbassi@hotmail.com

ماتریکس: سایه‌های غار

(درباره‌ی فیلم سینمایی "ماتریکس" به کارگردانی ِ برادران ویچووسکی)


در دهه‌ 50 هاکسلی متفکر بزرگ انگلیسی کتابی نوشت به‌ نام دریچه‌های ادراک. آن کتاب شرح آزمایشی بود در رابطه‌ با مصرف مواد روان‏گردان به‌ منظور وسعت بخشیدن به‌ آگاهی و تجربه‌ عوالم دیگر و به‌ خصوص عالم هپروت. هاکسلی به‌ این نتیجه‌ رسیده‌ بود که‌ آگاهی عادی و روزمره‌ ما آدمیان بسیار محدود و تنگ‎منظر است و با عوالم بسیطی که‌ در اثر تجربه‌ مواد روان‏گردان رخ می‏نمایند قابل مقایسه‌ نیست. بعد از آن تجربه‌ هاکلسی بیش از پیش به‌ بی‏جلایی و بی‏رنگ و بویی واقعیت روزمره‌ یا واکنش ذهنی روزمره‌ ما یقین پیدا کرد. در همان زمان روانشناسان و نویسندگان زیادی از سراسر جهان تحت تاثیر هاکسلی به‌ مواد روان‏گردان روی آوردند. هاکسلی در تشریح تجربه‌ خود به‌ از بین رفتن مرز میان ذهن و عین و عوالم خیال و واقعیت اشاره‌ می‏کند. بر هاکسلی مسلم شده‌ بود که‌ تزریق چند گرم مواد گیاهی می‏تواند دربهای عوالم شگفت‏انگیز را بر ما بگشاید و ما را دگرگون کند. از نظر او این نشان می‏داد که‌ ما به‌ عنوان نوع نه‌ فقط ناکامل هستیم بلکه‌ محدودیت‏های تأسف‏برانگیزی نیز داریم  و شاید در آینده‌ با تزریق مواد گیاهی بتوانیم از بن‏بستی  که‌ در آن گیر کرده‌ایم راهی به‌ عوالم بالاتر بگشاییم یا به‌ اصطلاح نقبی به‌ سوی نور بزنیم. هاکسلی فاش می‏گفت که‌ ما به‌ عنوان موجوداتی بیولوژیک نقایصی جدی داریم و ذهنمان از جدایی غریبی رنج می‏برد. او دریافته‌ بود که‌ تأثیر مواد روان‏گردان باعث از میان برداشتن فاصله‌ می‏‏شود و میان ما و جهان برای مدتی محدود آشتی برقرار می‏سازد. از این طریق برای مدتی محدود میان سوژه‌ و ابژ یگانگی برقرار می‏شود. هرچه‌ بود هاکسلی مرد علم بود و دانشمندان مجبور بودند حرف‏هایش را جدی بگیرند. کارلوس کاستاندا که‌ خود سخت تحت تأثیر هاکسلی قرار داشت و البته‌ نه‌ مرد علم که‌ مرد عرفان بود، از طریق مطالعاتش در زمینه‌ فرهنگ سرخپوستی و شمن‏ها به‌ نتایجی مشابه‌ رسید. او نیز گفت که‌ در فرهنگ‏های سرخپوستی مراسم مصرف مواد روان‏گردان بخشی اصلی و اساسی از آیینی است که‌ به‌ جهان افسون می‏بخشد. آیینی که‌ جهان ناقص را برای سرخپوستان کامل می‏کند. به‌ کمک این مراسم جهان سرخ‏پوستان رنگین‏تر و جادویی‏تر می‏شود. کاستاندا نیز در آثار خویش حکم به‌ محکومیت فرهنگ غربی داد. واکنش انسان غربی به‌ جهان پیرامونش میان‏مایه‌ و رقت‏انگیز است. بی‏گمان زندگی فردی و فرهنگی ما ارتباط مستقیمی با باورهایمان یا وسعت جهان ذهنمان دارد. بسیاری از آثار ادبی و سینمایی قرن بیستم مستقیم یا غیر مستقیم به‌ این موضوع پرداخته‌اند. فیلم ماتریکس ساخته‌ برادران ویچووسکی یکی از آخرین آثاری است که‌ رابطه‌ انسان و واقعیت را در کانون توجه‌ خود قرار می‏دهد.

دیکتاتوری یا فاشیسم در سطح سیاسی و اجتماعی چیزی نیستند جز پیروزی جزمیت و تنگ‏نظری یا پیروزی ذهن دربند. در سطح فردی نیز حماقت و تعصب پیروزی کلیشه‌ و جهل است بر اگاهی و این به‌ نوبه‌ خود باعث می‏شود که‌ واکنش ذهنی ما به‌ جهان پیرامون‏مان نه‌ نشان دهنده‌ علو طبع و صداقت و شجاعت که‌ بازتاب ترس و تعصب و جهل باشد. در تحلیل نهایی جهان فیلم ماتریکس را می‏توان اعتراضی به‌ همین محدودیت ذهنی دانست و نیروهایی که‌ باید بر علیه‌ آنها بجنگیم همان نیروهایی هستند که‌ تعصب و تنگ‏نظری و پیروی کورکورانه‌ را بر ما تحمیل می‏کنند و ما را در ید اسارت خود می‏گیرند.
در فیلم ماتریکس جنگ و جدال برخلاف اکثر فیلم‏های آکشن بر سر صندوقچه‌ جواهرات ربوده‌شده‌ نیست. جنگ و جدال بر سر چیزی است که‌ اصلا نمی‏توان آن را شناخت و دقیقا همین نکته‌ فیلم را برای تفاسیر زیادی باز می‏گذارد. البته‌ اگر جنبه‌ تصویری و داستانی فیلم فاقد برجستگی می‏بود راز سر به‌ مهری که‌ فیلم درباره‌ آن است به‌ خودی خود نمی‏توانست هیچ اهمیتی داشته‌ باشد. هیچکاک همیشه‌ می‏گفت رازی که‌ قهرمانان فیلم‏هایم به‌ دنبال کشف آن‏اند هیچ اهمیتی ندارد، آنچه‌ که‌ اهمیت دارد سفری است یا طی طریقی است که‌ در طلب کشف آن راز از سر می‏گذرانند. در فیلم شمال از شمال غربی هیچکاک به‌ گونه‌ایی کم‏نظیر با راز فیلم بازی می‏کند و در صحنه‌ایی که‌ نیروهای دولتی می‏خواهند راز فیلم را برای قهرمان افشا کنند، سر و صدای شدیدی مانع از آن می‏شود که‌ ما حرف‏های‏شان را بشنویم. البته‌ قهرمان فیلم حرف‏های‏شان را می‏شنود و ما انتظار داریم که‌ بر اساس شنیده‌هایش به‌ اتخاذ تدابیر جدیدی بپردازد. آنچه‌ که‌ اهمیت دارد بازی موش و گربه‌ است. خود بازی به‌ خاطر نفس بازی. در ماتریکس هم در حقیقت آنچه‌ که‌ اهمیت دارد جنبه‌ داستانی و تصویری فیلم است. صرف نظر از هر چیز ماتریکس به‌ شدت سرگرم‏کننده‌ است و مانند فیلم‏های سرجئو لئونه‌ یا تارانتینو آن شاگرد ناخلفش هر طیف و طبقه‌ایی را با هر سطح تحصیلاتی به‌ خود جلب می‏کند. راز فیلم ماتریکس یا به‌ قول هیچکاک ماگ‏فین فیلم، کلی‏ترین و عجیب‏ترین ماگ‏فین تاریخ سینماست: جنگ شر و خیر در هستی. در اولین فیلم سه‌گانه‌ ماتریکس از رازگشایی خبری نیست، در دومین بخش نیز کم و بیش پاسخی به‌ راز فیلم داده‌ نمی‏شود. در سومین فیلم پاسخی سرسری به‌ سوال ماتریکس چیست داده‌ می‏شود و این ارزش فیلم را بسیار پایین می‏آورد. ماتریکس از معدود فیلم‏هایی است که‌ ماگ‏فین آن در کل تار و پود فیلم تنیده‌ است. در اکثر فیلم‏ها اهمیت فیلم در همان طرح افکندن راز و سرانجام رازگشایی نهفته‌ است. آغاز و انجام اولین فیلم سه‌گانه‌ ماتریکس یکی است، تنها تغییری که‌ در طول فیلم روی می‏دهد آگاهی یافتن قهرمان به‌ نیروهای بی‏پایان درون خویش است. در پایان فیلم قهرمان به‌ برگزیده‌ بودن خود معتقد شده‌ است. البته‌ نقطه‌ ضعف فیلم نیز (نه‌ از جنبه‌ داستانی) در همین است. اگر همانگونه‌ که‌ برخی از منتقدتن می‏گویند با فیلمی بودیستی طرف هستیم پس در آن صورت باید هرکسی که‌ بی‏بنیادی جهان ظواهر را در‏می‏یابد خود یک برگزیده‌ باشد. در ماتریکس ما نه‌ با بودیسم خالص بلکه‌ با تلفیقی از ایده‌های بودیستی و مسیحی روبرو هستیم: کسی به‌ خاطر ما مبارزه‌ می‏کند و می‏میرد تا ما را نجات دهد. کسی که‌ از طرف راز هستی مأموریت یافته‌ است. این در آخرین فیلم سه‌گانه‌ ماتریکس تأکید و تصریح می‏شود.
با دیدن این فیلم آدم به‌ خود می‏گوید که‌ برادران ویچووسکی باید علاقه‌ زیادی به‌ تله‌‏پاتی و علوم خفیه‌ و همچنین عرفان شرقی داشته‌ باشند. خوشبختانه‌ علاقه‌ آنها به‌ تکنیک‏های تصویری و دیگیتالی هم دست کمی از علاقه‌شان به‌ علوم خفیه‌ ندارد. از سه‌ فیلم ماتریکس اولین فیلم یک شاهکار سینمایی است. دومین فیلم نیز فیلمی خوب و دیدنی، هرچند نه‌ یک شاهکار و اما آخرین فیلم سه‌گانه‌ ماتریکس یک افتضاح تمام عیار است. در حقیقت سومین فیلم پیروزی ماشین بر روح است. در سومین فیلم صنعت‏کار و سرمایه‌ گذار کاملا بر هنرمند و فیلسوف چیره‌گردیده‌اند. اولین فیلم این سه‌‏گانه‌ را می‏شود بارها دید و این دقیقا به‌ علت تعادل و توازنی است که‌ میان عرفان و آکشن در آن برقرار است. تزهای نظرورزانه‌ و اسرارآمیز مابه‏ازای تصویری خود را در یک فیلم مهیج وپر حادثه‌ می‏یابند. به‌ مورفی از طریق پیشگو بشارت داده‌اند که‌ نجات‏دهنده‌ به‌ زودی خواهد آمد. نجات‏دهنده‌ قرار است جهان را از چنگال نیروهای شر رهایی بخشد. قهرمان فیلم‌ بی‏خبر از همه‌ چیز پیام مرموزی دریافت می‏کند: دنبال خرگوش سفید برو. پیامی که‌ اشاره‌ به‌ کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب دارد. همچنان‏که‌ می‏دانید آلیس به‌ دنبال خرگوش سفید به‌ درون سوراخ می‏خزد و سر از عالمی عجیب در‏می‏آورد. از طریق همین اشاره‌ اولین قرارداد فیلم با بیننده‌ بسته‌ می‏شود. ما اکنون درون سوراخ خرگوش هستیم. قهرمان را به‌ سوراخ دعوت کرده‌اند تا درباره‌ رازی سر به‌ مهر با او بگویند. قضیه‌ از چه‌ قرارا است؟ مطلب از این قرار است که‌ قهرمان بدون اینکه‌ خودش بداند دارد در غار افلاطون زندگی می‏کند. با خبر می‏شویم که‌ به‌ غیر از عده‌ قلیلی که‌ فریب جهان را نخورده‌اند بقیه‌ همه‌ با سایه‌های غار که‌ آن را حقیقت می‏پندارند دل خوش کرده‌اند. کورساوا عقیده‌ داشت که‌ فیلم‏نامه‌ اساسی‏ترین و مهم‏ترین رکن فیلم است و برای ساختن یک فیلم بزرگ داشتن یک فیلم‏نامه‌ بزرگ از  واجبات است. فیلم‏نامه‌ ماتریکس را شاید  نتوان با نمایشنامه‌های شکسپیر هم‏طراز شمرد اما در هر حال فیلم‏نامه‌ای است به‌ شدت هوشمندانه‌ که‌ با نکته‌سنجی و البته‌ جانبداری بر نکاتی بس ظریف انگشت می‏نهد. نکاتی که‌ در طی این مقاله‌ به‌ آنها اشاره‌ خواهم کرد. گفتم جانبدارانه‌ چون در این فیلم‏نامه‌ فیلسوفان قائل به‌ اصالت ذهن یا روح بر دیگران ترجیح داده‌ شده‌اند و نیز فیلسوفانی مانند بودریار که‌ به‌ محو شدن واقعیت در جهان معاصر و استقلال نشانه‌ و سمبل یا دال و مدلول از مابه‌ازاهای خود می‏پردازند. البته‌ شباهت فیلم با آموزه‌های بودریار سطحی‏تر از شباهت آن با افلاطون یا برخی دیگر از متفکران است. فلسفه‌ افلاطون حضوری همه‌ جانبه‌ و پررنگ در فیلم دارد. شاید ارسطو نیز چنین فیلمی را به‌ دلیل پالایشی که‌ در بیننده‌ به‌ وجود می‏آورد می‏پسندید، هر چند با پیام فیلم که‌ تأیید جهان مثل افلاطون است مخالفت می‏ورزید. نیو قهرمان فیلم که‌ فکر می‏کند در یک دمکراسی مسکن دارد و حقوق شهروندی‏اش سلب ناشدنی است، هنگامی که‌ مورد بازجویی ایادی شر قرار می‏گیرد با آنها از محکمه‌ و شاهد و قاضی و وکیل‏مدافع یعنی همه‌ جلوه‌های جهانی آزاد و دمکرات سخن به‌ میان می‏آورد. قهرمان فکر می‏کند که‌ به‌ عنوان انسانی آزاد، در جهانی آزاد حق دارد بر علیه‌ رفتار خشن بازجویان اقامه‌ شکایت کند. زمانی که‌ بازجویان دهانش را می‏دوزند شوکه‌ می‏شود و درمی‏یابد که‌ آزادی تا زمانی وجود دارد که‌ از صف خارج نشده‌ باشی. نیو باید فرآیند فردانیت را به‌ سبک کارل گوستاو یونگ طی کند و به‌ سبک سپهری چشم‏ها را بشوید و جوری دیگر ببیند. او دیگر نمی‏تواند به‌ همان جهان بودش یا تونال فردی به‌ سبک کاستاندا یا هابیتوس به‌ سبک بوردیو بازگردد. او باید از ورطه‌ بپرد. و همچنانکه‌ می‏دانیم همه‌ کسانی که‌ از ورطه‌ می‏پرند بار اول سقوط می‏کنند. قهرمان در یک قمار عاشقانه‌ به‌ سبک مولانا شرکت کرده‌ و قرار است از هر چه‌ رنگ تعلق رهایی یابد. در ملاقات میان قهرمان و مورفی پیام آور معلوم می‏شود او که‌ اکنون در درون سوراخ است دو راه‌ بیشتر در پیش رو ندارد: یا باید به‌ جهان عادی و روزمره‌ و امنیت قدیمی خود بازگردد و یا اینکه‌ ترک تعلق گوید و پای به‌ درون جهان شگفتی‏‏ها و مخاطره‌ها گذارد. نیو نقش خود را در فیلم (و البته‌ نه‌ در واقعیت) می‏پذیرد. او به‌ جای امنیت و آسایش مبارزه‌ و مخاطره‌ و آگاهی را انتخاب می‏کند. ماتریکس از این لحاظ به‌ سوپرمن و باتمان و از این قبیل فیلم‏ها شباهت دارد، البته‌ دلیل برگزیدگی قهرمان و دسترسی‏اش به‌ آن نیروهای عظیم درونی هرگز روشن نمی‏شود، نیرویی که‌ می‏تواند گلوله‌ها را از حرکت بازدارد و در قسمت‏های بعدی این سه‌گانه‌ این نیرو به‌ حدی می‏رسد که‌ در حقیقت ما با موجودی خداگون طرفیم، موجودی که‌ در آسمان‏ها پرواز می‏کند و عرش را به‌ فرش خود تبدیل کرده‌ است. فیلم ازهمان اولین صحنه‌ در این خطر قرار دارد که‌ زیر بار مفاهیم فلسفی فرو ریزد. اما در اولین بخش این سه‌گانه‌ خوشبختانه‌ چنین اتفاقی نمی‏افتد، آن هم به‌ این دلیل ساده‌ که‌ به‌ ما بینندگان سرنخ‏هایی داده‌ می‏شود در حالی‏که‌ همه‌ چیز در هاله‌ایی از رمز و راز پوشیده‌ است. از لحاظ فکری و فلسفی هیچ نوآوری‏ایی در ماتریکس وجود ندارد. برادران ویچووسکی در عرصه‌ بافتن آسمان به‌ ریسمان استادی تمامی به‌ خرج داده‌اند و برای آفریدن قهرمان‏شان از همان مفاهیم کلیشه‌ایی و دم دستی استفاده‌ می‏کنند. مثلا راه‌ رسیدن به‌ استادی و برگزیدگی آموختن فنون مراقبه‌ و ورزش‏های شرقی از قبیل کونگ‏فو است. قهرمان فنون کونگ‏فو را فرا می‏گیرد و گویا آن فنون وقتی که‌ به‌ خدمت قابلیت‏های ذاتی قهرمان درآیند هزاران مرتبه‌ کارآتر می‏شوند و معجزه‌ می‏آفرینند. در ماتریکس مبارزه‌ بر علیه‌ شر از سه‌ طریق پی‏گیری می‏شود: 1.یادگیری کونگ‏فو و کاراته‌ 2.خودشناسی و بازگشت به‌ خویشتن اصیل از یاد رفته‌ 3. تجهیزات نظامی مدرن. همه‌ این‏ها را قبلا در ده‌ها فیلم دیگر نیز دیده‌ایم، پس چه‌ چیزی باعث درخشش ماتریکس می‏شود؟ فیلم به‌ انتظارات اسطوره‌ایی و دینی ما پاسخ می‏دهد. فیلم به‌ ما می‏گوید نیرویی وجود دارد توضیح‏ناپذیر و فراتر از ماده‌ و ماشین که‌ سرانجام ماده‌ و ماشین را مقهور خویش می‏سازد. و این یعنی غلبه‌ روح بر ماده‌. در فیلم مرز میان ذهنیت و عینیت کاملا فرومی‏ریزد یعنی فیلم جهانی را می‏آفریند که‌ در آن آزادی بی‏کرانی وجود دارد و هر چیزی می‏تواند روی بدهد. در حقیقت این فقط تخیل کارگردان و فیلم‏نامه‌نویس است که‌ بر این جهان محدودیتی تحمیل می‏کند. قهرمان فیلم و یارانش هنگامی که‌ در حالتی شبیه‌ خواب هستند به‌ جنگ می‏روند، یعنی در حقیقت ذهن خود را به‌ محل نبرد می‏فرستند. اگر ذهن‏شان آسیبی ببیند جسم‏شان هم که‌ هزاران کیلومتر آن سوتر خوابیده‌ است آسیب خواهد دید. نکته‌ جالب اینجاست که‌ اگر گیرنده‌ایی برای بازگشت به‌ کالبد مادی‏اشان در اختیار نداشته‌ باشند یا اگر در داخل فضای بسته‌ و محصور گیر بیفتند و راه‌ خروج نداشته‌ باشند جانشان را از دست خواهند داد. البته‌ این نکته‌ در فیلم معلوم نیست که‌ چرا زنگ موبایل نمی‏تواند آنها را از خوابشان بیدار کند و ذهنشان را به‌ درون جسمشان بازگرداند در حالیکه‌ زنگ یک تلفن معمولی می‏تواند همین کار را بکند (شاید به‌ دلیل اینکه‌ زمانی که‌ فیلم ساخته‌ شد هنوز موبایل کاملا جدی گرفته‌ نشده‌ بود) در هر حال ما بینندگان این قواعد را می‏پذیریم و بالاخره‌ همین قضیه‌ زنگ تلفن و برداشتن گوشی تلفن (که‌ بر اساس قواعد فیلم در غیر این صورت از خواب بیدار نخواهند شد) باعث می‏شود قدرت گروه‌ انقلابی حد و مرزی داشته‌ باشد و آسیب‏پذیری‏اشان انها را باور پذیر جلوه‌ دهد. همچنان که‌ گفتیم نبردها در جایی دور از کالبد مادی توسط کالبد اختری (اصطلاح کاستاندا را به‌ کار می‏برم چون فیلم از آثار او الهام گرفته‌ است) به‌ وقوع می‏پیوندند. یکی از کوشش‏های فیلم تفوق بخشیدن به‌ جنبه‌ ذهنی یا اختری در مقابل جنبه‌ مادی یا جسمی است. مثلا یک وعده‌ غذای ذهنی لذیذتر از غذای واقعی و بی‏مزه‌ روزمره‌ است و در حقیقت یکی از دلایل خیانت یکی از اعضای گروه‌ همین ترجیح دادن جهان وهم بر واقعیت است. فیلم به‌ ما می‏گوید که‌ در جهان وهمی ماتریکس همه‌ چیز می‏تواند شکلی مطلوب و خواستنی به‌ خود بگیرد. امنیت، آسایش و تکرار. در جهان جعلی ماتریکس انسان می‏تواند مطمئن باشد که‌ فردایش شبیه‌ دیروزش خواهد بود. زندگی‏ای که‌ همه‌ چیزش پیشبینی‏پذیر و کنترل‏پذیر باشد خواستنی‏ترین زندگی‏هاست. برای رسیدن به‌ این زندگانی امن باید به‌ یک قدرت برتر تکیه‌ داد و با فراغ بال اداره‌ امور را به‌ دستش سپرد. در این گونه‌ صحنه‌ها فیلم گریزی به‌ موضوعاتی مانند گریز از آزادی و توده‌ فردیت نیافته‌ و سرسپردگی به‌ مراجع بیرونی و از این قبیل می‏زند و البته‌ زود به‌ موضوع اصلی خود بازمی‏گردد. مطلب از این قرار است که‌ چگونه‌ می‏توان ذهن دربند را از بند رهایی بخشید؟ چیرگی ذهنیت بر عینیت چگونه‌ تحقق می‏یابد؟ مثلا وقتی که‌ قهرمان فیلم به‌ منزل اوراکل (Oracle) یا همان پیشگوی فیلم می‏رود در آنجا به‌ کودکی برمی‏خورد که‌ بدون استفاده‌ از زور بازو فقط با نگاه‌ کردن به‌ قاشق‏ها انها را خم می‏کند. این نکته‌ که‌ پسر بچه‌ شبیه‌ راهبان بودایی لباس پوشیده‌ است به‌ خودی خود اهمیتی ندارد. هر نشانه‌ سمبلیکی که‌ مانند یک وصله‌ به‌ یک فیلم بچسبد نمی‏تواند کاملا قانع‏کننده‌ باشد. در این‏گونه‌ صحنه‌ها برادران ویچووسکی می‏خواهند نکاتی را به‌ هم مرتبط سازند یا معناهایی را بیافرینند که‌ توجیه‌ منطقی خود را از منطق خود فیلم نمی‏گیرند.
در فیلم ماتریکس زمان نه‌ یک زمان خطی بلکه‌ به‌ شیوه‌ آثاری مانند ژاک قضا و قدری یا آلیس در سرزمین عجایب، عرصه‌ تحقق آرزو و اراده‌ است. زمان فیلم زمانی است که‌ در آن موضوع مورد آرزو و رخداد بر هم منطبق هستند، زمانی است که‌ در آن خواسته‌ها فورا برآورده‌ می‏شوند. کافی است که‌ قهرمان یک پادگان اسلحه‌ بخواهد و تمام آنچه‌ را که‌ می‏خواهد در مقابل خود بیابد، یا بخواهد هلی‏کوپتری را براند و در عرض چند ثانیه‌ طریق هدایت هلی‏کوپتر را یاد بگیرد. چنین است جهانی که‌ در آن ذهن بر عین تفوق دارد. چیز دیگری که‌ به‌ فیلم جذابیت می‏دهد این است که‌ در آن نبرد خیر و شر به‌ اساسی‏ترین و کلی‏ترین اجزای خود فرو کاسته‌ شده‌ است. نیروهای شر که‌ در فیلم از آنها به‌ اسم مأمور یاد می‏شود همگی خواستار کنترل و اطاعت هستند و خود نیز مأموریت یافته‌اند که‌ به‌ سرکوب هر نوع آزادی و آزادیخواهی برخیزند. در مقابل نیروهای انقلابی خواهان آزادی و با هر آنچه‌ ماشینی و فرمایشی است سر دشمنی دارند. گروه‌ انقلابی فیلم یا نیروهای خیر به‌ رهبری نیو هر از گاهی با زنی پیشگو و معجزه‌گر ملاقات می‏کنند و به‌ امدادهای غیبی‏اش مدد می‏بندند. قهرمان در طول فیلم چند بار با پیشگو اوراکل (Oracle) که‌ زنی سیاه‌ پوست است و کارش پیشگویی آینده‌ است ملاقات می‏کند. شاید پیشگو را سیاه‌پوست انتخاب کرده‌اند تا نشان دهند که‌ سیاه‌ها هم می‏توانند معجزه‌ بیافرینند. در چنین جهانی علم نمی‏تواند پیشگویی و معجزه‌ را خنثی نماید. حتی قهرمان یا ناجی فیلم نیز از این که‌ در مرحله‌ بعد چه‌ پیش خواهد آمد بی خبر است. به‌ قهرمان همین قدر گفته‌ می‏شود که‌ برای مبارزه‌اش به‌ آن نیاز دارد. برای قهرمان از نبرد روح بر علیه‌ ماشین می‏گویند. به‌ او می‏گویند که‌ در این نبرد فراگیر او نقشی مهم و کلیدی بر عهده‌ دارد. در قرن ما متفکرانی مانند آلدوس هاکسلی یا آرتور کستلر در آثار خود به‌ ثنویت جسم و جان یا تضاد میان روح و ماشین پرداخته‌اند و ماتریکس از لحاظ ارجاع دادن به‌ آثار متفکران شرق و غرب چیزی کم ندارد. اریک فروم، کستلر، کاستاندا، افلاطون، ذن‏بودیسم، نیو ایج (new age)،  شمانیزم، علوم خفیه‌، تله‌پاتی و تعبیر خواب و خلاصه‌ همه‌ مکاتبی که‌ می‏خواهند از طریق جسم روزنی به‌ جهان روح بگشایند. بزرگ‏ترین خطری که‌ فیلم را تهدید می‏کند در همین نکته‌ نهفته‌ است. این که‌ فیلم به‌ انباری پر از خرت و پرت‏های معنوی مبدل گردد. فراست فیلم (در اولین قسمت) در این است که‌ هرگز برایمان روشن نمی‏شود که‌ ماتریکس چیست. البته‌ اشاراتی در فیلم وجود دارد. جهان مجموعه‌ دهشتناکی است که‌ هر چیزی را در قالب و ماتریکس خویش می‏گنجاند، یا به‌ قول کاستاندا عقابی است که‌ همه‌ چیز را می‏بلعد. جهان آزادی هر چیزی را محدود به‌ برنامه‌ایی می‏کند که‌ به‌ آن موجود داده‌ می‏شود یا داده‌ شده‌ است. برخی از جانداران چند هفته‌ و برخی دیگر صدها سال عمر می‏کنند. در بهاران زاد و مرگش در دی است/پشه‌ کی داند که‌ این باغ از کی است. و همه‌ این تفاوت‏ها به‌ دلیل برنامه‌ریزی ژنتیکی متفاوت. به‌ گل و گیاه‌، به‌ جانور و انسان هر کدام برنامه‌ایی داده‌ شده‌ و خلاصه‌ هر کدام طبق برنامه‌ایی که‌ به‌ آنها داده‌ شده‌ عمل می‏کنند و سرنوشت چیزی نیست جز همین برنامه‌. این یا آن نوع چه‌ هیکلی دارد؟ گوشت‏خوار است یا گیاه‌خوار؟ دو پا یا چهار پا؟ جنگ‏افروز یا صلح‏جو؟.  فیلم به‌ ما می‏گوید که‌ انسان در این میان با وجود شرارت‏هایش یا در حقیقت به‌ دلیل شرارت‏هایش باید بکوشد که‌ از برنامه‌ایی که‌ طبیعت برایش مقرر کرده‌ فراتر برود و این دقیقا همان کاری است که‌ نیو قهرمان فیلم انجام می‏دهد. اگر این طور باشد ما با یک فیلم ضد داروینی طرفیم و ماتریکس همان داروینیسم و تنازع بقا و جنگ هفتاد و دو ملت است.
تفسیر سطحی‏تری نیز می‏توان از فیلم کرد و آن را مربوط به‌ سیستم‏هایی دانست که‌ آزادی انسان را محدود می‏کنند یا انسان را به‌ اسارت می‏کشانند. حال چه‌ این محدودیت‏ها و اسارت‏ها اقتصادی باشند یا اجتماعی یا سیاسی. مورفی در صحنه‌ایی از فیلم، ماتریکس را چنین تعریف می‏کند: کار ماتریکس پوشاندن حقیقت است. با این حساب ماتریکس بیشتر به‌ غار مثل افلاطون شباهت دارد تا به‌ وانموده‌ بودریار. وانموده‌های بودریار جانشین حقیقتی ذاتی و قابل شناسایی نمی‏شوند و با پرده‌برانداختن از آنها نمی‏توان به‌ حقایقی عمیق دست یافت. وانموده‌ بودریار از این لحاظ به‌ غار افلاطون شباهت دارد که‌ می‏گوید ما نمی‏توانیم جلوه‌های اصلی پدیده‌ها را دریابیم بلکه‌ در هر حال با سایه‌هایشان طرف‏ایم. این که‌ فیلم ماتریکس می‏تواند با عرفان و فلسفه‌ شرق و آموزه‌های کاستاندا و بودریار منطبق گردد نه‌ به‌ دلیل عمق فلسفی فیلم بلکه‌ به‌ دلیل کلی‏گویی فیلم درباره‌ ذات و عرض یا بود و نمود است. قهرمان برای خارج شدن از غار افلاطونی یا تونال کاستاندایی باید تولدی نو بیابد و مورفی در نقش راهنما و مربی این تولد دوباره‌ بر همه‌ چیز نظارت دارد. قهرمان مانند کوری که‌ بینا شده‌ باشد ناگهان حقیقت اسارت خود را درمی‏یابد و بعد از تولدی دیگر از مورفی می‏پرسد: چرا چشمانم درد می‏کند؟ مورفی در پاسخ می‏گوید: چون قبلا هرگز از آنها استفاده‌ نکردی. (کور بودم و بینا شدم) در یکی از صحنه‌های فیلم مورفی وخامت اوضاع را در ماتریکس برای نیو شرح می‏دهد: ما به‌ مرحله‌ایی رسیده‌ایم که‌ در آن من دیگیتالی، من اثیری (اختری) را به‌ اسارت خود درآورده‌ است. مورفی در ادامه‌ توضیح می‏دهد که‌ هوش مصنوعی یا ماشین هوشمند انسان رؤیابین را از صحنه‌ خارج کرده‌ است. در حقیقت فیلم نیز دعوتی است به‌ دیدن رؤیا و انسان رۆیابین را در مرکز صحنه‌ قرار می‏دهد. همه‌ این نکات را فیلسوفان اومانیست و اگزیستانسیالیست تحت عنوان غیبت خدایان و یا مقولاتی از قبیل افسون‏زدایی از جهان و غیره‌ بر زبان رانده‌اند. افسون‏زدایی از جهان انسان را به‌ ماشینی هوشمند مبدل می‏سازد و ماتریکس جهانی است که‌ در آن انسان به‌ ماشین یا به‌ گفته‌ مورفی به‌ باتری تقلیل یافته‌ است. از جنبه‌ داروینی قضیه‌ هم که‌ بنگریم انسان محکوم به‌ زاد و ولد و بقای اقویا است و برای جنگ و صلح و مرگ و میر برنامه‌ ریزی شده‌ است. ماتریکس همان رابطه‌ایی را با آثار کاستاندا دارد که‌ جنگ ستارگان با آثار جوزوف کمپل. البته‌ هیچ کدام از فیلمهای جنگ ستارگان در حد اولین فیلم سه‌گانه‌ ماتریکس نیستند. رابطه‌ متقابل سینما و ادبیات در قرن ما رابطه‌ بسیار جالبی بوده‌ است و در این باره‌ چه‌ بسا نکات جالب که‌ می‏توان گفت. کسی مانند جوزوف کمپل در فیلم‏های جنگ ستارگان به‌ بازشناسی آموزه‌های خود می‏رسد و یا رمان نو فرانسوی زوج خود را در آثاری مانند هیروشیما عشق من، آواز هند و سال گذشته‌ در مارین باد می‏یابد و یا کوروساوا به‌ سراغ نمایش‏نامه‌های شکسپیر می‏رود و یا اورسن ولز محاکمه‌ کافکا را به‌ فیلم برمی‏گرداند. ماتریکس نیز در عین آنکه‌ ریشه‌ در ژانر فیلم‏های علمی تخیلی (since fiction) دارد پایی نیز در ادبیات معنویت‏طلب کهن و جدید دارد. در ماتریکس نیروهای شر متدهای گشتاپومانند را به‌ کار می‏گیرند. آنها دهن‏ها را می‏دوزند و دوست دارند فقط خودشان حرف بزنند. کار ماتریکس پرده‌ کشیدن بر حقیقت است. آموزه‌های بودیسم از واقعیت به‌ عنوان حجاب یا ظاهری که‌ حقیقت را می‏پوشاند یاد می‏کنند. ما به‌ همان حجاب می‏گوییم واقعیت. چرا نمی‏توانیم حجاب را از جلوی چشمانمان برداریم؟ چرا جهان را واقعی می‏پنداریم؟ طبق تعالیم بودا آنچه‌ که‌ انسان را به‌ حرکت وامی‏دارد خواهش جسمی و روانی است، اما عطش خواهش هرگز فرو نمی‏نشیند و ارضاء هر خواهشی ما را به‌ خواهشی باز هم فزون‏تر راهبر می‏شود. اولین پیامی که‌ قهرمان فیلم دریافت می‏کند این است: بیدار شو نیو. انتخابی هم که‌ نیو باید بکند همین است: ماندن در جهان ظواهر از یک طرف و پای نهادن به‌ درون جهان کشف و شهود از سوی دیگر. او می‏تواند به‌ خواب خرگوشی‏اش بازگردد یا به‌ این نکته‌ پی ببرد که‌ فریب جهان قصه‌ روشن است. در بودیسم از آگاهی آدمی به‌ عنوان یک زندان یاد می‏شود. و این همان چیزی است که‌ در آثار کاستاندا و کریشنامورتی و بی‏شمار از نویسندگان عارف معاصر از آن به‌ عنوان گفتگوی درونی یاد می‏شود. گفتگویی که‌ بی‏وقفه‌ جریان دارد. در حقیقت ماتریکس انتقادی است از تمدن معاصر که‌ در آن خواهش و نفس یا ماده‌ بر روح یا ارزش‏های اخلاقی چیر‌گی دارد. با این وجود فیلم ماتریکس یک پدیده‌ تجاری است و برادران ویچووسکی از طریق همین فیلم پول‏های کلانی به‌ دست آورده‌اند. آیا این نکته‌ می‏تواند ارزش فیلم را زیر سوال ببرد؟ به‌ گمان من نمی‏تواند چون در جامعه‌ معاصر هیچ اثر هنری وجود ندارد که‌ در عین حال یک پدیده‌ تجاری هم نباشد. کتابهای زیادی نوشته‌ می‏شوند تا ما را وادار به‌ ترک تعلق و خواهش به‌ سبک بودیستی کنند اما در همان حال همان کتاب‏ها خواهش‏های مادی نویسندگان‏شان را برآورده‌ می‏نمایند. این نکته‌ را هم نباید از خاطر دور داشت که‌ کمتر فیلمی مانند ماتریکس ایده‌های عرفانی را این چنین در سراسر جهان پخش کرده‌ است. البته‌ خیلی‏ها این فیلم را به‌ عنوان یک فیلم پر زد و خورد یا یک آکشن درست و حسابی می‏بینند و اصلا متوجه‌ جنبه‌های دینی و فلسفی‏اش نمی‏شوند. به‌ هر حال این جنبه‌ها در خود فیلم حضوری بارز و برجسته‌ دارند. نکته‏ایی که‌ بارها در فیلم تکرار می‏شود این است: free your mind. مدیتاسیون و کونگ‏فو  راه‏های رهایی بخشیدن ‌ذهن از اسارت‏اند. ماتریکس رعیت‏‏پرور و سفله‌پرور است و برای مبارزه‌ با آن باید نخبه‌ پروری کرد و این راه‌ از مناطق کشف و شهود می‏گذرد. به‌ قول قهرمان رمان خداحافظ گاری کوپر زبان دروغگوست چون با پس و پیش کردن کلمان ایدئولوژی درست می‏کنیم. در مکتب بودیسم انسان بودن مشروط به‌ خروج از همرنگی و اطاعت است . در ماتریکس کل جهان را به‌ سبک بودریار شبیه‌سازی کرده‌اند و نشانه‌ها یا سایه‌ها از واقعییت‏هایی که‌ به‌ آنها ارجاع می‏دهند مستقل گردیده‌اند. ماتریکس فیلمی است درباره‌ ادراک ما از واقعیت. فیلمی است که‌ هم واقعیت و هم درک ما را از آن به‌ چالش می‏خواند. طبق تعالیم بودا وقتی کسی به‌ شهود می‏رسد این  نه‌ واقعیت بلکه‌ آگاهی است که‌ تغییر می‏کند. ما از طریق آگاهی‏مان واقعیت را درک می‏کنیم و به‌ همین دلیل با تغییر یافتن آگاهی‏مان واقعیت نیز تغییر می‏یابد. همچنان که‌ گفتیم در مکتب بودیسم تأکید بر خروج از همرنگی با جماعت یا واقعیت مشترک و عمومی است. از این منظر انسان‏ها در جهان ظواهر یعنی در جهانی جعلی زندگی می‏کنند. در فیلم ماتریکس نیز یک سیستم کامپیوتری جهانی جعلی و تقلبی برای آدمیان فراهم دیده‌ و انها را با نشانه‌های دروغین فریفته‌ و این دروغ را به‌ عنوان جهان واقعی به‌ آنها حقنه‌ کرده‌ است. کار ماتریکس این است که‌ ما جهان ظواهر را واقعی و قطعی بپنداریم و در حباب ادراک به‌ سبک کاستاندا یا هابیتوس (عادت‏واره‌) به‌ سبک بوردیو یا وانموده‌ به‌ سبک بودریار گرفتار آییم و از درک این نکته‌ که‌ اسیرانی هستیم گرفتار در چنبره‌ یک سیستم یا ایدئولوژی غافل بمانیم. از اصل دور شده‌ایم و باید به‌ اصل بازگردیم و متاسفانه‌ حتی از این نکته‌ که‌ اصل نیستیم و کپی هستیم بی‏خبر و غافل مانده‌ایم. از این لحاظ فیلم ماتریکس جمع‏بندی دغدغه‌های تمامی طالبان اصالت و ذات‏گرایان و منادیان ازخودبیگانگی در یک فیلم مهیج پر از زد و خورد است. بی‏گمان کسانی که‌ فکر می‏کنند حقیقتی یا ذاتی وجود ندارد و یا عمقی که‌ قابل کشف باشد با محتوی این فیلم نمی‏توانند همدل باشند.در حقیقت از این دیدگاه‌ محتوی فیلم تا حدودی ارتجاعی است چون ما را به‌ ناکجاآباد ناجی و منجی و رهایی و از خودبیگانگی و بازگشت به‌ خویشتن و از این قبیل حواله‌ می‏دهد. اما اگر به‌ این فیلم به‌ عنوان مخالفت با داروینیسم اجتماعی و اقتصادی بنگریم بی‏گمان ماتریکس را نه‌ تنها تکان‏دهنده‌ حتی فیلمی انقلابی نیز خواهیم دانست. اگر ما از داخل غار افلاطون به‌ فیلم به‌ عنوان یک نمود یا سایه‌ یا دروغ نگاه‌ کنیم پس می‏توانیم با استناد به‌ تزی که‌ خود فیلم ارائه‌ می‏دهد آن را به‌ عنوان یکی از سایه‌های دروغین درون غار قلمداد کنیم. در هر حال می‏توانیم خودمان را فریب دهیم چون به‌ واقعیت‏ها دسترسی نداریم. و چون به‌ واقعیت‏ها دسترسی نداریم پس هنوز هم روح اصل است.

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است