(دربارهی فیلم سینمایی "ماتریکس" به کارگردانی ِ برادران ویچووسکی)

در دهه 50 هاکسلی متفکر بزرگ انگلیسی کتابی نوشت به نام دریچههای ادراک. آن کتاب شرح آزمایشی بود در رابطه با مصرف مواد روانگردان به منظور وسعت بخشیدن به آگاهی و تجربه عوالم دیگر و به خصوص عالم هپروت. هاکسلی به این نتیجه رسیده بود که آگاهی عادی و روزمره ما آدمیان بسیار محدود و تنگمنظر است و با عوالم بسیطی که در اثر تجربه مواد روانگردان رخ مینمایند قابل مقایسه نیست. بعد از آن تجربه هاکلسی بیش از پیش به بیجلایی و بیرنگ و بویی واقعیت روزمره یا واکنش ذهنی روزمره ما یقین پیدا کرد. در همان زمان روانشناسان و نویسندگان زیادی از سراسر جهان تحت تاثیر هاکسلی به مواد روانگردان روی آوردند. هاکسلی در تشریح تجربه خود به از بین رفتن مرز میان ذهن و عین و عوالم خیال و واقعیت اشاره میکند. بر هاکسلی مسلم شده بود که تزریق چند گرم مواد گیاهی میتواند دربهای عوالم شگفتانگیز را بر ما بگشاید و ما را دگرگون کند. از نظر او این نشان میداد که ما به عنوان نوع نه فقط ناکامل هستیم بلکه محدودیتهای تأسفبرانگیزی نیز داریم و شاید در آینده با تزریق مواد گیاهی بتوانیم از بنبستی که در آن گیر کردهایم راهی به عوالم بالاتر بگشاییم یا به اصطلاح نقبی به سوی نور بزنیم. هاکسلی فاش میگفت که ما به عنوان موجوداتی بیولوژیک نقایصی جدی داریم و ذهنمان از جدایی غریبی رنج میبرد. او دریافته بود که تأثیر مواد روانگردان باعث از میان برداشتن فاصله میشود و میان ما و جهان برای مدتی محدود آشتی برقرار میسازد. از این طریق برای مدتی محدود میان سوژه و ابژ یگانگی برقرار میشود. هرچه بود هاکسلی مرد علم بود و دانشمندان مجبور بودند حرفهایش را جدی بگیرند. کارلوس کاستاندا که خود سخت تحت تأثیر هاکسلی قرار داشت و البته نه مرد علم که مرد عرفان بود، از طریق مطالعاتش در زمینه فرهنگ سرخپوستی و شمنها به نتایجی مشابه رسید. او نیز گفت که در فرهنگهای سرخپوستی مراسم مصرف مواد روانگردان بخشی اصلی و اساسی از آیینی است که به جهان افسون میبخشد. آیینی که جهان ناقص را برای سرخپوستان کامل میکند. به کمک این مراسم جهان سرخپوستان رنگینتر و جادوییتر میشود. کاستاندا نیز در آثار خویش حکم به محکومیت فرهنگ غربی داد. واکنش انسان غربی به جهان پیرامونش میانمایه و رقتانگیز است. بیگمان زندگی فردی و فرهنگی ما ارتباط مستقیمی با باورهایمان یا وسعت جهان ذهنمان دارد. بسیاری از آثار ادبی و سینمایی قرن بیستم مستقیم یا غیر مستقیم به این موضوع پرداختهاند. فیلم ماتریکس ساخته برادران ویچووسکی یکی از آخرین آثاری است که رابطه انسان و واقعیت را در کانون توجه خود قرار میدهد.
دیکتاتوری یا فاشیسم در سطح سیاسی و اجتماعی چیزی نیستند جز پیروزی جزمیت و تنگنظری یا پیروزی ذهن دربند. در سطح فردی نیز حماقت و تعصب پیروزی کلیشه و جهل است بر اگاهی و این به نوبه خود باعث میشود که واکنش ذهنی ما به جهان پیرامونمان نه نشان دهنده علو طبع و صداقت و شجاعت که بازتاب ترس و تعصب و جهل باشد. در تحلیل نهایی جهان فیلم ماتریکس را میتوان اعتراضی به همین محدودیت ذهنی دانست و نیروهایی که باید بر علیه آنها بجنگیم همان نیروهایی هستند که تعصب و تنگنظری و پیروی کورکورانه را بر ما تحمیل میکنند و ما را در ید اسارت خود میگیرند.
در فیلم ماتریکس جنگ و جدال برخلاف اکثر فیلمهای آکشن بر سر صندوقچه جواهرات ربودهشده نیست. جنگ و جدال بر سر چیزی است که اصلا نمیتوان آن را شناخت و دقیقا همین نکته فیلم را برای تفاسیر زیادی باز میگذارد. البته اگر جنبه تصویری و داستانی فیلم فاقد برجستگی میبود راز سر به مهری که فیلم درباره آن است به خودی خود نمیتوانست هیچ اهمیتی داشته باشد. هیچکاک همیشه میگفت رازی که قهرمانان فیلمهایم به دنبال کشف آناند هیچ اهمیتی ندارد، آنچه که اهمیت دارد سفری است یا طی طریقی است که در طلب کشف آن راز از سر میگذرانند. در فیلم شمال از شمال غربی هیچکاک به گونهایی کمنظیر با راز فیلم بازی میکند و در صحنهایی که نیروهای دولتی میخواهند راز فیلم را برای قهرمان افشا کنند، سر و صدای شدیدی مانع از آن میشود که ما حرفهایشان را بشنویم. البته قهرمان فیلم حرفهایشان را میشنود و ما انتظار داریم که بر اساس شنیدههایش به اتخاذ تدابیر جدیدی بپردازد. آنچه که اهمیت دارد بازی موش و گربه است. خود بازی به خاطر نفس بازی. در ماتریکس هم در حقیقت آنچه که اهمیت دارد جنبه داستانی و تصویری فیلم است. صرف نظر از هر چیز ماتریکس به شدت سرگرمکننده است و مانند فیلمهای سرجئو لئونه یا تارانتینو آن شاگرد ناخلفش هر طیف و طبقهایی را با هر سطح تحصیلاتی به خود جلب میکند. راز فیلم ماتریکس یا به قول هیچکاک ماگفین فیلم، کلیترین و عجیبترین ماگفین تاریخ سینماست: جنگ شر و خیر در هستی. در اولین فیلم سهگانه ماتریکس از رازگشایی خبری نیست، در دومین بخش نیز کم و بیش پاسخی به راز فیلم داده نمیشود. در سومین فیلم پاسخی سرسری به سوال ماتریکس چیست داده میشود و این ارزش فیلم را بسیار پایین میآورد. ماتریکس از معدود فیلمهایی است که ماگفین آن در کل تار و پود فیلم تنیده است. در اکثر فیلمها اهمیت فیلم در همان طرح افکندن راز و سرانجام رازگشایی نهفته است. آغاز و انجام اولین فیلم سهگانه ماتریکس یکی است، تنها تغییری که در طول فیلم روی میدهد آگاهی یافتن قهرمان به نیروهای بیپایان درون خویش است. در پایان فیلم قهرمان به برگزیده بودن خود معتقد شده است. البته نقطه ضعف فیلم نیز (نه از جنبه داستانی) در همین است. اگر همانگونه که برخی از منتقدتن میگویند با فیلمی بودیستی طرف هستیم پس در آن صورت باید هرکسی که بیبنیادی جهان ظواهر را درمییابد خود یک برگزیده باشد. در ماتریکس ما نه با بودیسم خالص بلکه با تلفیقی از ایدههای بودیستی و مسیحی روبرو هستیم: کسی به خاطر ما مبارزه میکند و میمیرد تا ما را نجات دهد. کسی که از طرف راز هستی مأموریت یافته است. این در آخرین فیلم سهگانه ماتریکس تأکید و تصریح میشود.
با دیدن این فیلم آدم به خود میگوید که برادران ویچووسکی باید علاقه زیادی به تلهپاتی و علوم خفیه و همچنین عرفان شرقی داشته باشند. خوشبختانه علاقه آنها به تکنیکهای تصویری و دیگیتالی هم دست کمی از علاقهشان به علوم خفیه ندارد. از سه فیلم ماتریکس اولین فیلم یک شاهکار سینمایی است. دومین فیلم نیز فیلمی خوب و دیدنی، هرچند نه یک شاهکار و اما آخرین فیلم سهگانه ماتریکس یک افتضاح تمام عیار است. در حقیقت سومین فیلم پیروزی ماشین بر روح است. در سومین فیلم صنعتکار و سرمایه گذار کاملا بر هنرمند و فیلسوف چیرهگردیدهاند. اولین فیلم این سهگانه را میشود بارها دید و این دقیقا به علت تعادل و توازنی است که میان عرفان و آکشن در آن برقرار است. تزهای نظرورزانه و اسرارآمیز مابهازای تصویری خود را در یک فیلم مهیج وپر حادثه مییابند. به مورفی از طریق پیشگو بشارت دادهاند که نجاتدهنده به زودی خواهد آمد. نجاتدهنده قرار است جهان را از چنگال نیروهای شر رهایی بخشد. قهرمان فیلم بیخبر از همه چیز پیام مرموزی دریافت میکند: دنبال خرگوش سفید برو. پیامی که اشاره به کتاب ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب دارد. همچنانکه میدانید آلیس به دنبال خرگوش سفید به درون سوراخ میخزد و سر از عالمی عجیب درمیآورد. از طریق همین اشاره اولین قرارداد فیلم با بیننده بسته میشود. ما اکنون درون سوراخ خرگوش هستیم. قهرمان را به سوراخ دعوت کردهاند تا درباره رازی سر به مهر با او بگویند. قضیه از چه قرارا است؟ مطلب از این قرار است که قهرمان بدون اینکه خودش بداند دارد در غار افلاطون زندگی میکند. با خبر میشویم که به غیر از عده قلیلی که فریب جهان را نخوردهاند بقیه همه با سایههای غار که آن را حقیقت میپندارند دل خوش کردهاند. کورساوا عقیده داشت که فیلمنامه اساسیترین و مهمترین رکن فیلم است و برای ساختن یک فیلم بزرگ داشتن یک فیلمنامه بزرگ از واجبات است. فیلمنامه ماتریکس را شاید نتوان با نمایشنامههای شکسپیر همطراز شمرد اما در هر حال فیلمنامهای است به شدت هوشمندانه که با نکتهسنجی و البته جانبداری بر نکاتی بس ظریف انگشت مینهد. نکاتی که در طی این مقاله به آنها اشاره خواهم کرد. گفتم جانبدارانه چون در این فیلمنامه فیلسوفان قائل به اصالت ذهن یا روح بر دیگران ترجیح داده شدهاند و نیز فیلسوفانی مانند بودریار که به محو شدن واقعیت در جهان معاصر و استقلال نشانه و سمبل یا دال و مدلول از مابهازاهای خود میپردازند. البته شباهت فیلم با آموزههای بودریار سطحیتر از شباهت آن با افلاطون یا برخی دیگر از متفکران است. فلسفه افلاطون حضوری همه جانبه و پررنگ در فیلم دارد. شاید ارسطو نیز چنین فیلمی را به دلیل پالایشی که در بیننده به وجود میآورد میپسندید، هر چند با پیام فیلم که تأیید جهان مثل افلاطون است مخالفت میورزید. نیو قهرمان فیلم که فکر میکند در یک دمکراسی مسکن دارد و حقوق شهروندیاش سلب ناشدنی است، هنگامی که مورد بازجویی ایادی شر قرار میگیرد با آنها از محکمه و شاهد و قاضی و وکیلمدافع یعنی همه جلوههای جهانی آزاد و دمکرات سخن به میان میآورد. قهرمان فکر میکند که به عنوان انسانی آزاد، در جهانی آزاد حق دارد بر علیه رفتار خشن بازجویان اقامه شکایت کند. زمانی که بازجویان دهانش را میدوزند شوکه میشود و درمییابد که آزادی تا زمانی وجود دارد که از صف خارج نشده باشی. نیو باید فرآیند فردانیت را به سبک کارل گوستاو یونگ طی کند و به سبک سپهری چشمها را بشوید و جوری دیگر ببیند. او دیگر نمیتواند به همان جهان بودش یا تونال فردی به سبک کاستاندا یا هابیتوس به سبک بوردیو بازگردد. او باید از ورطه بپرد. و همچنانکه میدانیم همه کسانی که از ورطه میپرند بار اول سقوط میکنند. قهرمان در یک قمار عاشقانه به سبک مولانا شرکت کرده و قرار است از هر چه رنگ تعلق رهایی یابد. در ملاقات میان قهرمان و مورفی پیام آور معلوم میشود او که اکنون در درون سوراخ است دو راه بیشتر در پیش رو ندارد: یا باید به جهان عادی و روزمره و امنیت قدیمی خود بازگردد و یا اینکه ترک تعلق گوید و پای به درون جهان شگفتیها و مخاطرهها گذارد. نیو نقش خود را در فیلم (و البته نه در واقعیت) میپذیرد. او به جای امنیت و آسایش مبارزه و مخاطره و آگاهی را انتخاب میکند. ماتریکس از این لحاظ به سوپرمن و باتمان و از این قبیل فیلمها شباهت دارد، البته دلیل برگزیدگی قهرمان و دسترسیاش به آن نیروهای عظیم درونی هرگز روشن نمیشود، نیرویی که میتواند گلولهها را از حرکت بازدارد و در قسمتهای بعدی این سهگانه این نیرو به حدی میرسد که در حقیقت ما با موجودی خداگون طرفیم، موجودی که در آسمانها پرواز میکند و عرش را به فرش خود تبدیل کرده است. فیلم ازهمان اولین صحنه در این خطر قرار دارد که زیر بار مفاهیم فلسفی فرو ریزد. اما در اولین بخش این سهگانه خوشبختانه چنین اتفاقی نمیافتد، آن هم به این دلیل ساده که به ما بینندگان سرنخهایی داده میشود در حالیکه همه چیز در هالهایی از رمز و راز پوشیده است. از لحاظ فکری و فلسفی هیچ نوآوریایی در ماتریکس وجود ندارد. برادران ویچووسکی در عرصه بافتن آسمان به ریسمان استادی تمامی به خرج دادهاند و برای آفریدن قهرمانشان از همان مفاهیم کلیشهایی و دم دستی استفاده میکنند. مثلا راه رسیدن به استادی و برگزیدگی آموختن فنون مراقبه و ورزشهای شرقی از قبیل کونگفو است. قهرمان فنون کونگفو را فرا میگیرد و گویا آن فنون وقتی که به خدمت قابلیتهای ذاتی قهرمان درآیند هزاران مرتبه کارآتر میشوند و معجزه میآفرینند. در ماتریکس مبارزه بر علیه شر از سه طریق پیگیری میشود: 1.یادگیری کونگفو و کاراته 2.خودشناسی و بازگشت به خویشتن اصیل از یاد رفته 3. تجهیزات نظامی مدرن. همه اینها را قبلا در دهها فیلم دیگر نیز دیدهایم، پس چه چیزی باعث درخشش ماتریکس میشود؟ فیلم به انتظارات اسطورهایی و دینی ما پاسخ میدهد. فیلم به ما میگوید نیرویی وجود دارد توضیحناپذیر و فراتر از ماده و ماشین که سرانجام ماده و ماشین را مقهور خویش میسازد. و این یعنی غلبه روح بر ماده. در فیلم مرز میان ذهنیت و عینیت کاملا فرومیریزد یعنی فیلم جهانی را میآفریند که در آن آزادی بیکرانی وجود دارد و هر چیزی میتواند روی بدهد. در حقیقت این فقط تخیل کارگردان و فیلمنامهنویس است که بر این جهان محدودیتی تحمیل میکند. قهرمان فیلم و یارانش هنگامی که در حالتی شبیه خواب هستند به جنگ میروند، یعنی در حقیقت ذهن خود را به محل نبرد میفرستند. اگر ذهنشان آسیبی ببیند جسمشان هم که هزاران کیلومتر آن سوتر خوابیده است آسیب خواهد دید. نکته جالب اینجاست که اگر گیرندهایی برای بازگشت به کالبد مادیاشان در اختیار نداشته باشند یا اگر در داخل فضای بسته و محصور گیر بیفتند و راه خروج نداشته باشند جانشان را از دست خواهند داد. البته این نکته در فیلم معلوم نیست که چرا زنگ موبایل نمیتواند آنها را از خوابشان بیدار کند و ذهنشان را به درون جسمشان بازگرداند در حالیکه زنگ یک تلفن معمولی میتواند همین کار را بکند (شاید به دلیل اینکه زمانی که فیلم ساخته شد هنوز موبایل کاملا جدی گرفته نشده بود) در هر حال ما بینندگان این قواعد را میپذیریم و بالاخره همین قضیه زنگ تلفن و برداشتن گوشی تلفن (که بر اساس قواعد فیلم در غیر این صورت از خواب بیدار نخواهند شد) باعث میشود قدرت گروه انقلابی حد و مرزی داشته باشد و آسیبپذیریاشان انها را باور پذیر جلوه دهد. همچنان که گفتیم نبردها در جایی دور از کالبد مادی توسط کالبد اختری (اصطلاح کاستاندا را به کار میبرم چون فیلم از آثار او الهام گرفته است) به وقوع میپیوندند. یکی از کوششهای فیلم تفوق بخشیدن به جنبه ذهنی یا اختری در مقابل جنبه مادی یا جسمی است. مثلا یک وعده غذای ذهنی لذیذتر از غذای واقعی و بیمزه روزمره است و در حقیقت یکی از دلایل خیانت یکی از اعضای گروه همین ترجیح دادن جهان وهم بر واقعیت است. فیلم به ما میگوید که در جهان وهمی ماتریکس همه چیز میتواند شکلی مطلوب و خواستنی به خود بگیرد. امنیت، آسایش و تکرار. در جهان جعلی ماتریکس انسان میتواند مطمئن باشد که فردایش شبیه دیروزش خواهد بود. زندگیای که همه چیزش پیشبینیپذیر و کنترلپذیر باشد خواستنیترین زندگیهاست. برای رسیدن به این زندگانی امن باید به یک قدرت برتر تکیه داد و با فراغ بال اداره امور را به دستش سپرد. در این گونه صحنهها فیلم گریزی به موضوعاتی مانند گریز از آزادی و توده فردیت نیافته و سرسپردگی به مراجع بیرونی و از این قبیل میزند و البته زود به موضوع اصلی خود بازمیگردد. مطلب از این قرار است که چگونه میتوان ذهن دربند را از بند رهایی بخشید؟ چیرگی ذهنیت بر عینیت چگونه تحقق مییابد؟ مثلا وقتی که قهرمان فیلم به منزل اوراکل (Oracle) یا همان پیشگوی فیلم میرود در آنجا به کودکی برمیخورد که بدون استفاده از زور بازو فقط با نگاه کردن به قاشقها انها را خم میکند. این نکته که پسر بچه شبیه راهبان بودایی لباس پوشیده است به خودی خود اهمیتی ندارد. هر نشانه سمبلیکی که مانند یک وصله به یک فیلم بچسبد نمیتواند کاملا قانعکننده باشد. در اینگونه صحنهها برادران ویچووسکی میخواهند نکاتی را به هم مرتبط سازند یا معناهایی را بیافرینند که توجیه منطقی خود را از منطق خود فیلم نمیگیرند.
در فیلم ماتریکس زمان نه یک زمان خطی بلکه به شیوه آثاری مانند ژاک قضا و قدری یا آلیس در سرزمین عجایب، عرصه تحقق آرزو و اراده است. زمان فیلم زمانی است که در آن موضوع مورد آرزو و رخداد بر هم منطبق هستند، زمانی است که در آن خواستهها فورا برآورده میشوند. کافی است که قهرمان یک پادگان اسلحه بخواهد و تمام آنچه را که میخواهد در مقابل خود بیابد، یا بخواهد هلیکوپتری را براند و در عرض چند ثانیه طریق هدایت هلیکوپتر را یاد بگیرد. چنین است جهانی که در آن ذهن بر عین تفوق دارد. چیز دیگری که به فیلم جذابیت میدهد این است که در آن نبرد خیر و شر به اساسیترین و کلیترین اجزای خود فرو کاسته شده است. نیروهای شر که در فیلم از آنها به اسم مأمور یاد میشود همگی خواستار کنترل و اطاعت هستند و خود نیز مأموریت یافتهاند که به سرکوب هر نوع آزادی و آزادیخواهی برخیزند. در مقابل نیروهای انقلابی خواهان آزادی و با هر آنچه ماشینی و فرمایشی است سر دشمنی دارند. گروه انقلابی فیلم یا نیروهای خیر به رهبری نیو هر از گاهی با زنی پیشگو و معجزهگر ملاقات میکنند و به امدادهای غیبیاش مدد میبندند. قهرمان در طول فیلم چند بار با پیشگو اوراکل (Oracle) که زنی سیاه پوست است و کارش پیشگویی آینده است ملاقات میکند. شاید پیشگو را سیاهپوست انتخاب کردهاند تا نشان دهند که سیاهها هم میتوانند معجزه بیافرینند. در چنین جهانی علم نمیتواند پیشگویی و معجزه را خنثی نماید. حتی قهرمان یا ناجی فیلم نیز از این که در مرحله بعد چه پیش خواهد آمد بی خبر است. به قهرمان همین قدر گفته میشود که برای مبارزهاش به آن نیاز دارد. برای قهرمان از نبرد روح بر علیه ماشین میگویند. به او میگویند که در این نبرد فراگیر او نقشی مهم و کلیدی بر عهده دارد. در قرن ما متفکرانی مانند آلدوس هاکسلی یا آرتور کستلر در آثار خود به ثنویت جسم و جان یا تضاد میان روح و ماشین پرداختهاند و ماتریکس از لحاظ ارجاع دادن به آثار متفکران شرق و غرب چیزی کم ندارد. اریک فروم، کستلر، کاستاندا، افلاطون، ذنبودیسم، نیو ایج (new age)، شمانیزم، علوم خفیه، تلهپاتی و تعبیر خواب و خلاصه همه مکاتبی که میخواهند از طریق جسم روزنی به جهان روح بگشایند. بزرگترین خطری که فیلم را تهدید میکند در همین نکته نهفته است. این که فیلم به انباری پر از خرت و پرتهای معنوی مبدل گردد. فراست فیلم (در اولین قسمت) در این است که هرگز برایمان روشن نمیشود که ماتریکس چیست. البته اشاراتی در فیلم وجود دارد. جهان مجموعه دهشتناکی است که هر چیزی را در قالب و ماتریکس خویش میگنجاند، یا به قول کاستاندا عقابی است که همه چیز را میبلعد. جهان آزادی هر چیزی را محدود به برنامهایی میکند که به آن موجود داده میشود یا داده شده است. برخی از جانداران چند هفته و برخی دیگر صدها سال عمر میکنند. در بهاران زاد و مرگش در دی است/پشه کی داند که این باغ از کی است. و همه این تفاوتها به دلیل برنامهریزی ژنتیکی متفاوت. به گل و گیاه، به جانور و انسان هر کدام برنامهایی داده شده و خلاصه هر کدام طبق برنامهایی که به آنها داده شده عمل میکنند و سرنوشت چیزی نیست جز همین برنامه. این یا آن نوع چه هیکلی دارد؟ گوشتخوار است یا گیاهخوار؟ دو پا یا چهار پا؟ جنگافروز یا صلحجو؟. فیلم به ما میگوید که انسان در این میان با وجود شرارتهایش یا در حقیقت به دلیل شرارتهایش باید بکوشد که از برنامهایی که طبیعت برایش مقرر کرده فراتر برود و این دقیقا همان کاری است که نیو قهرمان فیلم انجام میدهد. اگر این طور باشد ما با یک فیلم ضد داروینی طرفیم و ماتریکس همان داروینیسم و تنازع بقا و جنگ هفتاد و دو ملت است.
تفسیر سطحیتری نیز میتوان از فیلم کرد و آن را مربوط به سیستمهایی دانست که آزادی انسان را محدود میکنند یا انسان را به اسارت میکشانند. حال چه این محدودیتها و اسارتها اقتصادی باشند یا اجتماعی یا سیاسی. مورفی در صحنهایی از فیلم، ماتریکس را چنین تعریف میکند: کار ماتریکس پوشاندن حقیقت است. با این حساب ماتریکس بیشتر به غار مثل افلاطون شباهت دارد تا به وانموده بودریار. وانمودههای بودریار جانشین حقیقتی ذاتی و قابل شناسایی نمیشوند و با پردهبرانداختن از آنها نمیتوان به حقایقی عمیق دست یافت. وانموده بودریار از این لحاظ به غار افلاطون شباهت دارد که میگوید ما نمیتوانیم جلوههای اصلی پدیدهها را دریابیم بلکه در هر حال با سایههایشان طرفایم. این که فیلم ماتریکس میتواند با عرفان و فلسفه شرق و آموزههای کاستاندا و بودریار منطبق گردد نه به دلیل عمق فلسفی فیلم بلکه به دلیل کلیگویی فیلم درباره ذات و عرض یا بود و نمود است. قهرمان برای خارج شدن از غار افلاطونی یا تونال کاستاندایی باید تولدی نو بیابد و مورفی در نقش راهنما و مربی این تولد دوباره بر همه چیز نظارت دارد. قهرمان مانند کوری که بینا شده باشد ناگهان حقیقت اسارت خود را درمییابد و بعد از تولدی دیگر از مورفی میپرسد: چرا چشمانم درد میکند؟ مورفی در پاسخ میگوید: چون قبلا هرگز از آنها استفاده نکردی. (کور بودم و بینا شدم) در یکی از صحنههای فیلم مورفی وخامت اوضاع را در ماتریکس برای نیو شرح میدهد: ما به مرحلهایی رسیدهایم که در آن من دیگیتالی، من اثیری (اختری) را به اسارت خود درآورده است. مورفی در ادامه توضیح میدهد که هوش مصنوعی یا ماشین هوشمند انسان رؤیابین را از صحنه خارج کرده است. در حقیقت فیلم نیز دعوتی است به دیدن رؤیا و انسان رۆیابین را در مرکز صحنه قرار میدهد. همه این نکات را فیلسوفان اومانیست و اگزیستانسیالیست تحت عنوان غیبت خدایان و یا مقولاتی از قبیل افسونزدایی از جهان و غیره بر زبان راندهاند. افسونزدایی از جهان انسان را به ماشینی هوشمند مبدل میسازد و ماتریکس جهانی است که در آن انسان به ماشین یا به گفته مورفی به باتری تقلیل یافته است. از جنبه داروینی قضیه هم که بنگریم انسان محکوم به زاد و ولد و بقای اقویا است و برای جنگ و صلح و مرگ و میر برنامه ریزی شده است. ماتریکس همان رابطهایی را با آثار کاستاندا دارد که جنگ ستارگان با آثار جوزوف کمپل. البته هیچ کدام از فیلمهای جنگ ستارگان در حد اولین فیلم سهگانه ماتریکس نیستند. رابطه متقابل سینما و ادبیات در قرن ما رابطه بسیار جالبی بوده است و در این باره چه بسا نکات جالب که میتوان گفت. کسی مانند جوزوف کمپل در فیلمهای جنگ ستارگان به بازشناسی آموزههای خود میرسد و یا رمان نو فرانسوی زوج خود را در آثاری مانند هیروشیما عشق من، آواز هند و سال گذشته در مارین باد مییابد و یا کوروساوا به سراغ نمایشنامههای شکسپیر میرود و یا اورسن ولز محاکمه کافکا را به فیلم برمیگرداند. ماتریکس نیز در عین آنکه ریشه در ژانر فیلمهای علمی تخیلی (since fiction) دارد پایی نیز در ادبیات معنویتطلب کهن و جدید دارد. در ماتریکس نیروهای شر متدهای گشتاپومانند را به کار میگیرند. آنها دهنها را میدوزند و دوست دارند فقط خودشان حرف بزنند. کار ماتریکس پرده کشیدن بر حقیقت است. آموزههای بودیسم از واقعیت به عنوان حجاب یا ظاهری که حقیقت را میپوشاند یاد میکنند. ما به همان حجاب میگوییم واقعیت. چرا نمیتوانیم حجاب را از جلوی چشمانمان برداریم؟ چرا جهان را واقعی میپنداریم؟ طبق تعالیم بودا آنچه که انسان را به حرکت وامیدارد خواهش جسمی و روانی است، اما عطش خواهش هرگز فرو نمینشیند و ارضاء هر خواهشی ما را به خواهشی باز هم فزونتر راهبر میشود. اولین پیامی که قهرمان فیلم دریافت میکند این است: بیدار شو نیو. انتخابی هم که نیو باید بکند همین است: ماندن در جهان ظواهر از یک طرف و پای نهادن به درون جهان کشف و شهود از سوی دیگر. او میتواند به خواب خرگوشیاش بازگردد یا به این نکته پی ببرد که فریب جهان قصه روشن است. در بودیسم از آگاهی آدمی به عنوان یک زندان یاد میشود. و این همان چیزی است که در آثار کاستاندا و کریشنامورتی و بیشمار از نویسندگان عارف معاصر از آن به عنوان گفتگوی درونی یاد میشود. گفتگویی که بیوقفه جریان دارد. در حقیقت ماتریکس انتقادی است از تمدن معاصر که در آن خواهش و نفس یا ماده بر روح یا ارزشهای اخلاقی چیرگی دارد. با این وجود فیلم ماتریکس یک پدیده تجاری است و برادران ویچووسکی از طریق همین فیلم پولهای کلانی به دست آوردهاند. آیا این نکته میتواند ارزش فیلم را زیر سوال ببرد؟ به گمان من نمیتواند چون در جامعه معاصر هیچ اثر هنری وجود ندارد که در عین حال یک پدیده تجاری هم نباشد. کتابهای زیادی نوشته میشوند تا ما را وادار به ترک تعلق و خواهش به سبک بودیستی کنند اما در همان حال همان کتابها خواهشهای مادی نویسندگانشان را برآورده مینمایند. این نکته را هم نباید از خاطر دور داشت که کمتر فیلمی مانند ماتریکس ایدههای عرفانی را این چنین در سراسر جهان پخش کرده است. البته خیلیها این فیلم را به عنوان یک فیلم پر زد و خورد یا یک آکشن درست و حسابی میبینند و اصلا متوجه جنبههای دینی و فلسفیاش نمیشوند. به هر حال این جنبهها در خود فیلم حضوری بارز و برجسته دارند. نکتهایی که بارها در فیلم تکرار میشود این است: free your mind. مدیتاسیون و کونگفو راههای رهایی بخشیدن ذهن از اسارتاند. ماتریکس رعیتپرور و سفلهپرور است و برای مبارزه با آن باید نخبه پروری کرد و این راه از مناطق کشف و شهود میگذرد. به قول قهرمان رمان خداحافظ گاری کوپر زبان دروغگوست چون با پس و پیش کردن کلمان ایدئولوژی درست میکنیم. در مکتب بودیسم انسان بودن مشروط به خروج از همرنگی و اطاعت است . در ماتریکس کل جهان را به سبک بودریار شبیهسازی کردهاند و نشانهها یا سایهها از واقعییتهایی که به آنها ارجاع میدهند مستقل گردیدهاند. ماتریکس فیلمی است درباره ادراک ما از واقعیت. فیلمی است که هم واقعیت و هم درک ما را از آن به چالش میخواند. طبق تعالیم بودا وقتی کسی به شهود میرسد این نه واقعیت بلکه آگاهی است که تغییر میکند. ما از طریق آگاهیمان واقعیت را درک میکنیم و به همین دلیل با تغییر یافتن آگاهیمان واقعیت نیز تغییر مییابد. همچنان که گفتیم در مکتب بودیسم تأکید بر خروج از همرنگی با جماعت یا واقعیت مشترک و عمومی است. از این منظر انسانها در جهان ظواهر یعنی در جهانی جعلی زندگی میکنند. در فیلم ماتریکس نیز یک سیستم کامپیوتری جهانی جعلی و تقلبی برای آدمیان فراهم دیده و انها را با نشانههای دروغین فریفته و این دروغ را به عنوان جهان واقعی به آنها حقنه کرده است. کار ماتریکس این است که ما جهان ظواهر را واقعی و قطعی بپنداریم و در حباب ادراک به سبک کاستاندا یا هابیتوس (عادتواره) به سبک بوردیو یا وانموده به سبک بودریار گرفتار آییم و از درک این نکته که اسیرانی هستیم گرفتار در چنبره یک سیستم یا ایدئولوژی غافل بمانیم. از اصل دور شدهایم و باید به اصل بازگردیم و متاسفانه حتی از این نکته که اصل نیستیم و کپی هستیم بیخبر و غافل ماندهایم. از این لحاظ فیلم ماتریکس جمعبندی دغدغههای تمامی طالبان اصالت و ذاتگرایان و منادیان ازخودبیگانگی در یک فیلم مهیج پر از زد و خورد است. بیگمان کسانی که فکر میکنند حقیقتی یا ذاتی وجود ندارد و یا عمقی که قابل کشف باشد با محتوی این فیلم نمیتوانند همدل باشند.در حقیقت از این دیدگاه محتوی فیلم تا حدودی ارتجاعی است چون ما را به ناکجاآباد ناجی و منجی و رهایی و از خودبیگانگی و بازگشت به خویشتن و از این قبیل حواله میدهد. اما اگر به این فیلم به عنوان مخالفت با داروینیسم اجتماعی و اقتصادی بنگریم بیگمان ماتریکس را نه تنها تکاندهنده حتی فیلمی انقلابی نیز خواهیم دانست. اگر ما از داخل غار افلاطون به فیلم به عنوان یک نمود یا سایه یا دروغ نگاه کنیم پس میتوانیم با استناد به تزی که خود فیلم ارائه میدهد آن را به عنوان یکی از سایههای دروغین درون غار قلمداد کنیم. در هر حال میتوانیم خودمان را فریب دهیم چون به واقعیتها دسترسی نداریم. و چون به واقعیتها دسترسی نداریم پس هنوز هم روح اصل است.