وقتیکه یک داستاننویس...
برای مانی ب
گفتهاند و بهجا هم گفتهاند که در جوامع عقبماندهی فرهنگی و اجتماعی، و در نبود ِ آزادیهای سیاسی، ادبیات ناچار از کشیدن بار ِ سیاست است. اما از آنجا که سیاست و ادبیات از دو آبشخور ِ دیگرگونهاند، پس چنان ادبیات ِ سیاستزدهای نه به ادبیات میماند و نه به سیاست! و چنین است که چنان جوامعی نه ادبیاتی دندانگیر دارند و نه سیاستی چارهگر. اما جالبتر آنکه خود قدرت ِ سیاسی ِ حاکم، ادبیات را مدام به سمت سیاست سوق میدهد تا با سیاسیکردن ادبیات، بتواند لگامش زنَد، محدودش کند و به بندش کشَد.
در این میانه، داستاننویس یا شاعر، ناخواسته، بازیگر ِ نقش اول کمدی ِ زمختی میشود که قدرت ِ نادان ِ کجسلیقهی حاکم، نوشته و به اجرا درآوردهاست. داستاننویس اگر سیاست میدانست، بیگمان یا به دامان قدرت میآویخت و سیاست "میکرد"؛ یا به جبههی مخالف میپیوست و سیاست "میشد". پس کسی که داستان مینویسد و شعر میسراید، بیشک سیاست نمیداند. و بدین ترتیب، داستاننویس و شاعری که "ناچار" از سیاستکاری است، به همان اندازهی "سیاستکار"ِ ناچار از نوشتن داستان و شعر، مایهی خنده و تمسخر است؛ چرا که هر دو به یک اندازه، آبروی خویش میبرند.
ادبیات سیاسی البته مقولهای دیگر است، همچون ادبیات اجتماعی و ادبیات عاشقانه. "ماریو وارگاس یوسا" رمان سیاسی مینویسد و بسیار هم موفق است. همچنانکه "احمد محمود" هم رماننویس سیاسی ِ قَدَری است. مشکل آنجا و آن زمان پیش میآید که داستاننویس یا شاعر، به دلیل نبود ِ مجاری ِ اصولی و طبیعی ِ ابراز و اظهار "سیاست"، تصمیم میگیرد که با داستان یا شعرش، سیاستی را ابراز یا اظهار کند؛ یعنی از ادبیات به عنوان ابزار ِ سیاستورزی بهره گیرد. چنین نویسندهای، همیشه در آستانهی سوتیدادن و دستهگل به آب دادن است. البته چنین فضایی، به شدت دلخواستهی کوتولهگان ادبی است؛ چرا که با داشتن اندکمایهای از خلاقیت ادبی و هنری، میتوانند سوار بر موجهای تشنهگیآور ِ عوامفریبی و خررنگکنی ِ مخصوص ِ جوامع ِ عقبمانده و محروم، یک شبه ره ِ صد ساله بپرند و بتازند؛ هرچند که با گذشت ِ آن دوران ِ خاص عسرت، حنایشان رنگ ببازد و به پایگاه ازلی ِ کوتولهگی خود عودت کنند. این هم از عوارض استبداد است: بالاکشیدن ِ کوتولهگان و بر زمینزدن ِ بلندقامتان. البته بلندقامتی که تسلیم این سیاهبازی میشود، دیگر بر زمین زدهنمیشود؛ بر زمین "کشیدهمیشود"؛ یعنی بر زمین "میخزد".
پس دوست عزیز! با چنین دانستههایی، جای چندان حیرتی باقی نمیماند برای ما، با دیدن ِ هر از گاهی ِ سوتیدادن ِ نویسندهی خوب اما سیاستزدهای که نمیداند که چیزی از سیاست نمیداند و مرتب فتوای سیاسی "از خودش در میکند". او مست ِ ستایش ِ خوانندهگان ِ محروم و "عقبنگاهداشتهشدهاش" است. همآنان از او میخواهند که سیاست کند. همان کامنتنویسهای کاسهلیس ِ داغتر از فتواهای "آش" و لاش او. خوانندهی ادبی ِ چنان جامعهای جز رابطهی نوچهگی نمیفهمد. وقتی که بدیهیترین حقوق انسانی چون حق حیات و حق انتخاب و حق پوشش و حق خورش، از جانب قاطبهی عظیم تودهی "یا حقگو" چنان ساده و رضایتمندانه، انکار میشود، داستاننویس ِ آن انبوهه نیز، میباید که چنان سادهلوح و حقبهجانب و پرت باشد. در چنین فضایی، تنها قدرت ِ حاکم نیست که به بهانهی دشمنیها و توطئههای دشمنانه، مخالفان و منتقدان و "دیگر"ان را مهر بر دهان میکوبد؛ که حتا همان مخالف و منتقد، همان "دیگری" نیز، آموخته و میآموزاند که هر مخالفتی، دشمنانه است؛ پس: ای خیل نوچهگان! بکوبید و بمالید تا رستگار شوید!