داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





ولف دیتریش اشنوره

صلاحیت نویسنده

 

مترجم: محمد ربوبی


به گمانم تاکنون به مسأله‌‌ی بسیار بااهمیت صلاحیت نویسنده در امور سیاسی بیش از همه در سخنرانی‌ها پاسخ‌داده‌ام. با جمله‌های بسیار ساده نیز می‌شود به این مسـآله پاسخ داد. صلاحیت من در امر سیاست به دقایقی چند از سرگذشت زندگی‌ام ارتباط دارد. حال باید کلید فهم آن را یافت.
  ازاینجا شروع می کنم:
  من در دهه‌ی بیست متولد شده‌ام. شش‌ساله بودم که نخستین بار، در کوه‌های آلپ اتریش، سرودِ "صلیب شکسته، کلاه‌خود پولادین" را شنیدم. دو نفر که پوشاک محلی بر تن داشتند، با صدایی رعدآسا در کوهستان این سرود را می‌خواندند و پژواک آن درسراسر کوهستان به گوش می‌رسید.
یک سال بعد، با پنینکوس گرون‌بوم آشنا و دوست شدم، تا موقعی که او و خانواده‌اش را در گورستان به خاک سپردیم.
هشت‌ساله بودم که در یک دبستان سوسیالیستی ثبت نام کردم. در آن‌جا پارلمان دانش‌آموزان داشتیم و دمکراسی فرا می‌گرفتیم. در یازده‌سالگی با مونکاچ - یک نوجوان کولی- دوست شدم. چهار ماه بیش‌تر از دوستی ما نگذشه‌بود که سربازان اس‌اس واگنی را که محل سکونت او بود به کامیون بستند و باخود بردند.
سیزده‌ساله بودم که آموزگار دبستان ما، دراردوگاه نازی‌ها جان سپرد. در همان سال، در برلین، درجریان مبارزات انتخاباتی، سی‌ و یک نفر کشته‌شدند. دو نفر ازکشته‌شدگان را به چشم خودم دیدم: برای زدودن خون آن‌ها که بر سنگفرش خیابان ریخته‌شده‌بود، مامورین آتش‌نشانی یک ساعت وقت صرف کردند.
  دوماه یعد شعله‌های آتش را در میدان اپرا مشاهده‌کردم و کتاب‌ها – که ما هم چندتایی از آن‌ها را درقفسه‌ی خانه‌مان داشتیم - به درون آن پرتاب شدند.
در سال 1934 می‌بایست کشته‌شدگان از انظار عموم پنهان بمانند. در اطراف سربازخانه‌ای در «لیشترفلد» مدام طنین تیراندازی جوخه‌های اعدام به گوش می‌رسید، اما هاینی از ماجرا مطلع بود و در نشریه‌ی "مشعل سرخ" اسامی همه‌ی اعدام‌شدگان دقیقاً نوشته‌شده‌بود.
  در پانزده‌سالگی از میان یک دوجین چکمه‌ی براق، شش کمر خمیده مشاهده کردم که مسواک‌های دندان در دست داشتند، دست‌هایی که ازسرما آبی‌رنگ شده‌بودند. این‌ها هم شهروندان یهودی ما بودند که در برابر معبدشان خیابان را رفت و روب می‌کردند.
  سه سال بعد، در ویرانه‌ی کنیسه، بقایای مخزن سوخته‌ای را که در آن تورات نگه‌داری می‌شد یافتیم؛ و شبانگاه کفن‌های پنهان نگه‌داشته‌شده‌ی خانواده‌ی گرون‌بوم را به گورستان بردیم. خاخام گفت: اینان تنها نیستند.
  یک سال بعد، که نوزده‌ساله شده‌بودم، میدان‌های جنگ را درلهستان از اجساد کشته‌شدگان پاک‌سازی کردیم. دست‌کش‌های لاستیکی ما از آهکی که می‌افشاندیم سفید شده‌بودند.
  بیست‌ساله شده‌بودم که آموختیم چگونه سرنیزه را درکیسه گونی پر از شن که آویخته‌بود فروبریم. گرداگرد کیسه گونی، طنابی پیچیده‌شده‌بود که جای کمربند را مشخص می‌کرد. چند علامت در بالا و پایین طناب، آماج‌های موثر برای فروبردن سرنیزه بودند.
  دربیست و یک سالگی نوجوانی را در یک دهکده‌ی اُکراین مشاهده‌کردم که به ناودان آویخته‌شده‌بود. روی صفحه‌ی مقوایی که برگردنش آویزان بود به خط خوانا و جلی نوشته‌شده‌بود: پارتیزان.
  بیست و دوساله بودم که از درون زندانی در لمبرگ،‌ در طول شبانگاه، آواز دلنشینی شنیدم: یک سرباز آلمانی که نزدیک زن روسی پنهان شده‌بود تا لحظه‌ای که تیربارانش کردند باز هم آواز می‌خواند.
  سال 1943 درفصل زمستان در جنوب خاوری خارکف، تصور کردم دارم دیوانه می‌شوم. سربازانِ شوروی با شعله‌افکن حمله‌ور شدند. هاینی به فکر فرار و پیوستن به آن‌ها افتاد. او درمیان آتش مسلسل از پا درآمد.
  بهارسال بعد، در گروهان مجرمین به جمع‌آوری مین‌ها گماشته شدم. مادستگاه مین‌یابی نداشتیم. مرغ‌ها و سگ‌ها را جمع‌آوری کردیم و آن‌ها را به پیش راندیم.
  و درمارسِ 1945 درشرقِ کوسترین، سحرگاهی مه‌آلود، هنگامی که با پوشاکِ غیرنظامی که دزدیده‌بودم، با احتیاط ازدهکده‌ای به دهکده‌ی دیگر راه می‌سپردم، برای نخستین بار دریافتم که صلح چه می‌تواند باشد.
  به نظرم همین کافی است که به سیاست اندیشید. در هر حال، از این دقایق که برشمردم می‌شود نوعی صلاحیت نتیجه گرفت.


 
Wolfdietrich Schnurre    : نوبسنده، شاعر و منتقد آلمانی.
برگرفته ازمجله‌ی ادبی Tintenfisch 1/ 1969-Berlin

 


ماخذ:

اخبار روز www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۰ شهريور ۱٣٨۷ -  ۱۰ سپتامبر ۲۰۰٨

 



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است