داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





88/9/1

یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس

 

 

" من تنها شهادت ِ کسانی را می‌پذیرم که حاضرند برای حقیقت‌شان بمیرند! "

 

                                                                           (پاسکال)

 

 

 رفیق جان!

 

 نخست آن‌که بدون داشتن ِ دست کم یک فکر بزرگ، نمی‌توان قیافه‌ای متفکرانه گرفت و رسوا نشد. و البته داشتن ِ فقط همان یک فکر (حتا اگر بزرگ هم باشد!) تنها به درد ِ قیافه‌گرفتن می‌خورد و بس. باید فکرهای بسیار داشت. باید بسیار فکرکرد. نمی‌توان بدون داشتن ِ شناختی عمیق از خویش یا دیگری، یا از خویش و دیگری و دیگران، داستان ِ بزرگی نوشت. شناختی چه آگاهانه و چه ناخودآگاه.

 
دوّم آن‌که بدون ِ داشتن ِ مطالعه‌ای عظیم و فراگیر، بدون داشتن یک انسجام ِ درونی ناشی از غنای دانسته‌های فردی یا گروهی، بدون ِ یک تجربه‌ی عینی ِ درونی‌شده‌ی پرداخته و دانش‌خورده! نمی‌توان یک شاهکار ادبی خلق کرد. تنها بخشی از این فن، پیشینی و شهودی است؛ بخش اعظم آن، آموختنی و تجربه‌کردنی است. تجربه‌‌ای نه از روی کتاب و نه از نظریه‌های محکم‌شده‌ی ادبی ِ پیش‌آزموده، بلکه‌ تجربه‌ای یکتا، برف و باد و باران و خون‌خورده، شخصی و مسلح به دانش، به تاریخ، به ژرفناهای انسانی.

 سوّم آن‌که تنها زمانی می‌توان ادبیات ِ یک عصر را آئینه‌ی متواتر و بزرگ‌نمای مردمان آن عصر دانست که آن ادبیات، در شرایط ِ آزادی ِ کامل ِ نیروی خلاقه‌ی خالقان، حلق شده باشد. در شرایط سانسور و خفقان، هیچ اثر ِ رسماً منتشرشده‌ای را نمی‌توان به هدف ِ شناختن ِ مردمان زمانه و حتّا خود ِ نویسنده خواند؛ و بر اساس ِ آن قضاوتی کرد. یک اثر ِ ادبی ِ سانسورزده (حتّا سانسورنشده!)، حداکثر می‌تواند بازنمای ذوق ِ مجاز ِ سانسورچیان ِ آن عصر باشد! یعنی حداکثر ِ آن‌چیز یا چیزهایی که حاکمیت ِ استبدادی برای رعایایش مجاز می‌داند.

 چهارم آن‌که برای داشتن اطمینانی حتّا نیم‌بند به قضاوت ادبی و سنجیدن دوره‌ای ادبی با دوره‌ی دیگر (البته باز هم به شرط آزادی خلّاقیت و آفرینش)، باید گذاشت تا ادبیات ِ آن دوره‌ها کمی باد بخورد! یعنی که هضم ِ تاریخ ادبیات‌‌اش! شود. برای یک نسل خیلی ساده است که خود را متین‌تر و عاقل‌تر از نسل یا نسل‌های پیشین بداند و از پیشینیان‌اش خُرده بگیرد؛ چرا که قضاوت درباره‌ی گذشته، همواره آسان‌تر و بی‌خطرتر از قضاوت درباره‌ی اکنون ِ در حال ِ شدن است.

 پنجم آن‌که میان‌مایه‌گی (و به قول شهریار مندنی‌پور: میان‌باره‌گی) را نباید با بی‌ادعایی، بی‌حاشیه‌گی و صراحت اشتباه‌‌گرفت. به‌ویژه که میان‌مایه‌گان، غلط‌اندازانه، همواره مدعی ِ بی‌ادعایی‌اند. نویسنده‌ی بزرگ "سر" ِ خود را پائین نمی‌اندازد تا مثل بچه‌ی آدم بنویسد و به گوشه‌اش برگردد. نویسنده‌گان ِ بزرگ، همواره در متن ِ اندوخته‌های طوفانی ِ تاریخ مردمان‌شان بوده‌اند؛ و همواره مدعیان ِ قَدَری بوده‌اند؛ و همواره هم‌آورد طلبیده‌اند: اگر نه به زبان ِ خود، که به زبان ِ شاهکارهایشان.

 ششم آن‌که ما تقریباً نقد ادبی نداریم؛ و دمادم، شباروز، نشرانشر، کتاباکتاب، یادداشتایادداشت و آدماآدم، داریم به یک‌دیگر نان قرض می‌دهیم؛ و حتّا کتاب‌های یک‌دیگر را هم نمی‌خوانیم.

 
و هفتم آن‌که باید حتماً خواند. خواند. و خواند. و آموخت.

 گوش کن! صدایی که این روزها می‌شنوی صدای طوفان است. زندگی‌اش کن و افسارش را به دست بگیر. مگذار این‌بار هم کلاه از سرت بردارد. پُر از داستان و شعر است لاکردار.



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است