داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(22)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  این خاطره‌ها را به یاد بسپار تا
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





رفیق نصرتی
http://medusaism.com/?p=134

نگاهی به رمان "یوسف آباد خیابان سی وسوم"



یوسف‌آباد، خیابان سی و سوم
نوشته: سینا دادخواه
تهران / نشر چشمه
چاپ اول: پاییز 1388



بگذارید صریح و بی‌ریا باشیم، رمان (؟) مزخرف سیناخان دادخواه را تا ته خواندم و چه مصیبتی بود. اولاً از سر تا ته رمان توی اسنوبیسمی حال‌به‌هم‌زن دست‌وپا می‌زند. اسنوبیسمی که همیشه افیون جوجه‌روشنفکرهای ایرانی بوده است و خدا می‌داند که به جرم تباه‌کردن چقدر انسان و درخت (متأسفانه در کشور ما جوجه‌روشنفکرها چندین برابر بیش‌تر از روشنفکرهای واقعی می‌نویسند) باید مجازات شود. داستان چهار نفر، سامان و لیلا و حامد و ندا در چهار فصل روایت می‌شود و هر فصل را یکی از این چهار نفر روایت می‌کند، درنهایت هم به روایتی خطی شکل می‌دهند که خلاصه‌اش می‌شود این: سامان خان که شبیه حامد خان بهداد است (ووی! نزنی من رو! من گیلاس‌ام!) عاشق نداست، مدتهاست. حالا پس از سال‌ها او را در مهمانی شب یلدای استاد عکاسی‌اش حامد نجات، یافته‌است؛ اتفاقاً رد و بدل شماره را هم ندا، شروع می‌کند هرچند ندا عاشق همان حامدخان نجات است که استاد زبان‌اش است، حامد خان خود‌-اش سخت عاشق لیلاست، عشقی قدیمی و بیست ساله که دوباره سرباز کرده است چرا که این‌دو هم تازه هم را یافته‌اند. لیلا اما عاشق سامان نیست که خرتوخر شود بلکه وفادارانه بعد از بیست سال عاشق حامد است. آخر شب همان مهمانی شب یلدا، لیلا خانوم، ندا خانوم را می‌رساند منزل، ندا بی‌احتیاطی می‌کند و با اشک و آه راز دل-اش را برای لیلا بیان می‌کند. لیلا راز را برای حامد می‌گوید، حامد هم به توصیه‌ی او می‌رود و ندا را نصیحت می‌کند که برو پی کارت دخترم. پس ندا هم عاشق سامان می‌شود یعنی بوده، تازه رو می‌شود. اما آن‌چه به این پاورقی پرسوز و گداز وجهی روشنفکری می‌دهد قرض‌کردن لفاظی از آدم‌های درست و حسابی به جای پاورقی‌نویس‌هایی مثل فهیمه رحیمی و ر. اعتمادی است. و این همان اسنوبیسمی است که سرتاسر رمان در آن غرق است. اسنوبیسم نثری! لفاظی را در زرورق نثر ِ حالا دیگر نخ‌نما‌شده‌ی تلگرافی پیچاندن و در خواب ِ شاهکارنوشتن غره‌شدن. در این پاورقی تهرونی، به جای وزش باد و افتادن برگ از درخت و مرگ پروانه، فضاهای مزخرف و غیر انسانی شهر زشت تهران رُمانتیزه می‌شوند و شمای خواننده اگر بچه تهرون نباشید، نعوذُبالله یک سانتیمتر از این فضاها را هم نمی‌توانید لمس یا تجسم، تخیل یا حتا قی کنید… باید مدت‌ها هم‌چون بچه‌های لوس و ننری شمال شهری توی پاساژ گلستان و فرهنگسرای نیاوران و… علاف بوده‌باشید که بتوانید در حین خواندن این رمان آن فضاها را لمس کنید. نویسنده‌ی محترم هم اصلاً و ابداً به ذهن-اش خطور نکرده که خدای ناکرده زبان‌ام لال اگر یکی که این وجیزه‌ی آبکی را می‌خواند، گذر-اش به این دباغ‌‌خانه‌های پرزرق و برق نیافتاده‌باشد چه خاکی باید به سر-اش بریزد. در نتیجه این مکان‌ها در این رمان با همان زمختی‌شان حضور دارند… نه تنها مکان‌ها که چیزهای دیگر… برندها و آلت‌ها و همه‌ی چیزهای دیگر چرت. به همان چرتی… بگذارید با یک مثال کمی حرف-ام را شفاف‌تر کنم. در انیمیشن "عروس مرده"‌ی "تیم برتن"، جهان مردگان زیرزمین جهان زنده‌گان حضور دارد. این جهان از قواعد خودگردان خود-اش پیروی می‌کند، جهانی منحصر به‌فرد که در تقابل یا در واقع زیر جهان زنده‌گان نفس می‌کشد. در رمان یوسف آباد… نیز دو جهان در تقابل با هم قرار دارند، با این تفاوت که یکی از این جهان‌ها از متن حذف شده‌است؛ اما این حذف در جهان ذهنی خواننده حذف نمی‌شود؛ این حذف تنها در متن اتفاق‌افتاده‌است. جهان مردگان ِ "برتُن‌"ی به شکل تهرون درمی‌آید اما ناتهرونِ متن به صرف وجود آن در ذهن خواننده، نادیده گرفته‌می‌شود. پس به سادگی، معنای متن فقط برای ساکنین همین جهان قابل دسترسی است. اما رمان با ایجاد شکل قدرتی خاص که ریشه در سرمایه‌ی تهرونی‌بودن (به تعبیر بوردیو) دارد، به انکار قطعی این دیگری دست می‌زند. و این کار را با پرهیز مطلق از توصیف، انجام‌می‌دهد. شما به‌طور مطلق هیچ توصیفی از مکان‌های تهران در این رمان نمی‌بینید. تمام آن‌ها به گونه‌ای در رمان ظاهر می‌شوند که هاله‌ای از تقدّس دور آن‌ها را فراگرفته و شکستن این هاله در حدّ ِ کفر است. ناخودآگاه ِ رمان می‌داند به محض این‌که بخواهد یک مکان، حتّا یک مکان از مکان‌هایی که در تهرون به آنها سرک می‌کشد، را توصیف کند، به حضور دیگری تهرون گردن‌نهاده‌است، و دیگر نمی‌تواند این حضور را نادیده انگارد؛ پس باید تا آخر به این حضور احترام بگذارد. عملی که اگر اتفاق می‌افتاد احتمالاً رمان به حجم "مرگ قسطی" ِ "سلین" می‌شد. پس ساده‌ترین راه و کم‌هزینه‌ترین، نادیده‌گرفتن این حضور است. پس، رمان وقتی می‌گوید پاساژ گلستان، یعنی پاساژ گلستان دیگر. پاساژ گلستان!… مگه شما تهرونی نیستی؟ پس حتماً یه بار رو رفتی!

این رمان دارد اسم خاص را بالا می‌آورد… آدمی را دیده‌اید از فرط گرسنگی ژنتیکی به شکم‌اش رحم نکند؟ آن‌قدر بلمباند تا بترکد؟ هزاران اسم خاص سرگردان در این رمان درهم می‌لولند. شنیده‌اید می‌گویند برای هر آدم زنده در آسمان یک ستاره هست؟ این رمان دقیقاً همان آسمان است. و ستاره‌های‌اش مدام در حال افتادن. اما آن پایین را که نگاه می‌کنید، روی زمین ِ آن آسمان، هیچ آدم زنده‌ای نمی‌بینید… و از این جهت دقیقاً روایت صادقانه‌ای از تهرانی‌هاست… به این جمله از رمان توجه کنید: « زارا فقط زارای پاساژ آرین… بچه نشو، شلوار رانگلر حتا توی تیراژه هم فِیک است… تامی زعفرانیه حرف ندارد… لوئی ویتون الهیه الکی گران است… بنتون ونک پاییزه آورده… بوسینی عباس آباد sale زده…» اصلاً قضیه این نیست که مثلاً من ِ بچه شهرستانی نمی‌دانم بنتون کیلو چند یا زعفرانیه کدام گوری است… مسأله این است که تمام این رمان به همین شکل سعی می‌کند شیوۀ دلالت‌مندی‌اش را در گفتمانی محصور کند که تهرونی است؛ آنهم بخشی از تهرون. و به همین دلیل است این رمان برای آنها بسیار خواندنی، و رمان خوبی است… برای من شهرستانی که چهار پنج سال است در تهران ساکن‌ام این امر کاملاً ملموس است. باید دیگری باشی که بتوانی فاشیسم بطیء این نوشته را دریابی، و اتفاقاً همین دیگری‌بودن است که آن اندک ماخولیای لازم برای خلاقیت را نصیبت می‌کند تا چنین خلاقانه، این فاشیسم تمامیت‌خواه را کشف‌نمایید… دیگری‌ای که به قلب دشمن نفوذ‌کرده و دارد از آن‌جا گزارش می‌دهد. این اشباحی که شما می‌بینید، به خیال خودشان و برای خودشان زنده‌اند. بگذارید به دو جای کتاب استناد کنم که غیر تهرانی‌ها هستند. یک جا، در فصل ۴، آن‌جایی که ندا دارد روایت می‌کند، می‌گوید که به خاطر کار پدر (ساخت فیلمی مستند در باره‌ی طبیعت جنوب) بندرعباس رفتند و ماجرای الوات شدن برادر معصوم‌اش را واگویه می‌کند و از زبان مادر خانواده نقل می‌کند که این محلی‌های فلان‌فلان‌شده، پاک او را وحشی کرده‌اند. یک‌جای دیگری هم در همین فصل آن‌جا که ندا از پرتاب گلوله‌ی برفی به سمت صورت‌اش دل‌خور شده و می‌گوید از این شوخی‌های شهرستانی خوش اش نمی‌آید. همین و دیگر تمام. بقیه‌ی چیزها تهرونی است و برای آن‌ها؛ و الحق و الانصاف همه چیز برای آن‌ها تمیز و عالی است. بی‌تعارف می‌گویم، این نوشته برای یک تهرانی رمانی لذت‌بخش و خواندنی است؛ چون صادقانه، و با کم‌ترین هزینه‌ی ممکن به وی کیف می‌دهد. کیفی که ناشی از بازتولید نظربازی جنسی وی در پرسه‌زدن در مکان‌هایی است که این رمان عین تاکسی‌خطی‌ها مدام در حال رفت‌وآمد به آن‌هاست. و اتفاقاً نوع رفت‌وآمد-اش هم دقیقاً به همان آشفتگی و بی‌نظمی و سرسام‌زایی همین تاکسی‌خطی‌هاست. اما برای محلی‌های وحشی نه. این نوشته برای آن‌ها سراسر مزخرف است و بس. برای محلی‌های وحشی که هنوز دارند در هوایی سالم و آسمانی صاف نفس می‌کشند، این نوشته هم‌چون تهران، سقفی به کوتاهی قدّ ِ انسان و آسمانی تیره و هوایی ناسالم دارد… خیلی جالب است: ندا خواهر نیما است؛ نیما فغانی. نیما فغانی همان است که محلی ها وحشی‌اش کرده‌اند و حالا یاغی شده و بچه محل‌ها را کتک می‌زند و مایه‌ی آبروریزی خانواده است و چندی است که همچون همۀ فغانی‌های دیگر، آواره در این مملکت آواره شده تا از مجازات قتلی که کرده برهد. اما ندا، فغانی نیست. ندا، ندا است. «یکی از همین نداها نیستم که اگر در سایت ثبت احوال سرچ کنی و به کانتر سایت نگاه کنی، بفهمی یکی از چند هزار دختر تهرانی است که اسم شان نداست.» تمام روایت ندا مقهور حذف این فغانی است و انکار آن. البته به بهانه‌ی برادر ِ شر و شوری که آبرو برای‌اش نگذاشته، اما ما که لفظ‌بازیم می‌دانیم این پسوند فغانی که نویسنده به دم‌اش وصله کرده، اورا می‌آزارد. او می‌خواهد تهرانی باشد، حتّا اگر لای چند هزار ندای دیگر گم شود. مهم نیست که اتفاقاً در این جمله او می‌گوید نه! نمی‌خواهم ندایی باشم در میان چند هزار ندا… چرا که به قول "لاکان"، زنان وقتی می‌گویند نه! منظورشان آری است! پس توصیه‌ام این است: شهرستانی‌های گرامی! این رمان آن‌قدر مزخرف و چرت است که حیف است ۲۴۰۰ تومان بالای‌اش بدهید، صرف زمان و این‌ها به کنار. اما تهرانی‌های گرامی! حیف است ۲۴۰۰ تومان ندهید و با این تاکسی‌خطی هیستریک نصف تهران را دور نزنید… تاکسی‌خطی‌ای که چهار راننده‌ی مختلف دارد، سامان درایور! که عین حامدخان بهداد است توی فیلم بوتیک… خودتان حساب کارتان را در این مسیر بکنید. مسیر بعدی را حامد خان می‌رانند… چه آدم عجیبی! از این‌ها فقط در تهران یافت می‌نشود! مادر-اش از اعضای انجمن حمایت از مادران "فرح" بوده! خود-اش، جوانی با همین لیلا خانوم، حسینیه‌ی ارشاد می‌رفته؛ بعد می‌رود آمریکا و پس از سال‌ها از ینگه‌ی دنیا دل می‌کند و برمی‌گردد و به‌جز عکاسی، استاد کانون زبان هم می‌شود و شورلت نوا سوار می‌شود و دل می‌برد. (شاهزاده‌ی قصه‌ی تهرانی‌ها چرا همیشه از آمریکا می‌آید؟) بعد از حامد خان مسیر بعدی را با لیلا خانوم طی طریق می‌کنید. این را خدایی نفهمیدم خل بود! عاشق بود! از بس شوهر نکرد، مُرده بود! از بس مُرده بود شوهر نکرده بود! و آخر سر هم ندا!… برای تهرانی‌ها چه کیفی بالاتر از این… برای آن‌ها که تقریباً نصف عمرشان توی تاکسی می‌گذرد، چه نعمتی بزرگ‌تر از این‌که راننده‌ی تاکسی، یکی از این شخصیت‌های سانتی‌مانتال خاص باشد؟



نظر خوانندگان: 22 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است