داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!
♣  اوباما و صلح جنگی‌اش



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد





کتایون آموزگار
katayounamouzgar@yahoo.com

چاره

حرصم را درآورده. همین‌طور یک‌ریز توی اتاق راه می‌رود. دستش را روی سینه گذاشته و نگران‌نگران من را نگاه می‌کند و هر چند قدم یک بار  ابروهاش مثل کلای آی با کلاه می‌شود. باز چه‌ت شده آخه؟
می گوید:
     - دلم شور می‌زنه ...
از قیافه‌اش خنده‌ام گرفته، اما او زل می‌زند تو چشم‌هام و جدی‌جدی می‌پرسد:
     - چه‌کار کنم؟
من حرفی ندارم که بتواند آرام‌اش کند. خودش هم می‌داند. برای همین صبر نمی‌کند، زود نگاه از من بر می‌گیرد و باز به موزائیک‌های سی‌سانتی دفتر چشم می‌دوزد. چند بار آهسته گفتم:
     - بیا بشین!
اما انگار نشنیده. می‌گوید :
     - آتیش ریختن تو سینه‌م. نمی‌دونم چه‌مه! جهنم جهنم جهنم ... امروز چندشنبه‌س؟ هوا ابریه؟
بعد می‌رود گوشی تلفن قدیمی خاکستری را برمی‌دارد، چهار تا شماره می‌گیرد و قطع می‌کند. می‌پرسم:
      - کجا رو می‌گیری؟
      - هیچ جا!
چپ‌چپ نگاهش می‌کنم. انگار که گفته باشم :
      - من که می‌دونم!
اما باز خودش را به خریت می‌زند و من را ندیده می‌گیرد. انگار نه انگار که من همیشه عاقل‌تر از او بوده‌ام. نه انگار که می‌آمده می‌نشسته روبه‌روی من و سیر تا پیاز حرف‌هایش را به من می‌گفته. انگار نه انگار ِ آن همه مهربانی که به پایش ریخته‌ام. از چهارسالگی تا حالا که برای خودش خری شده، با او خندیده‌ام و گریه‌کرده‌ام. حالا تا یک نفر دو کلمه باهاش حرف زده پاک خودش را زده به نفهمی.
اما باز خودم را کوچک می‌کنم و می‌گویم:
- بیا... ! بیا بشین روبه‌روی خودم. هوا تاریک شد.
نگاه به ساعتم می کنم و ادامه می دهم:
      -  ... الان درست هفتاد دقیقه‌س که داری قدم می‌زنی.
 بالاخره نگاهم می‌کند. حالا چشم‌هایش پر از اشک شده. باید یک‌بار دیگر دعوتش کنم، کمی کشدار‌تر می‌گویم:
      - بی... یا بشین!
می‌نشیند. هر دو کف دست‌هایمان را مثل همیشه می‌آوریم بالا و دقیقن می گذاریم روی هم. پلک به هم می‌زند. از چشم راستش انگار قطره‌ی اشک است که می‌چکد روی میز؛ اما انگار  لبخند ِ محوی هم روی لب‌هایش دارد. همین‌طور  صاف زل‌زده به چشم ‌هایم و می‌پرسد:
      - چرا من این قدر خنگم؟
کف دست‌هایم را به دست‌هایش فشار می‌دهم. اما او همان‌طور بی‌تفاوت نگاهم‌می‌کند. انگار  چیزی به‌جز سرمای شیشه‌ای که میان دست‌های ماست حس نمی‌کند.
پیشانی‌هایمان را می‌چسبانیم به هم.
رد ِ نفس هایمان آینه را بخار آلود کرده و در میان بخار و هُرم ِ آه‌هایمان، یک‌دیگر را نمی‌بینیم.

                                             
                                                  چهارم اسفند هشتاد و سه



نظر خوانندگان: 17 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است