سپهبد مردانشاه دو شبانهروز بود که در دادگاه بزرگ شهر، منتظر رأی محاکمهی خود بود. و در اين مدت نه چيزی خورده و نه خوابيده بود.
مردمی انبوه در نزديکی او گرد آمده بودند، که فرجام کار را ببينند. کسانی از روز پيش مانده بودند، اما بيشتر مردم از پگاهان آمده بودند، عدهای نيز تازه رسيدند. همگی خاموش او را تماشا ميکردند، تنها تکوتوکی با پرسوجو ميخواستند آگاه شوند. سخنپراکنانی نيز بودند که داستانها ساز کردند و پراکندند. افسران و سربازانی که سپهبد را میشناختند، از دستگيری او شگفتزده شدهبودند. خودش نيز: «مگر هميشه وفاداری و نيکخواهیام را نستوده؟ مگر بارها دستنوشتهی ستايشآميز نفرستاده؟ مگر بارها پاداش و نشان نداده؟ فرمانداری نيمروز، زمينهای پهناور بابل، نشان ويژهی سپهبدی. پس چرا بايد دادگاهی شوم؟ به کدامين گناه؟!»
از اندیشیدن باز ایستاد و ديدگان سرخوردهاش را بسوی مردم چرخاند، کسی از دوستانش را نديد. چرا کسی نيامده بود؟ آيا تاب ديدن محاکمهی او را نداشتند، يا که میترسيدند؟!
ناگهان بادی چرخان و وهمناک از پناه ديوارها و کوچهها وزيدن گرفت و گرد و غبار انبوهی با خود آورد. مردم بیاينکه ميدان را ترک کنند، در ميان پيادگان نيزه بهدست، به تماشا ايستاده بودند. آنگاه همهمهی گنگی شنيد، هرچه ميگذشت آواها بيشتر با هّرهّر باد در هم میآميخت. ناخودآگاه چشمش به « سکوی پادافره » افتاد، جايی که انبوهی چشمان از کاسه درآمده، سرهای کندهشده، دستهای قطعشده، پاهای جداشده، گوشهای بريدهشده، بينیهای مُثلهشده و زبانهای از حلقوم درآمده به خود ديده بود. در گذشته هرگاه از اينجا میگذشت، چهره اش را برمیگرداند، کاری که اکنون نميتوانست.
به دشواری ديدگانش را برگرداند و به دوردستها نگريست، و جز آسمان سياه و تيره نديد. گويی در انتهای خویش، آسمان و زمين به هم آمده بودند؛ با نمايی همرنگ مس. روبهرو، قصر مداين، از ميان غبار و تيرگی ديده میشد، با تاقهای استوار و کمانی و ديوارهای سنگی و نمايی هولناک، به تماشای ستمی ديگر.
ناگهان غريو سهمناکی از مردم به هوا خاست، و در پی آن موبدموبدان در جامهی داوری سوار بر پيل سپيد؛ چونان دهشت مرگ، پدیدار شد، و آن همهمهی سهمناک را خواباند. خاموشی مرگباری حاکم شد، و مردم چون کالبدهای بیجان، لب فرو بستند.
موبد، بسان بازيگری چيرهدست، خروش ترسآور خويش را بر سر او فرو ريخت:
« به فرمان خدايگان! شاه شاهان، خسروخسروان و سايهی مزدا اهورا در زمين ...
مردانشاه، به گناه انديشهی ناپاک و آلودن فرّ شاهی، پادافره میشود به بريدن دست راست، که ديگر انديشهی اهريمنی او سودای نابکاری نداشته باشد.»
دژخيمی بشکهای روغن جوش آورد. ديگری با شمشيری تبرمانند پيش آمد. مردم از شگفتی دم برنمیآوردند. مردانشاه میدانست سربازی که کژی در اندامش باشد، ديگر ارزشی ندارد. لنگی پايش را به ياد آورد، اما آن از جنگ بود، و گذشته از آن کژی پايش را ميتوانست پنهان کند، اما دست بريده را چه کند؟ سپاهيانی بودند که پس از برداشتن زخم، در انجمنها نيز ديده نمیشدند. از اين اندیشه دردی جانکاه روانش را درنورديد.
هرچند که دیگر چیزی برايش اهمیت نداشت، اما باز هم نخواستهبود از فرمان شاهنشاه سرپيچی کند. هنوز خود را سربازی گوش بهفرمان و وظيفه شناس میدانست. برخاست و خود به سوی سکوی سنگی رفت، و دست راستش را روی سکو گذاشت. چنان زار و نحيف، که نای ايستادن نداشت.
دژخيم با نيروی تمام تبر را بر مچ دست او فرود آورد. پنجه از مچ بريده شد و روی زمين افتاد. دردی نداشت، تنها سوزشی گنگ او را فرا گرفت، آنگاه همه چيز مهآلود و تيره شد. چشمانش را بست، و با چشمان بسته، نمايی از تيسفون و اسبانبر را ديد که به تندی گذشت. قصر مداين با تاقهای کمانی، بناها و تالارهای قصر ايوان و کاخ سپيد، باغ هندوان، خيابانها و کوچههای تو در توی گِلی تيسفون، و مردمی با چهرههایی ناپيدا. پنداشت سبک شده و به پرواز درآمده است. انگار از بالا پايتخت را میديد: تيره و دود گرفته، و پر از بوهای گيج کننده. گروهی را ديد با جامهی سپيد و بلند، که از هر سو به درون پايتخت يورش میآورند. از روی کنگره و باروی شهر، از کنار ديوار خانهها و از ميان کوچهپسکوچههای شهر گذشتند و نزدیک قصر رسيدند. به قصر يورش بردند و چپاول کردند و به آتش کشيدند. قالی بهارستان را تکهتکه ميان خود پخش میکردند. هر چه میديد يورش بود و آتش و خون، بناهای ويران، رمههای چاپيده، پنجرههای شکسته، سراهای سوخته، دارايیهای تاراجرفته، و فرشهای تکهتکه. سيهچردهگانی که بشکههای طلا و نقره، قالیهای زربفت، ظروف و جامهای گرانبها، کيسههای گندم و جو، گونیهای آرد و شکر، جوالهای ادويه و کافور، بستههای سدر و حنا، دبههای روغن و پیه را بردوش داشتند و از هر سو ميگريختند. آنسوتَر سربازانش را ديد پا در زنجير و ناتوان از نبرد، که گروهگروه به دجله پرت میشدند. پشت سر آنها کالبد سربازان، مردان، زنان و کودکان بر زمين افتادهبود. هرجا را که مینگریست ويرانی بود و مرگ. آنگاه آوای ددان و زوزهی گرگان و شغالان را شنيد. انديشيد کجا هستند سرداران؟ چرا سربازان و سپاهيان غل و زنجير شده اند؟ نگاهش را برگرداند، کمی دورتر کاروانی از بنديان را ديد که به سوی بازار بردهفروشان بردهمیشدند، آشنايانی را در ميان آنها شناخت. خواست به ياری آنها بشتابد، اما نيرويی نداشت، گويی پاهايش به زمين چسبيدهبودند.، به هیچ کاری قادر نبود. اندوهی گنگ بر جانش چيره شد، به دشواری ناليد: «مزدا اهورا... به دادم برس!»
يکباره به خود آمد، و دريافت کابوس ديده است. رنگ رخسارش به زردی گراييده بود، نمیخواست مردم زبونی و رخ زردش را ببينند. دست بريده را بر چهره ماليد، چهره اش ارغوانی شد و هرچيز را سرخفام ديد. به دشواری برخاست و دست بريدهی خونچکان را برداشت و رو به آسمان کرد، و ناليد: « ای مزدا اهورا ... اين پاداش سربازی است که در راه شاهنشاه و سرزمينش هيچ کوتاهی نکرده است.»
مردم با آوای او به جنبوجوش افتادند. گامی ديگر پيش گذاشت و در حالی که دست بريده را هنوز رو به آسمان گرفتهبود فرياد کشید:
«شاهنشاها...! با اين دست چه جانفشانیها کردم! چه نبردها، چه دلاوریها، چه پيکانها افکندم، چه لگامها گرفتم، چه نامهها نوشتم، چه بازیها کردم. تنها برای اين که شما را شاد کنم. اما افسوس، اين شد پاداشم!»
آنگاه دست بريده را پيش پای موبد موبدان پرتاب کرد و ناليد: «اين را به شاهنشاه بدهيد... واپسين چيزی که میتوانم نثار خدايگان کنم.»
سخنان مردانشاه مانند موجی همه را در نورديد و جانی تازه به مردم بخشيد. نخست زمزمهی گنگی به گوش رسيد، آنگاه زمزمهها افزون شد و هياهويی کرکننده برخاست. مردم همآوا شدند و فرياد زدند: «زنده باد مردانشاه ... جاويد باد مردانشاه!»
گزمهها و دژخيمان هراسان به تکاپو افتادند و مردم را پراکندند. موبدموبدان ناپديد شدهبود. سالار زمزمهگران به مردانشاه نزديک شد و در گوشش نجوا کرد: «به فرمان شاهنشاه اگر خواستهای داری بگو تا به خدايگان برسانم.»
سخنش در هياهوی مردم گم شد، اما مردانشاه شنيد، و بیکه نگاهش کند، ناليد: «آری... نخست بايستی شاهنشاه سوگند ياد کند خواستهام را برآوَرَََد. ميخواهم فرمان دهد گردنم را بزنند تا ننگ کژاندامی برايم نماند.»
آنگاه آرام بسوی سکو رفت و گردنش را بر آن گذاشت، به انتظار فرمان خدايگان.
____________________________________________________
* پاداَفرَه: مجازات