(( شعرها از كتاب The spice- Box of Earth ))
1
مرداني هستند
مرداني هستند
خواستار كوههايي
كه حمل كنند نامهاشان را در طول زمان.
سنگنبشتهها آنقدر كافي نيستند
يا سرسبز،
و فرزندان به دوردستها ميروند
براي از دست دادن دست پدرهایشان
كه همواره مشت در نظر خواهد آمد.
من دوستي داشتم:
زيست و مرد در سكوتي محض
و با متانت.
مانده نه كتابي، نه فرزندي، يا معشوقهاي براي
مويه كردن.
نه سوگسرودي در كار
تنها نشاني از اين كوه
كه بر آن قدم ميگذارم،
گذرا، تاريك و به ملايمت سپيد
در احاطهي مهاي بيرنگ
چنين مينامم اين كوه را بعد از او.
2
سرود صبح
خواب ديد دكترها سر رسيدند
و پاهايش را از زانو قطع كردند.
روياي روزي كه شبش كنار من خفته بود.
من در این رویا
یا فریاد درد سهمی نداشتم،
با این حال با من در میان گذاشت
رویای روزی را که شبش کنار من خفته بود.
3
هديه
به من میگویی سکوت
به صلح نزديكتر است تا شعر
اما اگر به عنوان هديه
برايت سكوت بیاورم
( من سكوت را ميشناسم )
خواهي گفت
(( اين سكوت نيست
شعري ديگر است))
و به من برش ميگرداني.
4
هايكوي تابستان
سكوت
و سكوتي عميق تر
هنگام که درنگ میکنند
جیرجیرکها
5
دو قالب صابون دارم
دو قالب صابون دارم،
با رايحهی بادام،
يكي براي تو و يكي براي من.
حمامي رسم كن،
همديگر را خواهيم شست.
پولی ندارم،
داروفروش را كشتم.
ظرفي روغن اينجاست،
درست مثل آنچه در كتاب مقدس.
به روشنايي تنات خواهم رسيد
در ميان بازوانام.
پولي ندارم،
عطر فروش را كشتم،
از پنجره نگاه كن
مغازهها را و مردم را.
بگو چه آرزو داري،
فورن خواهي داشت.
من پاك بيپولام
پاك بيپول.
6
به خود ميگويم چند نفر در اين شهر
به خود ميگويم چند نفر در اين شهر
در اتاقهاي مبله زندگي ميكنند.
ديروقت در شب وقتي به ساختمانها مينگرم
قسم ميخورم در هر پنجرهاي چهرهاي ميبينم
كه برگشته به سمت من،
و وقتي نگاه برميگيرم
به خود ميگويم چند نفر بر ميگردند به سمت ميزهايشان
و همين را مينويسند.
7
تنهايي ارباب و آغوش غلام
تنهايي ارباب و آغوش غلام.
به بانكدار يا دكتر نخواهمگفت.
نگاه كن، آنها افول آفتاب را نظاره ميكنند.
در پس كوهي بيصاحب.
از عهد و پيمان و ققنوس هيچ نميدانند.
امشب آفتابي افول ميكند.
به زيبايي در پس يك كوه،
و دو مرد من
به دفعات اين منظر را به خواب خواهند ديد
مابين دفعات
آنان يكديگر را مجازات ميكنند.
8
سرود
نزديك بود به بستر بروم
بدون يادآوري چهار بنفشهی سفيدي
كه در گل يقهي ژاكت سبزت گذاشتم.
و بعد چهقدر بوسيدم تو را
و بوسيدي مرا
با شرمي چنان
كه گويي هرگز عاشقات نبودم.
( بازگشت به صفحهی لئونارد کوهن )