من ديوانهي توام
و اين را حتا ديوانهها ميترسند بفهمند
و ترس تنها چيزي است كه من از آن ميترسم (( از شاعري گمنام ))
1
بيشك شعر ترس يك ژانر نوشتاري تلقي نميشود. ترس در كالبد شعر است. در ترمينولوژي ترس شايد اولين برخورد اين باشد: ترس از دست دادن. شروعي تلخ و البته رمانتيك. ترس از مرگ و ترس ازدستدادن عشق را ميتوان از كلاسيكترين انواع ترس ناميد. ترس فراموشي را نيز.
شعر، به گونهاي ترس از پايان است. ثبت لحظهاي كه تكرار شود در زمان. به اين اعتبار شاعر ترسوترين موجود عالم است. چرا كه جسارت ثبت را به خود ميدهد! در ذات اين ثبت پوچي هم نهفته است. بكت در (( در انتظار گودو )) از زبان يكي از شخصيتهايش ميگويد: (( بيا هيچ كاري نكنيم. اينطوري كمخطرتر است. )) از ميان رفتن مرز بين حركت و انفعال.
نهاد شعر اعتراف به سكوت است. ترس از سكوت، ترس از الكني، و در عين حال اعتراف به سكوت و الكني. اعتراف به ترس نشانهي ترسو بودن نيست. پنهان داشتن آن ترس ميآفريند. شعر، ترس را به ما نشان نميدهد. پنهانداشتن ترس را نشان ميدهد.
2
ضربههاي كوچك هميشه بزرگترين ضربهها هستند. آيا ميتوان گفت كه عشق ضربهاي كوچك است؟ براي شروع آنقدر دير است كه تكرار گزارهي (( شروع ميكنم )) بيش از هر چيزي بوي پايان ميدهد. ميگويي تمام شد و خودت ميداني كه پايان يعني فاصله. ميداني كه اهل فريبي. چرا كه پايان در خودش معنايي ندارد، چرا كه شروع هيچ چيز نيست.
رخوت ننوشتن با در دست نگرفتن قلم آغاز ميشود. اگر اهل نوشتن هم باشي، بعد از مدتي ننوشتن، براي شروع مثل يك كودك ميشوي. دست خيلي زود قلم را فراموش ميكند. تا حدي كه در دست گرفتن قلم براي يادداشت ليست خريد يا گذاشتن پيغام براي كسي كه خانه نيست، عملي است در جهت محو نوشتن؛ از ياد بردن آنچه بايد نوشت.
(( من خانهاي داشتم كه از من گرفتند. همسري داشتم كه از من گرفتند. هنوز زود بود كه كودكاني داشته باشم. و هنوز زود بود كه آنها را از من بگيرند. ))
متن با حس از دست دادن ساخته ميشود. مرض از دست دادن كه هميشه بر به دست آوردن غلبه كردهاست. بر خلاف آنچه تصور ميشود، حس از دست دادن هميشه مترادف دوري نيست. دوري عنصر اصلي در غم غربت نيست. ما غم غربت را در نزديكترين فاصلهي ممكن حس ميكنيم. وقتي به هم نزديكايم.
آيا ميتوان گفت كه مثلن غم غربت حاصل نزديكی به توست؟ چرا كه نزديكي به تو يعني دوري از خيلي كسان و خيلي چيزها؟ غربت تو، عشق توست. ولي حتا نميتوان ادعا كرد كه اين انتخاب من است. نميتوان با اين تفكر هستيگرايانه بار خيلي از گناهان را بر دوش کشيد و يا به عكس، خود را از خيلي گناهان مبرا دانست. زمان همچنان عامل فراموشي است. من نميدانم (يا به ياد نميآورم ) كه چهطور اين مسير مرا انتخاب كرد.
ميتوان گفت كه آنقدر دوستاش دارم كه نميخواهم به او برسم؟ اين يك بيماري است. سپردن كسي كه دوستاش داريد به يك نفر ديگر. تصور تن او در كنار تني ديگر كه از فرط دوستداشتن ميدانيد هرگز او را آنطوري كه شما، دوست ندارد. بيماری ديگر فراموشنكردن اوست بعد از واقعه. هرگز نميتوان پاسخي داد. حتا اگر تا آخر عمر به يك تن، تنها به تن عاشق بمانيد. تا آخر عمر زمان درازي نيست كه به پايان برسد. تا وقتي نفس ميكشيد پايان در شروع است. اما بعد از مرگ ديگر پاياني نيست كه شروع شود. وجود ندارد پايان. از اين رو از آن ميگوييم.
من براي خانهام نمينويسم. آن قدر نزديكام كه غربت را در جايي دور حس ميكنم. جايي دور.
3
شعر(( لئونارد كوهن ))، مستحق تاويلي از اين دست است: اضطراب آرامش. شعري كه در ترس آرام ميگيرد.
بايد ترك كني هر آن چه را كه
خارج از كنترل توست
شروعاش با خانوادهات است
اما خيلي زود شامل روحات هم ميشود
شايد شعر كوهن, شعري چنان شگفت نباشد. بهانههاي ارجحتري هم ميتوانست زايندهي اين نوشتار باشد. كوهن يكي از امكانهاي موجود است. امكاني مغتنم براي زندهنگاهداشتن شوق ترس.
***
اين مقاله در شماره 51 ماهنامه گلستانه به چاپ رسيده است.
( بازگشت به صفحهی لئونارد کوهن )