www.javanbakht.net
برگشت و ظرافت صورتش را به خاطرم آورد و خندهي مستانهای که همیشه به یاد دارم.
- جادهها را بدون تو رفتم اما نتوانستم. گفتم اگر برگردم شاید بهتر باشد.
- نمیخواهی بیشتر بمانی؟
- شاید. راستی وقتی دیدمشان هنوز میگفتند دو نفر هستند اما من بهشان گفتم همهي آدمها در من جمعاند. پی کار خودتان بروید.
دستی به کلاهش کشید. تارهای سفید موهایش از کنار شقیقه خودنمایی میکرد. اما هنوز شور و نشاط جوانی در نگاهش بود.
- کلاهم را باید عوض کنم. دیگر کهنه شده.
- بده ببینم.
بعضی قسمتهای کلاه حصیریاش از هم باز شده بود. معلوم بود که سالها از آن استفاده کرده.
- در یکی از جادهها تابلویی گذاشته بودند که وقتی از کنارش گذشتم مرا به یاد تو آورد. این شد که برگشتم.
- یعنی اگر آن تابلو را نمیدیدی برنمیگشتی؟
وارد سالن شد و دستی بر پیانو کشید.
- همیشه برای بازگشت علتی لازم است و تو این علت را باید در قلب من جستوجو کنی. خوشحالم که برگشتهام.
نگاهی به گلدانهای بالکن انداخت.
- وقتی بهشان گفتم که همهي آدمها در من جمعاند، یکی از آن دو دستی به شانهی دیگری زد و گفت:
- انگار به سرش زده فکر میکند من و تو هم در او جمع هستیم و خودمان خبر نداریم!
- چه جوابی به او دادی؟
- به او گفتم که من همیشه در تابلوهایم آدمها را جمع میکنم. تازه فهمید که نقاشم. علاقهمند شده بود تابلوهایم را ببیند. اما من از آنها جدا شدم. فقط بهشان گفتم که هردویشان درتابلوی بعدی من خواهندبود.
- چرا گفتی؟ قرار نبود کسی راز من و تو را بداند.
- بگذار این دو نفر بدانند. دنیا که به آخر نمیرسد.
- حسادت و ترس که نمیشود همیشه با تو باشند؛ باید فکر تازهای بکنی. بازگشت تو یعنی یک معنای تازه در زندگی من.
زنگ در به صدا درآمد.
- او را هم که دعوت کردی.
- ایندفعه مثل دفعهی قبل نیست. به من قول داده که بهتر از گذشته باشد.
به طرف در رفتم. اضطراب هم به جمع ما اضافه شده بود. قرار بود تابلوی جدیدش را نشانم دهد.
- چه خوب شد که آمدم. او هم که اینجاست.
- اتفاقن صحبت دوستان تو بود. در راه به آنها برخورد کرده بود. از تابلوهای جدیدش به آنها گفت اما آنها حرفش را باور نکردند.
- ببین چه هدیهای برایت آوردم.
در دستش یک تابلو بود. با دستش کاغذهایی را که روی آن کشیده شده بود، کنار زد. تصویر عدهای بود که در یک باغ میز و صندلی چیده بودند و دو نفر که یکی کلاهی حصیری به سر داشت. ظرفهای غذا را برای جمع میآوردند. یک نفر دیگر هم بود؛ تابلو به دست، و منتظر آنها.
- تو این تابلو هم از تابلو دادن دست نمیکشی!
- چهکار کنم؟ خودت که میدانی من با اینها نفس میکشم.
- دفعهی بعد کلاه تازهام را به سر خواهم گذاشت. آنوقت میتوانی مرا با یک کلاه جدید نقاشی کنی.
- یعنی تو واقعن برگشتهای یا میخواهی باز هم بعد از چند روز تنهایش بگذاری؟
- اگر خودش بخواهد ایندفعه برای همیشه خواهم ماند.
- البته که میخواهم، به شرطی که جادهها را برایم نقاشی کنی.
بوی غذا در سالن پیچیده بود.
- انگار خوب موقعی رسیدم. غذا هم که آماده است.
حس گرسنگی به خودم آورد. تصمیم گرفتم از دفعهی بعد حسادت و ترس را از رنگ تابلوهایم دور کنم. کلاهم را هنوز دارم. موهایم کمی سفید شده اما نه به سفیدی برفی که روی کوههای آخرین تابلویم کشیده بودم. کوههایی که آخرین سفرم با آنها را به یادگار در دل خود داشت.