داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور



دانلود مجموعه یادداشت
"در آشوب رمزها"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد







زن شانزده ‌ساله‌ی من

 

 

         از کنار من ردشد. باد ِ مانتوی مشکی‌اش تکانم‌داد. اما نگاهم‌نکرد. عروسک بزرگی دستش بود. خوب ندیدم عروسک را. وارون گرفته‌بودش و با هر قدم که به طرف مغازه‌ی بابا می‌رفت به جلو و عقب تکانش می‌داد. از مغازه رد شده‌بود که یکهو برگشت. سرک کشید تو مغازه. پیشانی کوچکی داشت که چند تار موی در رفته از زیر روسری افتاده‌بود رویش. ابروهایش را نازک نازک کرده‌بود. اخم داشت. من که فکرکردم اخم‌کرده. قدش به زیر اهرم سایبان مغازه نمی‌رسید.بیش تر از سی سال داشت.

برگشت. سرک‌کشید تو مغازه. عروسک را که همان‌طور وارون گرفته‌بود، به دست دیگرش داد و تنها پله‌ی مغازه را بالا رفت.

        بابا نشسته‌بود پشت پیشخان و  سرش را به دست راستش تکیه داده‌بود. داشت به من فکر می‌کرد. بغض کرده‌بود. داشت فکر می‌کرد کاش یکی پیدا شود و اشکش را درآورد و سبکش‌کند.

زن وارد مغازه شده‌بود. انگار دنبال چیزی می‌گشت. هول کرده‌بود.

گفت: سلام آقا!

        بابا سر بلندکرد و دستش را برداشت. جای دستش مانده‌بود روی شقیقه‌ی راستش. موهای سفیدش آشفته‌بود. زن را با غریبی نگاه‌کرد. خواست جواب سلامش را بدهد که خلط گلویش نگذاشت. دو بار در گلویش توپید و صافش‌کرد. بغضش آماده‌ی ترکیدن بود.

گفت: سلام خانم... بفرمایید...

       زن متوجه چیزی تو صدای بابا نشد. شاید هم شد و اهمیتی نداد.

-          آقا ببخشید... من .. من دنبال دخترم می‌گردم... نیم ساعت پیش گمش‌کردم...

       بابا نیم‌خیز شد:

-          بله؟... دخترتون؟

-          بله بله... سر همین خیابون پایینی یهو غیبش‌زد. این هم عروسکشه!

      و عروسک را به طرف بابا گرفت. انگار می‌خواست حرفش را ثابت‌کند.

      بابا بلند شده‌بود و زن را با حیرت نگاه می‌کرد.

-          دخترتون... چند سالشه خانم؟

-          شونزده سالش تازه تموم شده!

      و بعد که نگاه خیره‌ی بابا را به عروسک دید، سرخ شد:

-          خوب... دخترم عروسکش رو خیلی دوست‌داره... بدون این جایی نمی‌ره.

      بابا از پشت پیشخان بیرون آمد و در یک قدمی زن ایستاد. هنوز هم گلویش می‌لرزید.

-          شونزده سال... عجب...

-          بله... شما.. شما مگه اونو دیدین؟

     و کمی عقب رفت. با قدم های خودش، دو قدم از بابا دور بود.

-          نه... نه... ندیدم دخترم... ندیدم. ولی ...

-          ولی چی...

-          خوب... آخه ... آخه پسر من هم شونزده سالش بود!

      زن یکه خورد: پسر شما؟!

      بابا لبخندزد. داشت آماده‌ی گریه کردن‌می‌شد.

-          آره دخترم... شونزده سال ... دیروز هفتمش بود... مغازه یک هفته بسته بود...

      زن دست‌پاچه‌شد:

-          خوب... خدا بیامرزدش... من.. من خیلی متاسفم...

-          ممنون دخترم... اعلامیه‌ی فوتش هنوز سر کوچه است. ندیدیش؟ عکسش هم اون‌جاست!

      زن، مانده‌بود چه بگوید. من را ندیده‌بود. می دانستم ندیده.

-          نه... متاسفانه ندیدم...

     بابا برگشته‌بود پشت پیشخان. می‌خواست بنشیند و از من بگوید و بعد هم، سیر گریه‌کند، اما یکهو یاد مشکل زن افتاده‌بود.

-          گفتی دخترتو گم‌کردی؟

-          آره آره... به خدا گمش‌کردم.ببینید اینم عروسکشه!

-          خوب ... جایی دنبالش گشتی؟ می‌گی نیم ساعته گمش کردی آخه.

-          آره گشتم. همه‌ی این دور و ورا رو گشتم. کسی ندیده اونو... من.. من دیگه نمی‌دونم چکار کنم!

     بابا در یخچال ویترینی را بازکرد و آب میوه‌ای پاکتی درآورد و نی را داخلش گذاشت.

-          بیا دخترم. فعلن کامتو تازه‌کن. بشین رو همون سندلیه. خودم باهات میام. پیداش می‌کنیم. جای دوری نرفته. این جا محله‌ی سالمیه.

     زن چیزی نگفت. پاکت را گرفت و نشست روی سندلی جلوی یخچال. عروسکش را روی زانویش خوابانده‌بود.

-          آره دخترم ... پسر منم شونزده سالش بود... خوب ... بیماری بدی داشت.. نمی‌تونم بگم... نتونست ...  نخواست پیش ما بمونه.... رفت...

       داشت به گریه می‌افتاد. اما من نمی‌خواستم گریه‌کند. نمی‌خواستم از من بگوید. دوست‌داشتم زن حرف‌بزند. صدایش برایم آشنا بود. نمی‌دانم کجا شنیده‌بودم. تکان‌های گونه‌هایش را هم پیش‌تر دیده‌بودم: من پیش‌تر دوستش داشته‌ام . مطمئنم که پیش‌تر دوستش داشته‌ام.

       زن لب‌هایش را از روی نی برداشته‌بود و خیره شده‌بود به سرامیک‌های کف مغازه. به چی فکرمی‌کرد. به دخترش؟ دختر... دختر شانزده ساله‌ای که نیم ساعت پیش گم‌شده ... من که شانزده سالم نبود. بابا به غریبه‌ها این‌طور می‌گفت تا توجه‌شان را جلب‌کند و غمش را گوش‌کنند. بابا دروغ می‌گفت. من بیست و یک سالم بود و او عکس چند سال پیشم را زده‌بود روی آگهی ترحیم‌.

       زن بلند شده‌بود. بابا حواسش نبود. باز هم داشت به من فکر می‌کرد. از این قول‌ها زیاد می‌داد و عمل نمی‌کرد.

-          ممنونم پدر جان ... من دیگه باید برم... یه نگاهی هم به خیابون بالایی میندازم...

بابا بلند شد:

-          من هم میام باهات دخترم ...

-          نه... نه ممنون. مزاحم شما هم شدم. بایستی منو ببخشید. شما ... شما خودتون داغدارید ... من .... رفتم...

       و رفت به طرف در. بابا شاید می‌خواست همراهش برود. شاید هم فکر‌کرد گم‌شدن خیلی بهتر از مردن است. چیزی نگفت. باز هم به من فکر‌کرد. و نشست روی سندلی‌اش. دوست‌داشت کس دیگری بیاید. کسی که خودش مشکلی نداشت و می‌توانست با خیال راحت اشک‌های بابا را بشمارد.

       زن اما از مغازه بیرون آمده‌بود. ایستاده‌بود جلوی مغازه. گفته‌بود می‌خواهد خیابان بالایی را بگردد. پس باید راه قبلی‌اش را می‌گرفت و می‌رفت و من دیگر نمی‌دیدمش. همین کار را هم کرد و دو یا سه قدم به آن سمت رفت و عروسکش را هم همان طور تکان‌داد که نشانه‌ی رفتنش بود. اما یکهو ایستاد. سرش پایین بود و پشتش به من. به ما: من و مغازه و این سر کوچه‌مان.بعد برگشت. این بار خوب دیدمش. داشت سر کوچه را نگاه می‌کرد، من را. دلم لرزید. و آمد. آمد طرف ما. عروسک را چسبانده‌بود به سینه‌اش و سر عروسک از وسط سینه‌اش آویزان بود. هر چه جلوتر می‌‌آمد قدم‌هایش را تندتر می‌کرد. دوباره از جلوی مغازه رد شده‌بود و بابا ندیده‌بودش. می‌دانستم یک‌راست به طرف من می‌آید. داشت به من فکر می‌کرد. زل‌ زده بود به من. رژ لبش به گیلاس می‌زد. روسری‌اش رفته‌بود بالاتر و موهای بیشتری ریخته‌بود رو پیشانی کوچکش. در کمرش حرکت پنهانی بود که یکهو دیدم. و یکهو عاشقش شدم. تاب می‌خورد. فکر‌کردم دارد می‌رقصد. دوست داشتم با سوت آهنگی می‌زدم برایش. آمد. آمد. آمد. و رسید. رسید کنارم. قدش تا شانه‌ام می‌رسید. از بالا بوئیدمش. بوی چی می‌داد؟ بوی آب؟ آبی که قبل از مرگ مغزی‌ام قطره‌قطره رو لب‌هايم چکانده‌بودند و من با زبان خسته‌ام به کام کشيده‌بودم. آخرین آب زندگی‌ام. بوی نور؟ نوری که از شیشه‌ی باریک اتاق آی‌سی‌یو زده‌بود تو و من آخرین رنگین‌کمان عمرم را در تجزیه‌ی رنگهای آن تو سِرُم ِ بالای تختم دیده‌بودم. سرش را آورده‌بود بالا و نگاهم می‌کرد. رو لب‌هایش لبخند بود و چانه‌اش برق می‌زد. دستی به کاغذ آگهی‌ام کشید. دستش را با احتیاط به من نزدیک می‌کرد. نوک چهار انگشتش را گذاشت پایین عکسم و بعد آرام آن‌ها را بالا آورد. چشم‌هایم را ناز کرد. گوش‌هایم را. گونه‌هایم را فشار‌داد.یک بار تند از روی لب‌هایم گذشت. انگار ترسید. خودم را کشیده‌بودم جلو و چیزی نمانده‌بود کاغذ آگهی را پاره‌کنم. دلم داشت از دیوار همسایه بیرون می‌زد. و وقتی که برای بار دوم انگشت‌هایش را به لب‌هایم کشید دیگر نتوانستم تحمل‌کنم و نوک انگشت وسطی‌اش را بوسیدم. طعم گیلاس می‌داد. گیلاس‌های باغچه‌مان که در آخرین لحظه‌های هوشیاری‌ام به فکرشان بودم. انگشت‌هایش را همان‌جا نگه‌داشت. زل زده بود به چشم‌هایم. و من انگشت‌هایش را مکیدم. تکان‌خورد. و کف دستش را لغزاند رو لب‌هایم. کف دستش را  لیسیدم. عرق کف دستش از لب‌هایم سر‌ریز کرد روی کاغذ. بلند شده‌بود رو پنجه‌هایی که نمی‌دیدم. نفس‌نفس می‌زد. زبباتر شده‌بود. چانه‌ی کوچکش می‌لرزید. بغض کرده‌بود انگار. روسری از سرش افتاده‌بود و  خش‌خش تماس موهایش با کاغذ آگهی داشت کَرَم می‌کرد. بالا آمده‌بود. قدش اندازه‌ی من شده‌بود. و لب‌هایش را گذاشته‌بود رو لب‌هایم. دست‌هایم افتاده‌بودند روی شانه‌هایش. که جلوتر آوردمشان و انداختمشان دور گردنش که خیس عرق بود. گریه می‌کرد و من هم گریه‌ام گرفت. گریه می کردیم. و بلندش کردم. بازو‌هایش را برده‌بود بالا و دست‌هایم دور کمرش بود. کشیدمش به خودم. که آمد. به نرمی بالشی بود که تو آی‌سی‌یو زیر سرم بود و گوش‌هایم را کیپ‌ ِ کیپ می‌کرد. بلندترش کردم. سبک بود. و بازو‌هایش را پیچانده‌بود دور گردنم و داشت موهایم را می‌مالید. تو هوا بود و عروسکش افتاده‌بود پایین، کنار روسری‌اش. از چارچوب عکسم ردشد و آمد تو. به هم پیچیده‌بودیم و داشتیم هم‌دیگر را می‌نوشیدیم.

گفتم: این جا که تاریک نیست؟

خندید. صدای خنده‌اش انگار صدای شکستن سر آمپولی بود که برای آخرین بار شنیده‌بودم و فهمیده‌بودم که هنوز زنده‌ام.

گفت: چرا. تاریکه. خیلی تاریکه. ولی خوبه.

گفتم: می‌تونی ببینی منو ؟

گفت: تو چی؟ می تونی؟

گفتم: نه...

گفت: خوب. منم نه!

و هر دو خندیدیم.

گفت: خوب ... پس چشمامونو هم بذاریم. انگار بازیه... باشه؟

گفتم: باشه!

و چشم‌هایم را بستم.

سرم را گرفت میان دست‌های کوچکش و چسباند به سینه‌اش.

لب‌هایم با پوست لخت سینه‌اش یکی شد. سینه‌اش نورَس بود. به نورَسی ِ خودش.

خودش، که یک دختر شانزده‌ساله بود.

 

                                     ×××

خالد رسول‌پور 

 

 

نويسنده: sadegh

يكشنبه، 3 آبان 1383، ساعت 15:23

خيلی جالب بود من اصلا انتضار نداشتم با همچين داستانی روبرو بشم قسمتی که نزديکشدن زن رو تعريف ميکنه برای من جالب بود چون راوی هونجا خيلی جالب انتخاب شده بود ولی اگه ميشه توضيح بدهکه چرا اين پسر با مادر دختره هم هغوشی داشت من که دليلی نديدم ممنون ميشم

E-mailsadeghe_hemayat@yahoo.com

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: دايره بزرگ

پنجشنبه، 30 مهر 1383، ساعت 23:0

این فضای جالبی داشت...

E-mail:  وارد نشده است

URLwww.big-o.persianblog.com

 

نويسنده: nimfadora

شنبه، 25 مهر 1383، ساعت 6:48

من نقد بلد نيستم. اما می تونم بگم که: وااااااااای چقده قشنگ بود. مرسی

E-mail:  وارد نشده است

URLnimfadora.persianblog.com

 

نويسنده: آدم معمولي

دوشنبه، 20 مهر 1383، ساعت 15:53

اما در مورد اين داستان. نكته اول اسم داستان است كه خيلي خوب انتخاب شده بود. هنگام خوانش داستان، اسم داستان هم برايم جزيي از تنه ي داستان شده بود / انتخاب راوي حيرت انگيز بود / چيزي كه بيشتر توجه ام را جلب كرد شخصيت بابا بود. عالي كار شده بود اما در مورد شخصيت زن اينطور نبود. شايد بخاطر ديالوگ هايش بود. / تغيير محيط مي توانست بهتر كار شود / لحظات هم آغوشي ياد آور لحظاتي ست كه با راوي با مرگ روبرو شده، گويي هم آغوشي نوعي مردن است، كه زن نيز بعد از هم آغوشي وارد آگهي ترحيم مي شود! / تغيير لحن ديالوگ آخر خوب اما كمي تصنعي بود. / يا حق.

E-mailadame_mamouli@yahoo.com

URLadame-mamouli.persianblog.com

 

نويسنده: آدم معمولي

دوشنبه، 20 مهر 1383، ساعت 15:52

سلام دوست عزيز. داستان ات را چند باري خواندم. ذهن بسيار قوي اي داريد / بهترين نقد، نقدي است كه از خود داستان و مقتضيات داستان از لحاظ مصلحت هايش و ساختارش به خود داستان شود. بنا بر اين براي نظر دادن به داستان هاتون احتياج به اون كتاب داشتم / از نظرم ساختار داستان هاي خالد رسول پور بين مدرن و پسامدرن در رفت و آمدند (البته بحث و بررسي در مورد اين مسايل كار من مبتدي نيست و تنها برداشت هاي شخصي ام را دارم مي نويسم كه اميدوارم نزديك به آنچه كه هست باشد). انبوهي از كنايه ها، ناپيوستگي اي كه در اين داستان مشاهده كردم، مسئله ي فراسوي زمان و مكان كه در هر سه داستان نشاني، زن شانزده ساله من و انگشت ها (كه در "انگشت ها" اين مسئله خيلي بارزتر است) و مسئله ضد تاويل و بدخوانشي، مي توانند از ويژگي هاي ساختار داستان پسامدرن باشند. البته من اين ها را مزيت و قوت داستان نمي دانم. مهم در اين است كه در اين ساختار و قالب چقدر بشود موفق بود و بر خواننده تاثير گذاشت. مسئله ي ديگر اين كه آيا خواننده و محيط پيرامون ما كه هنوز در فضايي بين سنت و مدرنيته قرار گرفته، توانايي درك و پذيرش اينگونه آثار را دارد يا نه! /

E-mailadame_mamouli@yahoo.com

URLadame-mamouli.persianblog.com

 

نويسنده: n.majnoon

شنبه، 11 مهر 1383، ساعت 15:25

چرا بيشتر داستان نويس های ما اخيرا اين قدر از سکس در داستان هاشون استفاده می کنند/ خسته کننده ست اين تکرار مکررات / واقعيت تکه های عمده تری هم دارد./

E-mail:  وارد نشده است

URLayeshgh.persianblog.com

 

نويسنده: sora

جمعه، 10 مهر 1383، ساعت 21:45

چيزی به نام تکرار و ... وجود ندارد هر چيز در زمان متولد شدنش ديگر چيزی نازه است و اگره م برای برخی يا در تفکراتمان به تکرار می رسيم نهايتا مشکل از تکراری بودن خود ما است. صرفا همه چيز در حال شدن است/ راوی داستان اگر بهتر در قسمتهای اول داستان را وايت می کرد و يا پيچش به خود می گرفت داستان نفس گير تر می شد / به هر حال من دوستش داشتم ( و اين جمله کاملا شخصی است) خسته نباشيد و پايدار بمانيد

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: sora

جمعه، 10 مهر 1383، ساعت 21:42

درود دوست عزيز داستان را خواندم و باز خواهم خواند در واقع خوانشش برايم لذت بخش بود قسمت همآغوشی با عکس بسيار خوب از آب در امده است اما برخی جاها مشکل دارد به نظر می رسد داخل شدن زن را بايد بهتر پردازش کنيد با گفتن تاريکه ... فضا و پردازش جالب نيست او نوع دیالوگها قدرت روایت راوی را ندارد و صدمه زن است اما با اينکه بايد داستان آنجا تمام می شد موافق نيستم چون اين حق من نيست که اين را بگويم حذف اضافات وجود ندارد همه قسمتی از يک متن هستند که يا درست جايگيری شده اند يا کمتر درست هستند و احتياج به اين نيست که حذف يا زياد گردد بلکه تصميم با نويسنده است تنها می توان گفت قوت دارد يا ندارد! / و اين را نقد کردن يا جتی نظر دادن هم نمی بينم/ لحن داستان را می پسندم و فکر می کنم سن پسر گفتن پدر سن دختر سن بازگشت زن و .. زيبا بود / سوژه هم به زاويه ديد بر می گردد و اصلا تکرار را قبول ندارم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: masoomeh

پنجشنبه، 9 مهر 1383، ساعت 0:30

سلام. شما خيلی زيبا می نويسيد...... موفق باشيد.

E-mail:  وارد نشده است

URLwww.sadyou.persianblog.com

 

نويسنده: شکر تلخ

چهارشنبه، 8 مهر 1383، ساعت 2:23

سلام دير اومدم ببخشيد. ولی اومدم. تا آخر خوندم. ۱۰ دقيقه پيش . ولی تمی دونم چی بگم!!!نمی تونم نظر بدم

E-mailshekaretalkh_82@yahoo.com

URLshekaretalkh.persianblog.com

 

نويسنده: tara

سه شنبه، 7 مهر 1383، ساعت 11:24

salam dastaneton kheili ghashang bood vaghean tahte tasir gharar gereftam.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: امیر مهاجر

دوشنبه، 6 مهر 1383، ساعت 14:0

فکر میکنم داستانتان، با همه ی زیبایی هایش، نیاز به چند بازنویسی دیگر دارد. می گویم چند بازنویسی، چرا که دوست دارم داستان های مانده گارتری بنویسید دوست من. موفق باشید.

E-mail:  وارد نشده است

URLaamohajer.persianblog.com

 

نويسنده: eRfaN GhaDerI

يكشنبه، 5 مهر 1383، ساعت 22:58

داستانهايت آنقدر زيباست که مجبورم تا آخر بخونمش...زود به زود آپ کن..خيلی با وبلاگت حال می کنم.... اگه بنده حقيرو قابل دونستی يه سر هم به ما بزن..آپ کردم...هر چند که به پای شما نميرسم ولی اميدوارم با انتقاد های شما جای پيشرفت داشته باشم.... اين يک داستان واقعی است.... اتفاقی که ديروز برام رخ داد

E-mailerfan_canc3r@YAHOO.com

URL31000.persianblog.com

 

نويسنده: کاوه

يكشنبه، 5 مهر 1383، ساعت 17:37

بابا دمت گرم! داستانت معرکه بود!

E-mailk_nabizadeh@yahoo.com

URLwish-i-could.persianblog.com

 

نويسنده: reza

شنبه، 4 مهر 1383، ساعت 12:12

سلام خالد جان داستانت را خواندم بهترین چیزی بود که در دو هفته ی اخیر خوانده بودم سوژه ی داستان زیبا بود و زیبا تر از ان ابهامی که در شناخت موقعیت راوی ایجاد کرده بودی از نکات برجسته ی دیگر توصیفاتی بود که از زن داشتی در تصویر سازی بی رقیبی! ولی/ ولی به نظر من داستانت ۲ ایراد داشت یکی اینکه ۴ خط اخر داستان واقعا اضافی بود بعنی داستان باید بعد از چشم هایم را بستم تمام می شد و ایراد دوم هم در دل اولی است یعنی خط اخر که خودش یک دختر شانزده ساله بود و اسم داستام را هم می شد بهتر انخاب کرد و یک چیز دیگر فکر نمی کنم هیچ پدری روز بعد از هفتم پسرش برود در مغازه بنشیند مگر اینکه حالات پدر را بیشتر توصیف کی کردی../ البته ببخشید که اینقدر ایراد گرفتم اصلن شاید اینها ایراد نباشند و چون من زیاد نمی فهمم به نظرم ایراد آمد ولی باید بگویم در کل داستانی قوی بود.......رضا

E-mailrezakarimian@gmail.com

URLghese-goo.persianblog.com

 

نويسنده: بهاره خلیقی

جمعه، 3 مهر 1383، ساعت 22:33

دوست گرامی در داستان های اخير به مرور از خلاقيت و عمق و ابهام که به به داستانهايت تفاوت و جذابيت ميداد کاسته شده و به سطحی نويسی رفته چرا ؟ بعيده از شما و داستانهای قبليتان . مثلا ذکر کلمات ( مرگ مغزی ام - آی سی يو - کاغذ آگهی ام ) باعث شده ابهام داستان از بين بره اگر خواننده به مرگ راوی ميرسيد جذابيت و نقطه بزنگاه و اوج داستان بود . از قسمت : خنديد و گفت چرا تاريکه خيلی تاريکه ولی خوبه ) قبل از اين جمله داستان تمام شده و بقيه اضافه گويی که داستان رو کش داده بدون نتيجه .داستان رو قبل از اين جمله بايد تمام ميکردی . سوژه داستان زياد گيرا و ناب نبود ( البته همه اين حرفها انتقادی از شما نسبت به نوشته های قبلی و تواناييتان در نوشتن ) موفق باشيد

E-mail:  وارد نشده است

URLwww.mabhot.persianblog.com

 

نويسنده: کتایون

جمعه، 3 مهر 1383، ساعت 18:44

سلام. يک جا صندلی را با سين نوشته ايد يکجا با صاد.يکجا هم به نظر ميرسد به جای چه عجيب نوشته ايد چه عجب. از همه اين ها گذشته...من هنوز نميدانم چرا وبلاگم باز سازی نميشود!...داستانتان زيباست.تاريخ قدرش را خواهد فهميد...

E-mail:  وارد نشده است

URLkatamooz.persianblog.com

 

نويسنده: میثم سامانپور

جمعه، 3 مهر 1383، ساعت 2:42

به نوعی نویسنده با مرگ و زندگی بازی می کند . ظاهرا فرقی میان این دنیا و دنیای بعد از مرگ (که اگر باشد!!!) نمی داند و همه اتفاقات و جریانات هر دو دنیا با هم یکسان هستند. در خیلی جاها از توصیف صحنه ها لذت بردم مثل " صدای شکستن سر آمپولی بود که برای آخرین بار شنیده بودم و فهمیده بودم که هنوز زنده ام" اما فکر می کنم قسمتی که دختر را می بیند و شروع به عشق بازی با دختر می کند تا آنجا که "گفتم: این جا که تاریک نیست؟" خیلی طولانی و غیر لازم است با چند جمه ساده می توان همان حس را منتقل کرد . برای جدی نشان دادن یک جریان حتما نباید آنرا کش داد . داستان باید از موارد غیر ضروری پاک شود .

E-mailsamanpour@artcomgroup.com

URLrelative.persianblog.com

 

نويسنده: leyla

پنجشنبه، 2 مهر 1383، ساعت 23:50

به جمله آخر توجه کنيد دوباره . فکر نمی کنيد که توضيح اضافه ای باشه (خودش که يک دختر ۱۶ ساله بود) بدون اون بهتر نمی شه؟ یا اینکه یه جمله مناسب تر که اینقدر واضح نباشه.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: کاکه

پنجشنبه، 2 مهر 1383، ساعت 21:42

جوانه عه زیز سه ر که وتوو بی...

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: leyla

پنجشنبه، 2 مهر 1383، ساعت 18:20

خيلی خوب بود ! نگاه زيبايی داريد!

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

 

نويسنده: محمد

پنجشنبه، 2 مهر 1383، ساعت 3:26

سلام. تا وسطاش برام خيلی قشنگ بود. اما از اواخرش زياد خوشم نيومد!

E-mailmrazzazan@yahoo.com

URLmanetanhaa.persianblog.com

 

 



نظر خوانندگان: 6 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است