نمیداند چرا حوصله ندارد. و اینبار، بیشتر از همیشه. به آدمی میماند که انگار چیزی را گم کردهباشد، چیزی که فقدانش بهشدت احساس میشود، اما هر کاری میکند آن را به یاد نمیآورد که نمیآورد. آن را در هر طرف جستجو میکند، در میان اشیاء اتاق، در به یادآوردنهایش در هر جای کوچه و خیابان و منازل شهر، در خاطراتی که به یاد میآورد یا به سختی به یاد میآورد. خاطراتی که نمیداند چرا اکنون و به ناگهان، در یادآوردنهایش، دورتر و مبهمتر میشوند. این عجیب و ترسناک است. آنها تا چندی پیش چنان به یاد میآمدند که گویی آنهمه سال و زمان را از خود گذر ندادهاند. یک رابطهي عجیب اتفاق افتاده است. گویی نوعی لجبازی را شروع کردهاند تا دستنیافتنیتر شده، او را اذیت کنند. این وضع ترسناک هم هست. وقتی تلاش بیشتری میکند، نه تنها خاطراتش را از دست میدهد، بلکه ناگهان متوجه میشود، خود را هم در میان ابهام حاصل گم میکند. یعنی نمیداند در کجای زندگی ِ کرده یا نکردهاش قرار دارد. در این صورت تلاش مضاعفتری را انجام میدهد تا به واقعیت اکنون خود بازگردد. در اشیاء نزدیک دقت میکند، اسم و فامیل خود و دوستانش را به یاد آورده، با آرامشی که به خود تحمیل کرده، آنها را تکرار میکند و بالاخره باور میکند در خودش پیدا شده است. اما شکی مصر در او ادامه دارد:
« نکند همهی اینها نیز چیزهای دیگری هستند. چیزهایی که مال من نیستند. از آن ِ کسی و کسانی دیگرند و به دلیلی که نمیدانم، خود را برای من جلوه میدهند.»
یکی که او است، در خیابانی خلوت راه میرود. برگهای رنگارنگ پاییزی دور، در کف خیابان با باد میرود، گاه آرام و گاهی تند. یک ماشین سواری به رنگ خوش آلبالویی در کنارش ترمز میکند. دو پسر جوان در آن نشستهاند. صدای موسیقی آرامی از شیشهی پایینکشیدهشده به گوش میرسد و بوی عطری هم آرام.
- چشات مثل چشای یک گربه سیاه میدرخشد.
از شنیدن چنین توصیفی خندهاش میگیرد. ماشین راه افتاده، به سرعت دور میشود. او همچنان به قدمزدنش ادامه میدهد. نمیداند چرا دلش میخواهد باز هم آنها را ببیند.
چندصدمتر جلوتر، یک ماشین سواری به رنگ خوش آلبالویی، کنار جوی آب، به درختی خورده است. چند نفر، جسد خونین دو جوان را به طرف آمبولانسی میبرند که صدایش در دوردست پشت او میلرزد . آنسوتر گربهای سیاه ایستاده، سرش را روی گردن چرخانده به او نگاه میکند. درخشش چشمهایش ترسناک است.
یکی از آنها پسری است از اطراف یزد. از آنهایی است که غور میکند در اسطوره و رفتارهای او در تاریخ هر ملتی.
اکنون در کلاس دانشگاه نشسته، کمی دورتر از او، دست چپش را تکیهی چانهاش کرده، از استاد پرسیده، نظرش دربارهی متافیزیک چیست؟
یکی از آنها که استاد است، حالا دیگر قدم نمیزند. وسط کلاس ناگهان ایستاده، گفته است:
برای من که یک ماتریالیست هستم، متافیزک همهی آن چیزی است که مدام در پی معشوقم و او رخ نمینماید.
میگوید و نگاهش را از راه پنجره به جایی میدوزد که در آن معلوم نیست چه چیزی چه رنگی است، تکان میخورد، یا بیحرکت است. درختی، ماشینی، تکهای از آسمان یا آسمانی. یا صدایی است آرام یا بلند، به گوش او میرسد یا نمیرسد.
او چه میکند؟ میخواهد صاحب صدا را ببیند یا خود صدا را؟
یکی از آنها که دانشجویی از اطراف یزد است، چند سال بعد در یک درگیری خیابانی کشته میشود. میداند که میبرند به ولایت، و حالا حتماْ در جایی از یک گورستان ...
و یکی از آنها که استاد و یک ماتریالیست است، بعدها میرود آمریکا. روزها در یک رستوران کار میکند. شبها در یک کانال ماهوارهای تحلیل سیاسی میدهد. در نیمهشبهایی که خوابش نمیآید چند خط شعر می گوید.
یک یک
یکی
یکی از آنها اکرم است. هرگاه از یک کوچهی باریک میگذرد، پسر جوانی ویشگونی دردناک از ران پایش میگیرد. او جیغاش را میخورد. از آنجا دور میشود. تا عصر صبر می کند. عصر میآید به خانهی آنها، در میان درختان حیاط بزرگشان دامنش را بالا میزند و جای چند کبودی را به او نشان میدهد و پشت سر پسر جوان فحش میدهد. او نمیداند چرا در جایی از ران پای خود، خارشی خفیف و لذتناک احساس میکند.
یکی از آنها که اکرم بود بعدها با همان پسر، ازدواج میکند. شوهرش در یک کارخانه کار میکند و زن، منشی یک اداره است. وقتی سر کار میرود، میداند او پشت پنجره ایستاده است. دست دختر کوچکش سونیا را که در بغل دارد میگیرد با هم به طرف پنجره سلام میکنند.
یک یک
یک
یکی و یک
یکی از آنها حالا معلوم نیست چه کسی است وسط یک میدان خلوت ایستاده، رو به آسمان کرده، نام همهی مردههایش را با صدای بلند تکرار میکند.
یک و یک و یک
یکی یکی یکی
یک یک
و چون صدایی از آنها نمیآید، پشت سر کبوتری سفید که دور میشود سنگ میاندازد.
یکی از آنها که او است و شاید هم نه، روی تختخوابش دراز کشیده است. هوای بیرون گرم است؛ آنقدر زیاد که دور تند کولر هم نمیتواند اتاق را خنک کند. او همهی بدنش عرق کرده است. اما چندان هم در این فکر نیست. نامهای را میخواند. از برادرش رسیده، از دانمارک. بیست سال پیش، وقتی از زندان در آمد، پدر و مادرش چند سال بود مرده بودند. نمیتوانست بماند. روحیهی خوبی نداشت. حتی از سایهی خودش هم میترسید. اول یک شب تاریک گذاشت و رفت. او ماند با یک عالم اندوه و گریههای بیامانش. اگر کمکهای داییاش نبود معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا میکرد. با کمک آنها، درسش را خواند و بالاخره شد خانم دکتر.
برادرش مثل همیشه، در نامه اش اصرار میکند ول کند آن کشور را که هیچ چیزش به سامان نیست. بیاید دانمارک و زندگی دیگری را شروع کند. میتواند در آنجا دوستان خوبی پیدا کند و درآمد عالی. یعنی زندگی کند، نه اینکه زندانی یک غمخانه باشد تا روزی که بمیرد.
یکی از آنها از روی تختخواب بلند شده، در مقابل آینه میایستد. چشمهایش را اشک پر کرده است. نامه را پاره میکند و تندی طرف دستشویی میدود. هر وقت نامهی برادرش را میخواند، کلیههایش تحریک میشود، نمیتواند جلوی ادرارش را بگیرد. برای همین است که آنها را هرگز بیرون از خانه نمیخواند.
چه خبرتان است؟ یکی یکی
نمیتواند ادامه بدهد. با پشت دست، هر چیز و هر کس را میراند و از خود دور میکند. به طرف آینه میرود. دو خط نازک خط چشمی. کمی رژ قرمز بر لب، کمی کرم صورت و دور شدن از آینه، که فکر میکند به نوعی از کارهای او تعجب میکند.
لباسهایش را پوشیده و اکنون از در حیاط بیرون میرود.
ساعت 11 شب است. خیابانی که از جلوی خانه آنها میگذرد عریض است و سراشیب. او از طرف سراشیبی آن، به راه میافتد. هوای خنکی هست با نسیمی آرام. خیابان خلوت است. کمی که پایینتر میرود، ناگهان از دور ماشین سواریی با سرعت زیاد نزدیک میشود. او خود را کنار میکشد. وقتی اتوموبیل میخواهد از روبهروی او بگذرد، گربهای سیاه از آن سوی خیابان به طرف او میدود. اتوموبیل میرسد و صدای هراسآور ترمز. گربه زیر گرفته میشود و ماشین میگذرد. او به جسد خونآلود حیوان، نزدیک میشود. یک مشت گوشت و استخوان پیچیده به هم. اما دو چشم آن میدرخشد. پس از درنگی، با کمی ناراحتی و ترس راه میافتد.
حالا رسیده است به یک چهارراه شلوغ. چراغهای زرد و قرمز راهنمایی، روشن و خاموش میشوند و این خیلی خطرناک است. از دور مرد کور را میبیند که با عصای سفیدش میخواهد از عرض خیابان بگذرد.
یکی از آنها مرد کوری است که هر وقت او را میبیند، شب است و میخواهد از عرض یک خیابان شلوغ بگذرد.
یکی از آنها زن چهلسالهای است که همیشه میخواهد به مرد کور کمک کند اما این کار را نمیکند.
به او نزدیک میشود.
- آقا بگذار کمکت کنم.
- خیلی ممنون خانم. خدا عوضت بدهد.
از بازوی مرد میگیرد و از خیابان میگذرند.
- کجا میخواهی بروی آقا؟ این وقت شب توی خیابان چکار میکنی؟
- تنها هستم خانم. گفتم کمی قدم بزنم بروم خانهام. همین نزدیکیهاست.
با دستش به طرفی اشاره میکند و زن میفهمد خانهی او در آن سو است.
- شما را تا خانهات میبرم.
- خیلی خوشحال میشوم. می توانیم برویم خانهی من، با هم حرف بزنیم.
- زن و بچه ندارید؟
- زنم مرده و دو بچهام خارج هستند. شما چطور؟ شوهر؟ بچه؟
- نه. من هم تنها هستم.
- برویم.
- برویم.
هنوز از زیر بازوی مرد، گرفته است. از گرمای بدن او، احساس خوبی پیدا کرده است. هر دو با خندهی خفیفی بر لب، آرام پیش میروند.
یکی از آنها مرد کوری بود؛ بلد بود قهوههای خوشمزهای درست کند و ساعتها حرف بزند یا به حرفهای او گوش بدهد.
زن راه رفته را بازمیگردد.