دوست عزيزم "امیرحسین يزدانبد" مدتیاست كه قول داده نگاهي داشته باشد به رمان "خداحافظ گاری کوپر" در سایتش؛ و رومن گاری نویسندهی این رمان را در ردیف "جی. دی. سالینجر" و "لویی فردینان سلین"، سخت ستوده و گرامی داشته. انصافن هم "رومن گاری" نویسندهای بزرگ، و به قول زندگينامهنويسش اعجوبهای است، و "خداحافظ گاریکوپر" نیز رمانیست ستودنی که قطعن تا چند روز آینده امیرحسین حق ستایش این رمان را بهجا خواهد آورد؛ به همین دلیل من تنها به چند نکته میپردازم که نقاط ضعف این رمان میدانم.
چرا رمان "خداحافظ گاری کوپر" با همهی زیبایی و غریبیاش، رمان بزرگی نیست؟
نخست: در میان سیزده فصل این رمان، فصل ِ طولانی و هفتادصفحهای "یک"، یک استثناء و یکی از زیباترین فصول ادبیات داستانی مدرن است. "گاری" در این فصل به شدت تحت تاثیر "فردینان سلین" و "توماس مان" است. اصلن کل ِ فضا و فکر فصل اول، یعنی زندگی در "بالابالاها" و در ارتفاع و در پاکی و سپیدی دور از حقارت و دنائت ِ "پایینیها"، برگرفته از شاهکار توماس مان "کوه جادو" است با همان فلسفهی خاص "مان" كه البته نويسنده نتوانسته به آن پختگي و با آن فرهنگ غني كه رمان "مان" پشت سر دارد از آب دربياورد؛ اما اين نقص، به دلیل ترکیب با زبان عصبی و تیز ِ برساختهی "فردینان سلین"، به چشم نمیآید و زیباترین صفحات رمان همین هفتادوچند صفحهی اول آن است. و البته همانطور که گفتم این فصل یک استثناء است و بعد از آن، رمان به شدت افت میکند. گویی نویسنده ، یکنفس و یکباره و در آغاز رمانش، این فصل را نوشته و بعد دیگر نتوانسته ادامه دهد؛ و البته انصافن هم ادامهی رمان در همان فضا و زبان کاری مشکل و نشدنیست که حتا خواندنش هم سرسام میآورد چه برسد به نوشتنش (و باز البته تفاوت "سلین" و "گاری" در همین جاها آشکار میشود). از فصل دو به بعد، طرح ِ پیشساختهی نویسنده بر داستان تحمیل میشود؛ طرحی که تا انتهای رمان، چون وصلهی ناچسبی بر تن آن میماند و ابدیاش میشود.
دوم: در سرتاسر فصلهای "دو" تا فصل آخر، و با توجه به روند داستان و نوع روایت و توالی حوادث، هیچگونه دلیل و توجیهی برای نوشتن فصل "یک" نمییابیم، جز این که نویسنده قبل از آنکه رمان پلیسیاش را بگستراند (و این گسترش– به دلایلی که بعدن میگویم- ناشیانه و تصنعی از آب درآمده) خواسته خواننده را با قهرمانش (لنی) آشنا کند، چون هیچكدام از آن همه آدم درخشان بالای کوه ِ فصل "یک"، دیگر در داستان ظاهر نمیشوند و هیچیک از حوادث این فصل، به درد منطق و چارچوب رمان نمیخورند، جز چند اصطلاح و تعبیر خاص آنها و لنی؛ مثل "ماداگاسکار" و "مغولستان خارجی" و "سرنوشت یونانی" و چندتای دیگر.
سوم: شخصیت ِ زن رمان (جسی) که نقشی اساسی در رمان دارد تا صفحهی هفتاد و پنج، ظاهر نمیشود و برخلاف پیشدرآمد هفتادصفحهای معرفی شخصیت مرد (لنی)، کمترین تلاش در معرفی "جس" صورت میگیرد: "جس" یکهو در رمان ظاهر میشود و خرابش میکند.
چهارم: اصلن قصهی "خداحافظ گاری کوپر" یک قصهی دست چندم پلیسی است: یک باند قاچاق ِ عوضی، یک پسر خوشتیپ و تودلبروی امریکایی (لنی) را اجیر میکند تا با دلبردن از دختر کنسول امریکا در ژنو و همخوابهگی با او، و با استفاده از مصونیت ماشین کنسول ( که در اختیار دختر ماجراجوی اوست) از بازدید مرزی، در چند نوبت، طلا و جواهراتی را بدون آگاهی دختر از مرز رد کند. دختر قضیه را میفهمد اما خود هم تن به بازی میدهد برای بهدستآوردن پول و کمک به پدر دایمآلخمر و اخراجی کنسولش. پدر هم از طرف دیگر وارد ماجرا میشود و در جریان اجرای یک نقش ماستمالیشدهی چندجانبه و برای بهدستآوردن پول و کمک به دخترش و ابهتیافتن نزد او! و با همان ماشین کذایی، کشتهمیشود. دختر به خیال اینکه لنی پدرش را کشته، با استفاده از همکاری چند دوست آنارشیستش( که مدام در خیال خام همخوابهگی با او هستند) خود عملیات قاچاق را به عهده میگیرد و لنی را به نیت کشتهشدن جا میگذارد اما بعد از دیدن صندوق امانات ِباقیماندهی پدر، برمیگردد و لنی پاک و معصوم را نجات میدهد و با او فرار میکند؛ در حالی که در یکی دو صفحهی انتهای رمان، چنان در معصومیت و پاکی و بلاهت لنی اغراق میشود که این رمان ِ "یکفصلزیبا"، به آبکیترین شیوهی ممکن تمام میشود.
خوب! شاید کمی در خلاصهکردن رمان بیانصافی کردهباشم! اما باور کنید داستان همین است که گفتم؛ و البته میدانید که "موضوع" یک داستان، به خودی خود، کوچکترین تاثیری در ادبیت آن داستان ندارد؛ اما نویسندهی "خداحافظ گاری کوپر" حتا در باورپذیرکردن همین داستان ِ پیشپاافتاده هم درمیماند:
1- در فصل درخشان ِ اول و در طی چند برش، میفهمیم که هیچ زنی را توان ایستادگی در برابر لنی نیست: لنی زیباست و در زنها احساسات مادرانه را بیدار میکند، اما خودش هیچ علاقهی خاص و ماندگاری به هیچ زنی ندارد و به محض بهتورانداختن زنها، دنبال یک راه فرار میگردد؛ اما همین نرینهقهرمان، در برخورد با (جس) به سختی عاشقش میشود و نمیتواند از او دل بکند. زمینهسازی نویسنده در باورپذیرکردن این چرخش، کافی نیست.
2- در فصل دو و سه میفهمیم که (جس)، دختر زیبا و بیپول کنسول امریکا، تا حالا هم باکره مانده و به هیچ مردی علاقه نداشته و درخواستهای جنسی مکرر دوستان آنارشیستش را بیجواب گذاشته، اما همین مادینهقهرمان در اولین برخورد با آن جوانک اسکی بهدست ِ یک لاقبای سادهلوح، به سختی عاشق میشود و نمیتواند دل از او بکند. اینجا هم، پای باورپذیری داستان بهشدت میلنگد.
3- شخصیتهای رمان یکبعدی و سادهاند. با همان توصیف اولیه میتوان عکسالعملهای بعدیشان را تا انتهای رمان حدس زد؛ لنی: همیشه ساده و معصوم، جس: همیشه جسور و مصمم، پدر جس: باشکوه و ضعیف!، دوستان جس: پرشور و بیباک، آنژ: بدجنس و جانیصفت، روسپی سیاهپوست: مترسکی برای شناخت آنژ. بقیهی شخصیتها هم تنها در حکم سیاهیلشکرهایی برای باورپذیری شکستخوردهی رمان؛ و البته مقداری هم فلسفهی بهدردخور و بهدردنخور.
4- نویسنده در ساختن صحنههای پرتنش و حادثهای ناشیانه عمل میکند، شاید به دلیل اینکه "حادثهاینویسی" کار او نیست. "رومن گاری" نویسندهی درون است نه برون.
5- پنهانکردن قصد و نیت لنی از آمدن به "پایین" و به ژنو از چشم خواننده، با منطق روایت داستان نمیخواند و همینجا به خوان پنجم می رسیم:
پنجم: رمان "خداحافظ گاری کوپر" از بحران روایت رنج میبرد. در فصل اول و بهویژه در صفحات نخست، راوی انگار یکی از حاضران در کلبهی ملکوتی ِ باگ مورن است؛ حتا در چند مورد از ضمیر "ما" استفاده میکند، اما رفتهرفته به راوی سومشخص محدود، و از فصل دو به بعد، به راوی همهچیزدان ِ تمامشدهی رمانهای کلاسیک بدل میشود که هر جا که خواست، آشکار میکند و هر جا که نخواست یا فراموش کرد، خفهخون میگیرد و خود را هم به هیچ خوانندهی فضولی پاسخگو نمیداند. این، ترفند آگاهانهی رماننویس نیست: یک بیدقتی و بیتوجهی است.
ششم: پایانبندی رمان، یک سرهمبندی صرف است: در چند صفحه، جس تحول مییابد و همانطور که برای تصمیم ِ وحشیانهی چند ساعت قبلش هیچ دلیلی ندارد، در پایان هم بدون هیچ دلیل موجه و حتا نیمبندی، برمی گردد و میخ آخر را بر تابوت رمان میکوبد.
و هفتم: "خداحافظ گاری کوپر" را بدون هیجان، شادی و بغض نمیتوان خواند. خواندن این رمان برای کودکان زیر شصت سال باید ممنوع باشد.
(خالد رسولپور )
وبلاگ