نگاهی به رمان " زندگی در پیش رو" نوشتهی "رومن گاری"
ترجمهی خانم لیلی گلستان/ نشر بازتابنگار/ چاپ سوم 1383
" همهی هستیام از من گرفته شد. در سراب ِ مخلوق من، دیگری سکنی گزید. "امیل آژار" آمد و بر حیات ِ سایهوارم پایان داد. چه سرنوشت ِ پرفراز و نشیبی. رویای من، قاتل جانم شد."
(رومن گاری)
1- رومن گاري، شاهکارش "زندگی در پیش رو" را در سال 1975، پنج سال پیش از خودکشیاش، و با نام "امیل آژار" منتشر کرد. جالب اینکه چاپ نخست ترجمهی فارسی آن نیز (توسط خانم لیلی گلستان) در همان سال مرگ "گاری" (1359 شمسی) با همان نام "امیل آژار" منتشر شد. "رومن گاری" در کتاب ِ بعد از مرگش " زندگی و مرگ امیل آژار"، اعتراف کرد که امیل آژار وجود خارجی ندارد و رمان "زندگی در پیش رو" را خود نوشته و با آن نام، منتشر کرده است.
" رومن گاری دربارهی این که چرا دست به چنین کاری زد، در خاطراتی که پس از مرگش از چاپ در آمد ادعا کرد از "رومن گاری بودن" به تنگ آمده بوده، خواسته آدم دیگری باشد؛ تا پنجاه و نه سالهگی، سیوسه کتاب نوشته بود، آنهمه جایزه برده بود، از موفقترین و ستودهترین نویسندهگان فرانسه بود. گفت: همیشه من یک کس ِ دیگر بودهام. خواستم تماشاچی زندگی دوم خودم باشم. و از ویتولد گامبرویچ، نویسندهی لهستانی، نقل کرد که: روزی بیاید که نویسنده، زندانی ِ قیافهای شود که منتقدان به او دادهاند: نما و ظاهری که هیچ ربطی به کار یا خود او ندارد" *
2- " از آقای قادر یوسف بابت ِ پیشپرداخت برای محمد کوچولو، مذهب مسلمان، در تاریخ هفت اکتبر 1956 مبلغ پانصد فرانک دریافت شد".
3- راوی ِ رمان، پسرک زیبای چهاردهسالهای است که به حکم " یک ورق ِ کاغذ ِ چرک و کثافت"، در سهسالهگی و بعد از کشته شدن ِ مادر روسپیاش به دست ِ یکی از بیشمار مشتریانش به نام ِ "قادر یوسف"، به عنوان یک بچهمسلمان ِ عرب، و با نام ِ "محمد"، در اختیار روسپی ِ دیگری – که به علت پیری دیگر قادر به ادامهی کارش نیست ـ گذاشتهمیشود تا همراه بی شمار "روسپیزادهگان" دیگر و در ازای دستمزدی، زندهبماند، بزرگ شود و در روز مناسب تحویل کس یا کسان ِ احتمالیاش گردد. "رُزا خانم" ِ جهود، روسپی پیر، امانتدارانه، آن "روسپیزادهگان" را همانطور که سفارششدهاند بار میآورد: مسلمان، یهودی، مسیحی و ...
4- " زندگی در پیش رو"، روایت ِ مرگ و جاودانهگی ِ "رُزا خانم" است: ستایش ِ بیپایان ِ مادر ِ ازلی. آن "زنَک ِ جهود"، که تا آخرین توان و آخرین تهماندههای زیبایی و زنانهگی، "پایینتنهاش" را بخشیده، و از پنجاهسالهگی به بعد، سرپرستی روسپیزادهگان را به عهده گرفته و در میان "گند و گُه و کثافت"، انبوهی "مرد" و حتا "رییس پلیس" به جهان تقدیم کرده؛ و رفتهرفته و ذرهذره، گوشت شده، خراب شده، پوسیده؛ و در پایانی بیپایان، در میان ِ انبوه ِ عطر و رنگ و آتش، و در درازنای سه هفته مرگ، همراه با آیینی اسطورهای، به پایگاه ازلی خویش، بازگشته است.
5- "رُزا خانم"، مادر ِ همهی مردهای جهان است، نگاهبان ِ نطفههای ناشناس، از هر نژاد و ملیتی: مادر ازلی. "پدر" کیست، جز آدمک ِ خنگ ِ بیماری که قدرناشناسانه و بعد از تصاحب "مادر"، کمر به قتل او میبندد؟ بعد از یازده سال خاموشی و بیخبری، قادر یوسف برمیگردد تا تنها به اعتبار یک برگ رسید "چرک و کثافت" محمد را پس بگیرد و محمد، با لذت، به تماشای استهزای او به دست رُزا خانم مینشیند؛ و به کوبندهترین زبان، مرگ ِ حقیرانهی او را روایت میکند و با مادر ازلیاش همداستان میگردد.
6- بهترین دوست محمد، چتری است که نامی مردانه بر آن نهاده: آرتور. محمد این چتر را لباس مردانه پوشانده و شبها با او میخوابد: "عجیب این بود که وقتی آرتور لباس داشت و کنارم میخواباندمش رُزا خانم هیچی نمیگفت، اما وقتی که بیلباس ماند و خواستم آن را با خودم زیر لحاف ببرم، هوارش بلند شد که خوابیدن با یک چتر آن هم زیر لحاف معنی ندارد". در جایی دیگر، به علت پیری و ناتوانی رزا خانم، محمد "شستن ِ کونِ" بچههای کوچکتر را به عهده میگیرد. یکبار رزاخانم به محمد میگوید: "تو پسربچهی خوشگلی هستی و این خطرناک است. باید مراقب باشی. بهم قول بده که زندگیات را از راههای بد نگذرانی". حتا یکبار پادوی سیاه محله، به او پیشنهاد میکند که از همین راه پول دربیاورد: "اما گفت که آدم باید از فلان کار خوشش بیاید وگرنه این کار به نظرش خیلی زننده میآید." مهربانترین شخصیت داستان، مردیست سنگالی که نام خود را لولا خانم گذاشته و در جنگل بولونی روسپیگری میکند؛ و هموست که در سختترین روزها به داد محمد و رزاخانم میرسد.
7- پس "زندگی در پیش رو" ستایش زنانهگی نیز هست. حتا حسرت ِ زنانهگی. راوی، بزرگشدهی جهانی زنانه است و همواره تصور کرده که در جایی، مادری دارد که بهخاطر او، هر ماه، حوالهای سیصد فرانکی برای رُزاخانم میفرستد؛ و حتا زمانی که با واقعیت روبهرو میشود و میفهمد که این پدرش بوده که خرجش را داده، رندانه چشم بر واقعیت میبندد و جهان رنگارنگ زنانهی خیالیاش را بر زندگی با پدر، و پذیرفتن جهان مردانه، ترجیح میدهد. جالب آنکه رُزا خانم در ترفندی عاشقانه (به قول دکتر کاتز در رمان) سن واقعی محمد را از او نهان کرده و محمد نیز میپندارد که ده سال بیشتر ندارد، اما بعد از ورود پدر محمد به رمان، و مرگ او، آشکار میشود که محمد چهارده سال دارد نه ده سال! نوعی انکار چهاردهسالهگی. انکار بلوغ پسرانه. طرد مردانهگی.
8- نه ... رومن گاری، این زیباترین رمانش را، شاهکارش را، با هدفی بسیار زیرکانهتر از آنچه خود – حتا بعد از مرگ! ـ اعتراف کرده، با نام امیل آژار نوشته است؛ با هدفی چنان پنهان و مقدس، که حتا بعد از مرگ هم نتوانست آشکارش کند.
9- نویسندهی "زندگی در پیش رو"، علاوه بر نام "امیل آژار"، با چهار نام دیگر هم داستان نوشت، و با همهی این نامها درخشید و شاهکار خلق کرد، تا اینکه آخرین گریزش را در انتخاب آگاهانهی مرگ، دید. رومن گاری از چه میگریخت؟
10- علاوه بر همهی اینها، و جز همهی اینها، "زندگی در پیش رو"، داستان ساده و زیبای پسرکی است که در فقیرترین محلههای پاریس، و از قعر تباهی و نادانی، پاکی و معصومیت ِ گناه را روایت میکند. این رمان، لبریز ظرافت و تیزهوشی و خلاقیت است. زبانی درخور، روایتی بهجا، بی هرگونه حاشیهای ناداستانی. جذاب، و عمیق. این رمان، جایزهی گنکور را برای دومین بار نصیب نویسندهاش کرد، جایزهای که تنها یک بار به نویسندهای اعطا میشود؛ و این، حق ِ رومن گاری بود، چرا که رومن گاری، یک نفر نبود.
11- ترجمهی بیستوپنج سالهی خانم لیلی گلستان، مثالزدنی است.
(خالد رسولپور)
وبلاگ
------------------------------------------------------------
* خودهای مستعار/ جویس کارول اوتس/ ترجمهی محمدعلی موسوی فریدنی/ شمارهی 31-30 فصلنامهی زنده رود