|
|
نظر خوانندگان
|
|
سیروان
|
12/30/2005 1:02:18 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
خوشحال و متشکرم که او را درک میکنی.
|
|
| |
|
رها رسپینا
|
10/31/2005 6:34:00 AM
|
ای ميل:
foggy_autumn@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
foggy-autumn.com
|
خوب بود! راستی چطوری میشه مطلب فرستاد براتون؟!
|
|
| |
|
ساسان . م . ک . عاصی
|
10/30/2005 8:49:20 PM
|
ای ميل:
sasanassi@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
http://pandopan.persianblog.com/
|
خسته نباشید. بسیار از خواندن داستان زیبای خانم آموزگار لذت بردم و در صفحه شخصیام به این داستان زیبا لینک دادهام که از همین طریق به اطلاعتان میرسانم. برایتان آرزوی سرخوشی و پیروزی دارم.
|
|
| |
|
آدم معمولی
|
10/19/2005 3:48:26 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://adame-mamouli.persianblog.com
|
ین آینه هم داستان ها دارد برای خودش... . این بار از نگاهی جدید. از نگاه آینه!. / داستان ِ چاره خوب بود. و همینطور اسمش. / {من حرفی ندارم که بتواند آراماش کند. خودش هم میداند. برای همین صبر نمیکند،} {اما باز خودش را به خریت میزند و من را ندیده میگیرد. انگار نه انگار که من همیشه عاقلتر از او بودهام} این جمله ها به خوبی توی داستان گنجانده شده بود. / فقط فکر می کنم اگر اسم آینه برده نمی شد زیبا تر بود. / حق یارتان.
|
|
| |
|
ح - جوانشير
|
10/16/2005 8:59:52 AM
|
ای ميل:
nobahar444@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
سلام و دست مريزاد.تصوير سازي تون ستودني ست. پرده برداشتن از يكي از حالات انساني ،انهم در اين چند خط واقعا مهارت ميخواهد. من اين اولين داستاني ست كه از شما ميخوانم و خيلي تفاوت داشت با اكثر غريب به اتفاقي كه ميخواهند اداي اينگونه نوئشتن را در بياورند اميدوارم كه همچنان با حفظ فرم و سبك كه لازمه نوشتن هستند، همچنان دغدغه اصلي تان مفهوم و محتواي داستان باشد همواره سبز و سر بلند باشيد ..............
|
|
| |
|
امیر مهاجر
|
10/14/2005 10:22:42 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
سلام. خواندم و لذت بردم. گمانم قبلا هم آن را خوانده بودم. شما داستان نویس خوبی هستید خانم. و نثر زنانه تان را تحسین می کنم. موفق باشید.
|
|
| |
|
کاوه
|
10/12/2005 1:06:36 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://wish-i-could.blogfa.com
|
داستان زيباييست. قبلا در وبلاگ کتايون خوانده بودم، و اين جا فرصتي شد تا دوباره بخوانم و بيشتر لذت ببرم.
|
|
| |
|
شميده(پريشان خوان...به قول خالد)
|
10/9/2005 6:40:38 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
قصه*یِ شما از آن دسته قصههاييست كه به شدت دوستشان دارم... بارها بازي با «چشم راوي» را هم خواندهايم و يا شنيدهايم...اما نكتهیِ ظريفي در قصهیِ شما بود كه تمام اجزایِ قصه را ميدرخشاند...(بيتعارف مينويسم....قصهیِ بينقصي نوشتهايد)...و شايد بهگونهاي ناخودآگاه برآن سوار شده باشد...كه اگر هم بوده باشد باز چيزي از درايت نويسنده كم نميكند...و آن جملهیِ پايانیِ راويست...« رد ِ نفس هایمان آینه را بخار آلود کرده و در میان بخار و هُرم ِ آههایمان، یکدیگر را نمیبینیم.»...يكهو بايد سرريز شود از احساساتي كه تا اين لحظه سعي در مهارش داشتهاست...گويي كلمات به رقص در ميآيند تا اضطراب او را چارهساز باشند...لختي او را از ميان اين هياهویِ درون بگريزانند...پيشنهاد من اين است ايكاش با كلمات اين اضطراب را ميرسانديد..رضا براهني شعري دارد...(متأسفانه بهدليل حافظهیي بسيار ضعيفم نشاني دقيق نميتوانم بدهم...اگر پيداياش كنم حتمن خدمتتان خواهم نوشت)...كه آنچنان با كلمات سدایِ هن و هن ِبه گمانم «ايرانخانوم» را به خواننده منتقل ميكند (به گمانم او از پلههایِ زيرزمين به رختكن خاطرات پوسيده و غبارگرفته پناه ميبرد) كه ناخودآگاه من مخاطب را هم به هن و هن ميانداخت...همينطور درباره قصهاي از زندهياد «م.الف.بهآذين» ميخوانيم(مهره مار) كه درآنجا طنين هيس هيس مار را با سينهايي كه تكرار ميشوند در قصه جاري ميكنند...البته ميدانم كاري سخت است...تا همينجاياش را اجرت قصهیِ استخوانداري را گرفتهايد...مگر ميشود از فيلتر خالد، قصهاي بگذرد و بد باشد؟
پ.ن: *(اي كاش داستان بود تا مينوشتم داستان...چراكه داستان يا همان دَستان...با موسيقي همراه است...نوایِ كلمات...موسيقیِ دروني...اما قصه كه ريشه در قصّ دارد يعني پاره پاره...و اين را بهخوبي در «كيميا و خاك» براهني ميتوانيد بيابيد...دقت داشته باشيد كه به هيچرو ارزشي نقد ننوشتم)
|
|
| |
|
شميده(پريشان خوان...به قول خالد)
|
10/9/2005 4:26:59 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
چه خبر شده؟...ماشالا خلايق فقط ميان كه تعداد كامنت ها رو ببرن بالا؟...حالا كه اين جور آستين هامو واسه بانو گرامي بالا مي زنم...در ضمن خانوم...اون كارتون كه خط رو بگير و دنبال كن به شيوه رگبار...كلي من رو سرحال آورد...لينك اش رو هم گذاشتم...ولي بدمسب به دليل نقص فني در وبلاگ رويت نشد...دست مريزاد بر اين خلاقيت تون...پس فعلن...
|
|
| |
|
گام معلق- منتقد تلخ
|
10/9/2005 3:30:09 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
زبان محاوره ای داستانک از تفکیک دیالوگ ها با متن اصلی کم کرده .و همینطور به جذابیت داستان لطمه زده .
|
|
| |
|
علی سعادت
|
10/8/2005 5:41:51 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
حوصله نقد نوشتن و نقد خوندن ندارم خانم ! حتی ممکنه با مشت بزنم توی صورت هر کی نقدای صد تا یه غاز! بنویسه برای این داستان !! بهم نمیاد ؟ داستانکتان را خواندم . قبلا هم خوانده بودم
|
|
| |
|
سیروان
|
10/8/2005 2:30:50 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
آمدم تا بخوانمت. خوش آمدید.
|
|
| |
|
|
10/8/2005 9:29:01 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
"حرصم را درآورده. همینطور یکریز توی اتاق راه میرود. دستش را روی سینه گذاشته و نگراننگران من را نگاه میکند و هر چند قدم یک بار ابروهاش مثل کلای آی با کلاه میشود. باز چهت شده آخه؟ " شايدغير از ديالوگ ها كه محاورهاي زيباتراست،بهتره راوي زمان فعلها و غيرمحاورهاي بودنش را رعايت كند يا يك سر محاورهاي بنويسد اما اينجا هر دو شكل موجود است. به هر حال كار جالبي است مثل همه كوتاه نوشتههاي خانم اموزگار خصوصا آن 365 روز...
|
|
| |
|
|
10/8/2005 9:22:13 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
داستان جالبي است به دل مي نشيند از اواسط داستان (از 4 سالگي) ميشد حدس زد با خودواقعي اش است. حالتها خوب بيان شده اما چرا زمان فعلها يك جوريست؟
|
|
| |
|
رهگذر
|
10/8/2005 5:20:30 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://baaghbaan.persianblog.com
|
خیلی زیبا بود. چرا در وبلاگتون این طور نوشته ها رو نمی ذارین ؟
|
|
| |
|
آوازهای مرد مرده
|
10/8/2005 5:18:20 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
http://www.dedee.persianblog.com/
|
خيلي خوب بود
|
|
| |
|
ایلیا
|
10/8/2005 1:20:24 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
ealia.mihanblog.com
|
حال و هوامو عوض می کنی .
|
|
| |
|
|
|
| |