داستان‌ها و یادداشت‌های خالد رسول‌پور
  صفحه اول   |   RSS   |   تماس

 

   

  آرشیو موضوعی
♣  درباره‌ی من و رمزآشوب
♣  داستان‌ها(15)
♣  داستانک‌ها(31)
♣  یادداشت‌ها(87)
♣  ترجمه‌ها (3)
♣  هیچکدام(3)
♣  از زبان دوستان (23)
♣  از زبان ديگران(21)
♣  آرشیو هر هفته یک نویسنده
♣  آرشیو ده‌ ماهه مجله رمزآشوب
  آخرين مطالب سايت
♣  یوسف‌آباد خیابان سی‌ؤسوم
♣  سین‌خوانی ِ حس‌ها!
♣  هيچكاك، زير ناخن‌هايي كه يكي‌يكي بر دسته‌ی مبل فرود مي‌آيند!
♣  یادآوری چند تز ِ پیش پا افتاده به یک دوست ِ داستان‌نویس
♣  روسیاهی ِ گذار!



دانلود مجموعه داستان
"روسپی زیر ِ ناخن"
نوشته‌ی خالد رسول‌پور




مطرود


نصور، آرشیو مقاله های فارسی


بخش پیوندهای سایت، در حال بازسازی می‌باشد






تعداد عناوين: 16    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

داستان:: خطوط نانوشته‌ی بعدی
اگر پسربچه‌ی شش ساله‌ای بعد از زده شدن زنگ آخر ِ اولین روز مدرسه‌اش، ساعت‌ها پشت در مدرسه منتظر مادرش بماند و بعد از آمدن همه‌ی مادرها و رفتن همه‌ی پسربچه‌ها، مطمئن شود که مادرش دیگر دنبالش نمی‌آید و با چشم‌های اشک‌آلود به درخت چنار ِ جلوی کتابفروشی بغل مدرسه تکیه دهد و...
مطلب کامل

داستان:: دریا
خالد رسول‌پور
... جا‌پا‌ها از كنار جاده شروع شده‌بود و ماشيني آن طرف‌ها نبود. شايد با يك وسيله‌ی نقليه‌ی عمومي يا كرايه‌اي آمده بوده‌اند. زن در سمت راست مرد راه رفته‌بوده. فاصله‌ی پاي چپ زن و پاي راست مرد كمي بيش‌تر از يك وجب من بود. پس كاملن در كنار هم، چسبيده به هم و شايد دست در دست هم و حتا دست در كمر هم راه رفته‌بوده‌اند...
مطلب کامل

داستان:: " اتاق 409 "
خالد رسول‌پور
...و او در حالی که سعی خواهد کرد مصراع‌های درهم شده را از هم تشخیص دهد و زیر لب تکرار کند، چمدان ِ کوچکش را از همان دم ِ در پرت خواهد کرد روی تخت، و جفت‌پا و با دو گام ِ بلند تا کنار پنجره خواهد پرید و سرش را بیرون خواهد برد و بینی‌اش را به زور میان ِ نرده های تنگ ِ هم ِ پشت ِ پنجره فرو خواهد کرد و از لای نرده‌ها، حیاط ِ بزرگ ِ هتل را دید خواهد زد که دور تا دور و تا شش طبقه، پنجره ها و نرده‌های مشابه به آغوشش کشیده‌اند...
مطلب کامل

داستان: و او وارد آرایشگاه شد
86/2/21
ویرایشی دیگر...
مطلب کامل

داستان: این کابوس را آن‌ها نوشته‌اند
...بوی آهن می‌آمد، آهن زنگ‌زده. از داخل چمدان، یک ستون مورچه بیرون می‌آمد، خیسِ شاش. و هر یک، چیزی به دهان داشت. انگار پای سوسک. یا شاید مژگان. مژگان‌های مادرم...
مطلب کامل

داستان: دست‌ها و جماعت
خالد رسول‌پور
ديدم كه بوسيدش. ديدم كه دست انداخت گردنش. حمیده هم او را بوسيد. با شرم و حيا. اما مگر فرقی هم می‌كند؟ با شرم يا بدون شرم. من را هم آن اول‌ها همين‌طور می‌بوسيد و سرش را هميشه همين‌طور پايين می‌انداخت، با همين گونه‌های گل‌گون...
مطلب کامل

داستان: آلبوم و آب
... و من هر روز صبح، باید با مهربانی سر و گونه‌هایش را نوازش کنم، موهایش را شانه کنم، ببوسمش و با آن‌که می‌دانم مرده، با آن‌که می‌دانم همیشه مرده بوده، از یکی از این ساقه‌های ترد ِ سبز بالا بروم، بند کفشم را باز کنم و با آن، او را، آن مرده‌ی احمق زیبا و پرتوقع را بیاویزم تا خفه شود و بعد تا عصر، احمقانه و منتظر از برابرش رژه بروم و سلام تمام احمق‌هایی را که مثل من از برابرش می‌گذرند جواب دهم. و خاطره‌هایم همه باید یکی باشند...
مطلب کامل

داستان: آبی کهنه‌ی شعر
سر خيابان، پيرمردي مغازه دارد. با گونه‌هايي پت و پهن، دندان‌هايي سفيد و يك‌دست، و گوش‌هايي كوچك. سيم ِ سمعك كوچكي از گوش چپش بيرون آمده و در موهاي سفيدِ سفيدش گم مي‌شود. مغازه‌ي كوچكش كه هميشه بوي گل‌ محمدي مي‌دهد، پر ِ لحاف است. لحاف‌هاي دست دوّم. و من پنج روز پيش، لحافي از او خريدم. لحافي آبي‌رنگ...
مطلب کامل

داستان: جای خالی ليلا
... من تنها آدمی شبیه سگم که خایه‌های خودم را خورده‌ام و می‌خواهم از میان شما بروم. من دوست ندارم میان شما زندگی کنم. ولم کنید جان پدربزرگتان...
مطلب کامل

شاید همان سیب
(ویرایش جدید)
زن زيبا، دو صندلي را با هم گرفته‌بود و من، تك‌صندلي رو به روي او را. هر دو در رديف ششم صندلي‌هاي اتوبوس بوديم، و از رديف ما به بعد، مسافري نبود. اتوبوس نيمه‌پر بود. از ساعت هفت عصر كه راه افتاده‌بوديم، يكي دو بار و در نور قرمز چراغ‌هاي داخل اتوبوس توانستم ببينمش. زيبا بود. و زماني كه اتوبوس براي شام توقف كرد و چراغ‌هاي اصلي داخل آن روشن شد، و بعدتر داخل رستوران كه بهتر ديدمش، فهميدم خيلي زيباست. زيباتر از آن‌چه فكر مي‌كردم. و فكر كردم مه‌پيكر يعني همين، و حور بهشتي. و فكر كردم سراپا زيبايي و ناز.
(ادامه در سایت جن و پری)
مطلب کامل

خانه
خالد رسول‌پور
پدر می‌گوید که می‌دانسته دارند سنگ‌ها را پس می‌زنند. صدایشان را به ‌خوبی می‌شنیده و حتا باریکه‌ی نوری را هم به یاد دارد که از لای انبوه سنگ و خاک، از بغل ِ گوش راستش رد می‌شده و به جایی روی کف ماشینش می‌تابیده است. این‌ها را مثل دورترین خاطره‌ی زندگی‌اش به یاد دارد. بعد، دیگر تاریکی بوده و سکوت. همین سکوت را هم به یاد دارد. آن‌ها که داشتند خاک و سنگ روی ماشین را کنار می‌زدند دو نفر بوده‌اند: زن و شوهری که بعدها برای پدر تعریف کرده‌اند که شب پیش را، هر دو، خواب ِ نوزادی نورانی دیده‌اند؛ و صبح در آغوش هم، بر کوری ِ ده ساله‌ی اجاقشان گریسته‌اند و همه‌ی آن روز را در انتظار حادثه‌ای بزرگ بوده‌اند، بی‌که هیچ‌کدام‌شان دل به کار ِ مزرعه بدهد؛ تا وقتی که صدای ریزش کوه را روی جاده شنیده‌اند و زن داد زده که: "یک ماشین زیر کوه مانده. خودم دیدم. سفید بود." و هر دو دویده‌‌اند و مرد در حال دویدن داد زده که: "خواب دیشبی را خدا به‌خیر کند."

ادامه در سایت قابیل
مطلب کامل

چرک‌نویس همین بازی
خالد رسول‌پور

روسپی زیر ناخن
خالد رسول‌پور

اورشلیم در اتاقم
خالد رسول‌پور

داستان:: دریا
خالد رسول‌پور

زن شانزده ‌ساله‌ی من
سرش را آورده‌بود بالا و نگاهم می‌کرد. رو لب‌هایش لبخند بود و چانه‌اش برق می‌زد. دستی به کاغذ آگهی‌ام کشید. دستش را با احتیاط به من نزدیک می‌کرد. نوک چهار انگشتش را گذاشت پایین عکسم و بعد آرام آن‌ها را بالا آورد. چشم‌هایم را ناز کرد. گوش‌هایم را. گونه‌هایم را فشار‌داد.یک بار تند از روی لب‌هایم گذشت. انگار ترسید. خودم را کشیده‌بودم جلو و چیزی نمانده‌بود کاغذ آگهی را پاره‌کنم. دلم داشت از دیوار همسایه بیرون می‌زد. و وقتی که برای بار دوم انگشت‌هایش را به لب‌هایم کشید دیگر نتوانستم تحمل‌کنم و نوک انگشت وسطی‌اش را بوسیدم. طعم گیلاس می‌داد. گیلاس‌های باغچه‌مان که در آخرین لحظه‌های هوشیاری‌ام به فکرشان بودم.
مطلب کامل

 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است